{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۱۹

---
شب عروسی-قصر مدیچی

(همون شب، بعد از مراسم)

تالار بزرگ قصر پر از نور و موسیقی بود. همه داشتن می‌رقصیدند، می‌خوردند، می‌نوشیدند. جشنی که قرار بود تا صبح طول بکشه. ولی تهیونگ و ایزابل توی یه گوشه خلوت نشسته بودن، دست توی دست هم، به هم نگاه می‌کردن.

تهیونگ گفت: "خسته‌ای؟"

ایزابل سرش رو تکون داد: "نه. از وقتی تو هستی، هیچی خسته‌ام نمی‌کنه."

تهیونگ خندید و دستش رو کشید: "بیا بریم یه جا."

ایزابل با تعجب گفت: "کجا؟ ولی جشن..."

"جشن بدون ما هم ادامه داره. بیا."

تهیونگ دست ایزابل رو گرفت و از در پشتی تالار زدند بیرون. رفتند توی باغ قصر. شب بود، ماه کامل توی آسمون می‌درخشید. صدای جیرجیرک میومد، بوی یاس پیچیده بود توی هوا.

ایزابل نفس عمیقی کشید: "چه قدر قشنگه..."

تهیونگ ایستاد و برگشت به سمتش. هر دو روبروی هم ایستاده بودن. تهیونگ دستش رو گذاشت روی صورت ایزابل، انگشتاش توی موهاش فرو رفت.

"ایزابل... از همون لحظه‌ای که توی باغ ورسای دیدمت، می‌دونستم تو مال منی."

ایزابل اشک توی چشماش جمع شد: "منم... از اون شبی که صدات رو توی خواب شنیدم... نمی‌دونستم تو واقعی هستی یا فقط یه رؤیا..."

تهیونگ نزدیکتر شد. پیشونیش رو گذاشت روی پیشونی ایزابل.

"حالا که پیدات کردم... هیچوقت ولت نمی‌کنم."

و برای اولین بار، لباش رو گذاشت روی لبای ایزابل. یه بوسه آروم، نرم، پر از عشق. ایزابل دستاش رو حلقه کرد دور گردن تهیونگ. بوسه عمیقتر شد. انگار دنیا دورشون نمی‌چرخید. فقط اون دو نفر بودن. فقط اون لحظه.

---

اتاق عروس، نیمه شب

اتاق پر از شمع و گل بود. ایزابل روی تخت نشسته بود، لباس عروسش رو درآورده بود و یه لباس ساده سفید پوشیده بود. تهیونگ از حمام اومد بیرون با یه لباس ابریشمی مشکی. موهاش خیس بود و صورتش برق می‌زد.

رفت کنار ایزابل نشست. دستش رو گرفت و بوسید.

"می‌دونم که می‌ترسی... منم می‌ترسم."

ایزابل نگاهش کرد: "تو می‌ترسی؟ از چی؟"

تهیونگ آه کشید: "از اینکه نتونم ازت محافظت کنم. این قصر پر از آدماییه که آرزوی نابودیمون رو دارن. بیانکا... وزرا... حتی بعضی از خدمتکارا."

ایزابل دستش رو گذاشت روی قلب تهیونگ: "ما باهمیم. همین کافیه."

اون شب، اولین شب زندگیشون رو کنار هم گذروندند. نه با ترس، نه با استرس، فقط با عشق. و وقتی صبح شد، ایزابل توی آغوش تهیونگ بیدار شد. بهش نگاه کرد که خواب بود، صورت آروم و بچگانه‌اش. دلش پر از عشق شد.

ولی همین که خواست بلند بشه، یه نامه زیر در اتاق دید. بازش کرد:

"ملکه شیرین... لذت ببر از این لحظات. چون دیر یا زود، همه چیز از دستت در می‌ره. - یه دوست"

ایزابل نامه رو نشون داد به تهیونگ. تهیونگ خونده، عصبانی شد. بلند شد و رفت بیرون. به نگهبانا گفت: "از امروز، هر کسی بدون اجازه به این نزدیکی‌ها بیاد، دستگیر میشه. حتی اگه وزیر اعظم باشه."

ولی تهیونگ نمی‌دونست که اون نامه فقط شروع ماجرا بود...

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

اوای فنوتPart =۲۱[بچه ها اول پارت بالا رو بخونید جابه جا گزا...

اوای فنوت Part =۲۰[بچه ها اول پارت پایین رو بخونید جابه جا ش...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۱۰جونگکوک: (جدی) ...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۹کافه‌ی قهوه تلخ....

اوای فنوتPart =۱۷(دروازه‌های قصر مدیچی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلاد...

اوای فنوتPart =۱۶قصر مدیچی - قدم زدن قبل از عروسی(سه روز قبل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط