`` قشنگ ترین اشتباه ``

`` قشنگ ترین اشتباه ``

chapter : ²
part : ²

« y.n »

صبح با نور طلایی رنگ و ملایم خورشید که بر روی چشمانم فرود می‌آمد قید خواب را زدم.
بر روی تخت نیم‌خیز شدم و دستی میان موهای آشفته‌ام کشیدم.
به ساعت دیواری که ²¹ : ¹¹ را نشان میداد نگاه کردم.
لحظه‌ای نگاهم سرخورد سمت فرد کناریم.
مردی که نه تنها عشق زندگیم بود...
بلکه تا چند وقت دیگر قرار بود از پارتنر به شوهرم تبدیل شود.
لبخندی گرم به چهره‌ی خواب‌آلودش زدم.
آرام خم شدم و بوسه‌ای کوچک بر روی گونه‌اش کاشتم.
دقیق به یاد دارم.
شبی را که عشقش را خطاب به من اعتراف کرد...
و گفت که : " عاشق بد کسی شدی کوچولو! "
مسخره ست.
من قلبا و عمیقا به او اعتماد و ایمان دارم.
میدانم که درست ترین و بهترین فرد برایم خود اوست.
اما کسی چه میداند؟
شاید نظرم روزی در این باره تغییر کند.
به سختی از چهره‌ی بی‌نقص فرشته‌ی زندگیم دل کندم و به سوی آیینه رفتم.
شانه‌ای بر موهای قهوه‌ای رنگ و بلندم کشیدم و با کلیپس به صورت شلخته‌ پشت سرم بستم.
بیخیال عوض کردن لباس خوابم به سمت آشپزخانه رفتم تا صبحانه آماده کنم.
نان‌ها را در توستر گذاشتم و تا گرم میشدند میز را چیدم.
عسل ، خامه ، کره ، مربا و شکلات صبحانه.
همیشه عاشق این وعده از روزش بود.
اما به گفته‌ی خودش بیشتر عاشق کسی است که برایش آماده میکند.
خنده‌ای خجالتی کردم و سرم را پایین انداختم.
امیدوارم زندگیم همیشه همینقدر راحت و با آرامش پیش برود.
درحالی که نان ها را بر روی میز میگذاشتم متوجه حضورش شدم.
مگر چقدر حواسم پرت فکر کردن بود؟

_ «صبح بخیر.»

+ «صبح بخیر. بیا صبحانه بخور!»

بدون گفتن حرف اضافی نشستیم و شروع کردیم.
بعد از خوردن چند لقمه رفتم تا قهوه آماده کنم.
فنجان‌ها را بر روی میز گذاشتم.
صدای تشکر ریزش به گوشم رسید که میگفت :

_ «ممنون.»

نشستم و جرعه‌ای از قهوه‌ام نوشیدم.
تلخ بود.
اما نه به اندازه‌ی اتفاقی که در چند روز آینده قرار بود قلبم را خراش دهد‌.
بعد از صبحانه با کمک جیمین میز را جمع کردیم.
بعد اتمام کار بوسه‌ای بر روی گونه‌ام زد و از آشپزخانه بیرون رفت.

_ «ممنون بابت صبحانه.»

+ «خواهش.»

درحالی که از پشت بغلم کرده بود و به دنبالم راه می‌آمد گفت :

_ «میخوای بری مغازه؟»

+ «آره یکم دیگه میرم.»

ادامه دارد...

²⁰ لایک
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی

#عشق_بعد_نفرتپارت 10ویو یونگیچرا این اینطور شد؟ یعنی از حرفم...

𝐒𝐖𝐄𝐄𝐓 𝐌𝐎𝐑𝐍𝐈𝐍𝐆𝑶𝑵𝑬_𝑺𝑯𝑨𝑻صبح ، آفتاب از بین پرده های نازک آشپزخو...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

کپشنننننننن💘💘💘عروسک من😈🔞پارت هشتاد و پنج خندید و بیشتر منو ت...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part25براش از نقشم توضی دادم و غر زدناشو گذاش...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط