{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part 27

باورم نمیشد اون یونا بود با دیدنش سریع رفتم و بغلش کردم و دوتامون شروع به گریه کردیم که یهو تهیونگ از بالا اومد

تهیونگ : به کوک بعد15 سال دیدمت
کوک خشکش زده بود
اما تهیونگ پرید بغل کوک و باهم افتادن زمین
کوک: وحشی چیکار می‌کنی
تهیونگ از روی کوک بلند میشه
ا،ت : باید داستان زندگیتون و تعریف کنید
تهیونگ زمانی که یونا رو بردم فهمیدم حا،،،مله هست وقتی کوک بهم زنگ زد و گفت باید یونا رو برگردونم تصمیم گرفتم بگم مرده که بیخیال بشید اول یونا ازم بدش میومد اما بعد یه مدت عاشقم شد یه پسر به دنیا آوردیم الآنم 16 سالشه
کوک: پس پسر ه تو پر،،،ده دختر منو زده
تهیونگ ا واقعا سوجون این کارو کرده اشکال نداره مطمئنم سوجون عاشق دخترت و گردنش میگیره
که یهو یه پسر خیلی خوشگل از در وارد میشه
کوک: وایستا ببینم نکنه تو سوجونی
سوجون: اره خودمم
کوک: پس تو با دختره من راب،،،طه داشتی
سوجون: شما پدر جیسو هستید اره ولی من واقعا دوسش دارم خودم هم گردنش میگیرم
کوک: خوبه حداقل کار اشتباه تو پذیرفتی
سوجون : کی پس منو جیسو ازدواج میکنیم
ا،ت : تو داری چی میگی شما ها بچه آید
کوک: باید چند وقت صبر کنید یکم بزرگ بشید
سوجون : من که مشکلی ندارم فقط اگه بفهمم یونا به هر پسری نزدیک شده دیگه زنده نیست
ا،ت: یونا پسرت به کوک رفته
دیدگاه ها (۳)

Part 28یونا : چه عجیب دختر بهترین رفیقم میشه عروسما،ت : من ک...

بایی

Part 25که ا،ت بعد چند دقیقه کوک و هول میده ا،ت: دیگه بسه دار...

Part 24که یهو بچه شروع می‌کنه به خندیدن کوک: ای من قربون اون...

Part 16 ا،ت ویو خودم نمیدونم چرا همکاری کردم ولی خودمم دلم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط