آوی فنوت
آوی فنوت
part =۳۷
بریم که ببینیم ایزابل چه خبری قراره بشنوه...😍🤔
---
(سه هفته بعد از محاکمه بیانکا – اتاق ایزابل، صبح زود)
ایزابل از خواب پرید. حالت تهوع داشت. دوید سمت دستشویی و بالاخره برگشت تخت. صورتش رنگ پریده بود، دستش میلرزید.
تهیونگ نیمهخواب بود، دستش رو کشید و گفت: "چی شده عزیزم؟ بازم حالت خوب نیست؟"
ایزابل گفت: "این چند روزه... هر روز صبح همینطور. فکر کنم چیزی خوردم."
تهیونگ نگران بلند شد. دستش رو گذاشت روی پیشونی ایزابل. گرم نبود.
"بیا دکتر ببینمت."
ایزابل خندید: "برای یه دل درد ساده؟ نه عزیزم."
ولی تهیونگ قبول نکرد. فوری سوفیا رو فرستاد دنبال دکتر.
---
یه ساعت بعد – اتاق ایزابل
دکتر پیرمردی بود با ریش سفید و عینک بزرگ. نبض ایزابل رو گرفت، چشمانش رو معاینه کرد، چند سوال پرسید: "حالت تهوع صبحگاهی؟ خستگی؟ بیحالی؟"
ایزابل جواب داد: "بله... همهش."
دکتر لبخند زد. بلند شد و به تهیونگ نگاه کرد.
"علیاحضرت... تبریک میگم. ملکه بارداره. تقریباً دو ماهه."
تهیونگ مثل مجسمه یخ کرد. چشماش گشاد شد. دهنش باز موند. ایزابل هم همینطور. هر دو نگاه به هم کردند.
"چ... چی؟" تهیونگ نتونست حرف بزنه.
دکتر تکرار کرد: "بارداره علیاحضرت. یه پرنس یا پرنسس کوچولو توی راهه."
ایزابل دستش رو گذاشت روی شکمش. هنوز هیچی معلوم نبود، ولی احساس میکرد یه چیزی توی وجودش داره شکل میگیره. یه زندگی جدید. یه امید جدید.
اشک توی چشماش جمع شد.
تهیونگ زانو زد کنار تخت. دست ایزابل رو گرفت و بوسید.
"ایزابل... ما... ما بچه دار میشیم؟"
ایزابل گریه میکرد و میخندید: "آره... به نظر میاد."
تهیونگ سرش رو گذاشت روی شکم ایزابل. با صدای لرزون گفت: "سلام کوچولو... من پدرتم."
ایزابل دستش رو برد توی موهای تهیونگ. همون موهای نرم و مشکی. نوازشش کرد.
"تهیونگ... میترسم."
تهیونگ سرش رو بلند کرد: "از چی عزیزم؟"
"از آینده. از برادر دومینیک. از پدرم. از جنگ. نمیخوام بچهم توی دنیای پر از خطر بزرگ بشه."
تهیونگ دستش رو گذاشت روی گونهایزابل.
"قول میدم دنیایی امن براش بسازم. یه دنیای پر از عشق. بدون ترس، بدون خیانت. فقط آرامش."
سوفیا که پشت در ایستاده بود و همه چی رو شنیده بود، پرید توی اتاق و جیغ زد: "مبارکههههه!" و دوید بغل کرد ایزابل رو.
هر سه خندیدند. حتی دکتر هم خندید.
---
همون شب – تالار بزرگ قصر
تهیونگ خبر رو به همه اعلام کرد. وزیرا، سربازا، خدمتکارا، همه ذوقزده شدند. شادی عجیبی توی قصر پیچیده بود. مردم جلوی قصر جمع شده بودند و فریاد میزدند: "زنده باد ولیعهد جدید!"
ایزابل کنار تهیونگ ایستاده بود، دست توی دست هم. به جمعیت نگاه میکرد. به مردمی که روزگاری بهش نگ میگفتند، حالا براش دعا میکردند.
تهیونگ آهسته توی گوشش گفت: "میبینی؟ عشق همیشه برنده نمیشه... ولی این بار برد."
ایزابل سرش رو گذاشت روی شونه تهیونگ. "آره... این بار برد."
ولی توی قلبش، یه کوچولو نگران بود. چون خبر رسیده بود که برادر دومینیک دوباره تو فرانسه دیده شده. و پدرش... پدرش از سکته بلند شده بود داشت دوباره قدرت میگرفت.
شاید آرامش، همیشه موقتی بود...
---
ادامه دارد...
---
نظرت چیه فندوق؟🫠😉
part =۳۷
بریم که ببینیم ایزابل چه خبری قراره بشنوه...😍🤔
---
(سه هفته بعد از محاکمه بیانکا – اتاق ایزابل، صبح زود)
ایزابل از خواب پرید. حالت تهوع داشت. دوید سمت دستشویی و بالاخره برگشت تخت. صورتش رنگ پریده بود، دستش میلرزید.
تهیونگ نیمهخواب بود، دستش رو کشید و گفت: "چی شده عزیزم؟ بازم حالت خوب نیست؟"
ایزابل گفت: "این چند روزه... هر روز صبح همینطور. فکر کنم چیزی خوردم."
تهیونگ نگران بلند شد. دستش رو گذاشت روی پیشونی ایزابل. گرم نبود.
"بیا دکتر ببینمت."
ایزابل خندید: "برای یه دل درد ساده؟ نه عزیزم."
ولی تهیونگ قبول نکرد. فوری سوفیا رو فرستاد دنبال دکتر.
---
یه ساعت بعد – اتاق ایزابل
دکتر پیرمردی بود با ریش سفید و عینک بزرگ. نبض ایزابل رو گرفت، چشمانش رو معاینه کرد، چند سوال پرسید: "حالت تهوع صبحگاهی؟ خستگی؟ بیحالی؟"
ایزابل جواب داد: "بله... همهش."
دکتر لبخند زد. بلند شد و به تهیونگ نگاه کرد.
"علیاحضرت... تبریک میگم. ملکه بارداره. تقریباً دو ماهه."
تهیونگ مثل مجسمه یخ کرد. چشماش گشاد شد. دهنش باز موند. ایزابل هم همینطور. هر دو نگاه به هم کردند.
"چ... چی؟" تهیونگ نتونست حرف بزنه.
دکتر تکرار کرد: "بارداره علیاحضرت. یه پرنس یا پرنسس کوچولو توی راهه."
ایزابل دستش رو گذاشت روی شکمش. هنوز هیچی معلوم نبود، ولی احساس میکرد یه چیزی توی وجودش داره شکل میگیره. یه زندگی جدید. یه امید جدید.
اشک توی چشماش جمع شد.
تهیونگ زانو زد کنار تخت. دست ایزابل رو گرفت و بوسید.
"ایزابل... ما... ما بچه دار میشیم؟"
ایزابل گریه میکرد و میخندید: "آره... به نظر میاد."
تهیونگ سرش رو گذاشت روی شکم ایزابل. با صدای لرزون گفت: "سلام کوچولو... من پدرتم."
ایزابل دستش رو برد توی موهای تهیونگ. همون موهای نرم و مشکی. نوازشش کرد.
"تهیونگ... میترسم."
تهیونگ سرش رو بلند کرد: "از چی عزیزم؟"
"از آینده. از برادر دومینیک. از پدرم. از جنگ. نمیخوام بچهم توی دنیای پر از خطر بزرگ بشه."
تهیونگ دستش رو گذاشت روی گونهایزابل.
"قول میدم دنیایی امن براش بسازم. یه دنیای پر از عشق. بدون ترس، بدون خیانت. فقط آرامش."
سوفیا که پشت در ایستاده بود و همه چی رو شنیده بود، پرید توی اتاق و جیغ زد: "مبارکههههه!" و دوید بغل کرد ایزابل رو.
هر سه خندیدند. حتی دکتر هم خندید.
---
همون شب – تالار بزرگ قصر
تهیونگ خبر رو به همه اعلام کرد. وزیرا، سربازا، خدمتکارا، همه ذوقزده شدند. شادی عجیبی توی قصر پیچیده بود. مردم جلوی قصر جمع شده بودند و فریاد میزدند: "زنده باد ولیعهد جدید!"
ایزابل کنار تهیونگ ایستاده بود، دست توی دست هم. به جمعیت نگاه میکرد. به مردمی که روزگاری بهش نگ میگفتند، حالا براش دعا میکردند.
تهیونگ آهسته توی گوشش گفت: "میبینی؟ عشق همیشه برنده نمیشه... ولی این بار برد."
ایزابل سرش رو گذاشت روی شونه تهیونگ. "آره... این بار برد."
ولی توی قلبش، یه کوچولو نگران بود. چون خبر رسیده بود که برادر دومینیک دوباره تو فرانسه دیده شده. و پدرش... پدرش از سکته بلند شده بود داشت دوباره قدرت میگرفت.
شاید آرامش، همیشه موقتی بود...
---
ادامه دارد...
---
نظرت چیه فندوق؟🫠😉
- ۶۹۴
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط