part
part 12
اونایی که نمیخوان نخونن
اصکی مصکی هم ندریم
با تشکر از انسان بودنتون 🗿
یوری ...
یوری : اون یه انسان عجیبه
انگار طلسم شده ( بچه ها منظورم جادو نیستا اصطلاحه )
تهیونگ : چ....چی؟
یوری : توهم یه روزی قلبشو میشکنی
تهیونگ : ن.....نه
چرا باید اینکارو کنم ها؟
یوری : چون عاشقته
تهیونگ : چی ؟!
یوری: اون اگه عاشق کسی شه
میشه تمام زندگیش و تا حالا چندین بار زندگیش نابود شده حالا تو هم میخوای همین کارو کنی
تهیونگ : م...من چرا باید اینکارو کنم ها ؟
ن...نه چرا ؟
یوری : چون تو همیشه یخ چیزی تو چشماته
یه شکست عجیب
میشه دیدش
معلومه توهم شکستی ....
دو تا بازنده عالیه کنار هم ..
تهیونگ : یاااااا ( با داد )
یوری : میخوای یبار امتحان کنی ؟
تهیونگ : چیو ؟
یوری : منو ؟
تهیونگ : چی داری میگی
یوری: یبار میتونی هم من و هم ا.تو امتحان کنی چطوره ؟
تهیونگ : منظورت چیه ها ؟
یوری : ببین کدوممون بهتریم
، الان امتحان کنیم
تهیونگ : چی؟
همون لحظه لباش رو گذاشت رو لبای تهیونگ و شروع کرد به بوسیدنش
تهیونگ سعی میکرد اونو جدا کنه
.
.
.
(ا.ت ویو )
اه ...
این یوری هیچوقت یه چیز خیر واس ما نبود ....
داعم مایع دردسره ....
حالا هم من باید برم دنبالش
ایشششش.....
.
.
.
خوب تو دست شویی ان
رفتم نزدیک و دیدم که تهیونگ داره یوری رو میبوسه ....
چ.....چی؟
چشام ناخواسته پر از اشک شد با اینکه میدونستم دوسم نداره ولی من عاشقش بودم
چرا اینکارو کرد.....
.
.
.
ا.ت اومد دم در دست شویی و اونارو دید
چشام ناخواسته پر از اشک شدن
دا....دار...داره چیکار میکنه
البته ما اصلا واس هم نیستیم ولی چرا قلبم درد اومد ....
بغضم ترکید و زدم زیر گریه ...
از پشت در داشتم نگاهشون میکردم که گوشیم زنگ خورد ....
منم ترسیدم و یهو از دستم افتاد رو زمین...
تهیونگ و یوری متوجه شدن که من اونجام تهیونگ بزور خودشو از یوری کند و اومد سمت در
یوری : عوضیای احمق ( لبخند فرا شیطانی )
(تهیونگ ویو )
چیک...چیکار میکنه
من دارم چیکار میکنم ؟
نه ....
زندگیه ا.ت نابود میشع
نمیتونم
اگه بخاطر من چیزیش بشه خودمو نمیبخشم
همون لحظه صدایی از بیرون در اومد...
.
.
.
تهیونگ دوید سمت در و منم دویدم
نه .....نباید اشکامو ببینه وگرنه حقیر بنظر میرسم
من نباید گریه کنم
همینطوری که اینو میگفتم اون بهم نزدیک تر میشد .....
کوک : یااااا اااا.تتتتتتتتت ( داد )
جیمین : کجااا میریییی ؟
توجه نکردم و دویدم سمت در و از خروجی اومدم بیرون اون همچنان دنبالم بود....
من نباید بزارم بهم برسه دویدم و اصلا به پشتم و جلوم توجهی نمیکردم
انقدر دویدم که نفسم داشت منو پس میزد ...
دیدم تهیونگ همچنان پشتمه
ناخواسته بود ....
یه دست فروش با کلی سیب اونجا بود سیب هارو خالی کردم رو زمین تا وایسه..
تهیونگم وایستاد .....
اونایی که نمیخوان نخونن
اصکی مصکی هم ندریم
با تشکر از انسان بودنتون 🗿
یوری ...
یوری : اون یه انسان عجیبه
انگار طلسم شده ( بچه ها منظورم جادو نیستا اصطلاحه )
تهیونگ : چ....چی؟
یوری : توهم یه روزی قلبشو میشکنی
تهیونگ : ن.....نه
چرا باید اینکارو کنم ها؟
یوری : چون عاشقته
تهیونگ : چی ؟!
یوری: اون اگه عاشق کسی شه
میشه تمام زندگیش و تا حالا چندین بار زندگیش نابود شده حالا تو هم میخوای همین کارو کنی
تهیونگ : م...من چرا باید اینکارو کنم ها ؟
ن...نه چرا ؟
یوری : چون تو همیشه یخ چیزی تو چشماته
یه شکست عجیب
میشه دیدش
معلومه توهم شکستی ....
دو تا بازنده عالیه کنار هم ..
تهیونگ : یاااااا ( با داد )
یوری : میخوای یبار امتحان کنی ؟
تهیونگ : چیو ؟
یوری : منو ؟
تهیونگ : چی داری میگی
یوری: یبار میتونی هم من و هم ا.تو امتحان کنی چطوره ؟
تهیونگ : منظورت چیه ها ؟
یوری : ببین کدوممون بهتریم
، الان امتحان کنیم
تهیونگ : چی؟
همون لحظه لباش رو گذاشت رو لبای تهیونگ و شروع کرد به بوسیدنش
تهیونگ سعی میکرد اونو جدا کنه
.
.
.
(ا.ت ویو )
اه ...
این یوری هیچوقت یه چیز خیر واس ما نبود ....
داعم مایع دردسره ....
حالا هم من باید برم دنبالش
ایشششش.....
.
.
.
خوب تو دست شویی ان
رفتم نزدیک و دیدم که تهیونگ داره یوری رو میبوسه ....
چ.....چی؟
چشام ناخواسته پر از اشک شد با اینکه میدونستم دوسم نداره ولی من عاشقش بودم
چرا اینکارو کرد.....
.
.
.
ا.ت اومد دم در دست شویی و اونارو دید
چشام ناخواسته پر از اشک شدن
دا....دار...داره چیکار میکنه
البته ما اصلا واس هم نیستیم ولی چرا قلبم درد اومد ....
بغضم ترکید و زدم زیر گریه ...
از پشت در داشتم نگاهشون میکردم که گوشیم زنگ خورد ....
منم ترسیدم و یهو از دستم افتاد رو زمین...
تهیونگ و یوری متوجه شدن که من اونجام تهیونگ بزور خودشو از یوری کند و اومد سمت در
یوری : عوضیای احمق ( لبخند فرا شیطانی )
(تهیونگ ویو )
چیک...چیکار میکنه
من دارم چیکار میکنم ؟
نه ....
زندگیه ا.ت نابود میشع
نمیتونم
اگه بخاطر من چیزیش بشه خودمو نمیبخشم
همون لحظه صدایی از بیرون در اومد...
.
.
.
تهیونگ دوید سمت در و منم دویدم
نه .....نباید اشکامو ببینه وگرنه حقیر بنظر میرسم
من نباید گریه کنم
همینطوری که اینو میگفتم اون بهم نزدیک تر میشد .....
کوک : یااااا اااا.تتتتتتتتت ( داد )
جیمین : کجااا میریییی ؟
توجه نکردم و دویدم سمت در و از خروجی اومدم بیرون اون همچنان دنبالم بود....
من نباید بزارم بهم برسه دویدم و اصلا به پشتم و جلوم توجهی نمیکردم
انقدر دویدم که نفسم داشت منو پس میزد ...
دیدم تهیونگ همچنان پشتمه
ناخواسته بود ....
یه دست فروش با کلی سیب اونجا بود سیب هارو خالی کردم رو زمین تا وایسه..
تهیونگم وایستاد .....
- ۳.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط