{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگشت به لب مانده ام از قاعده ی عشق

انگشت به لب مانده ام از قاعده ی عشق
ما یار ندیده تب معشوق کشیدیم …!
دیدگاه ها (۱)

دیگر پذیرفتم که تنهایی بدیهی ستحتی اگر از آسمان آدم ببارد…!

به یاد کودکی افتادم و آن بی محلی ها…توکه رد میشدی گل های باز...

من گنگِ خواب دیده و عالم تمام کرمن عاجزم ز گفتن و خلق از شنی...

ما و زاهدان شهر، هر دو داغدار اماداغ ما بُوَد بر دل، داغ او ...

انگشت به لب مانده ام از قائده عشق؛ما یار ندیده تب معشوق کشید...

گوناگون

‍ ‍ از باده ی لبانت ، باید چشیده رفتناز گرمی وصالت ، تب آفری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط