{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۱

پارت ۱۱


ایتاچی پاکت قرص را برداشت. خش خش ان زیر انگشتانش باعث سردردش میشد. دو سه تا از قرص ها را از توی پاکت دراورد.
باتردید
انگار مطمئن نبود-ولی برای راحت شدن از سردرد و سرفه اش مجبور بود.
اخیرا زیاد سرفه میکرد، یکی پس از دیگری تا جایی که حس میکرد به مرز خفگی رسیده. بی خوابی گرفته بود، پس قرص ها شده بودند درمان دردش. هر شب یکی یا دوتا، ولی ایندفعه سه تا خورد.
افسردگی پس از کاری که کرده بود، مثل سیم خاردار دور گلویش میپیچید‌.
روی تخت قدیمی نشست. کلی گشته بود تا یک مخفیگاه برای خودش پیدا کرده بود در ان بماند، کنار ناگاتو. هر دویشان سنگینی بار گناه را روی شانه هایشان حس میکردند.
ایتاچی، پسری که خودش جانشین پادشاه بود و شاهزاده ی اصیل، فقط با یک قدم اشتباه خودش را در تاریکی انداخت. جایی که بعد از ان هیچوقت روشنایی روز را نمیدید.

I:"ساسکه، متاسفم. امیدوارم منو ببخشی، که یه ارزوی محاله."

او طرف پنجره زمزمه کرد، مثل یک شب بخیر کوتاه. کار هر شبش، تصور کردن برادرش پشت شیشه ی پنجره شده بود. اهسته روی تخت دراز کشید، سقف پینه بسته را نگاه کرد که به طرز تمسخرانه ای جای سقف لوکس و بلند قصر را گرفته بود. همین کافی بود که ایتاچی بغض کند:"لعنتی، من چیکار کردم؟"
و برای اولین بار، فردی که کل سرزمین ها او را به عنوان باهوش ترین شاهزاده میشناختند، احساس حماقت کرد‌.

هر چهار طرف میز اشراف زادگان نشسته بودند. ناروتو و ندیمه اش یک طرف، مثل کوهی پابرجا. ساسکه و ساکورا طرف دیگر، مثل کسانی که کینه به دل داشتند. طرف بعدی، پدر و مادر ساکورا بودند، پادشاه و ملکه هارونو. و طرف دیگر خاندان هیوگا، یک پدر و دخترش، هیناتا و پسر عموی هیناتا از خانواده فرعی، نجی.

ساسکه از حرف ناروتو پوزخند زد، کوتاه و تمسخر امیز. کاملا مخالف پوزخند های بازیگوشانه ی بچگی اش:"اتباع؟ بهتره اینو از خودت بپرسم. اوزوماکی ها بدجوری رو سرت خراب شدن؟"
و از همین اول داشت دعوا راه می افتاد تا اینکه هیاشی هیوگا، گلویش را صاف کرد:"اقایون، خواهش میکنم. بحث امروز در مورد اقتصاده. و از قضا، شما دو نفر یک گره ی بزرگ وسط زنجیره زدید."
ناروتو با اخم خفیفی به هیاشی نگاه کرد:"دلیلی نمیبینم بخوام دوباره یاداوری کنم اوچیها چه فاجعه ای برای سرزمینم به بار اورده."
هیاشی جا خورد، ولی مودبانه سر تکان داد. نگاهش درک کننده بود:"همیشه اشراف زاده ها افراد مهم زندگی شون رو از دست میدن. این یک امر سرنوشته."
دوباره نصیحت، ناروتو اه کشید و انطرف را نگاه کرد:"امر سرنوشت و مرض بابا."
ولی زمزمه کرد، فقط ندیمه اش شنید که مجبور شد خنده اش را نگه دارد.
ساسکه دوباره شروع کرد:"من رضایت ندارم دوباره با قلمروی اوزوماکی اقتصاد راه بندازم."
N:"حالا کی بهت گفته من خیلی مایلم؟"
ساسکه میخواست جواب دهد ولی ساکورا از زیر میز پای او را نیشگون گرفت:"ندیمه ش نشسته."
و زیر لب به ساسکه هشدار داد، ساسکه چشم هایش را تنگ کرد:"پس میخوای کلا قطع کنی ها؟ باشه، گند بزن به کل قلمرو ها."
N:"گند زدن کار تو و تصمیمات یهوییته. عین ازدواج یهوییت."
چشم های ساسکه تیره شد:"بلبل زبونی میکنی، شاه شدی واسه ما شاخ نشو."
N:"عجب، انگار حس فشار خوریت هنوز مونده کف دلت."
Sa:"از همین اول دوباره داری دشمنی راه میندازی ناروتو. خودت میدونی که یه جرقه نیاز دارم تا اتیش جنگو راه بندازم."
و ناروتو، با چالش برانگیز ترین نگاه ممکن زل زد توی چشم های ساسکه:"اتیش جنگ تو عین شعله شمع برای منه. یه فوت خالی و بعدش خاموشی اوچیها."

و ای داد بیداد که با همین حرف ها جلسه با خاک یکسان شد. ناروتو و چشم های ابی جسورانه اش، لحن تحقیر امیزش، طوری که ساسکه را روی انگشتش میچرخاند، با همین کارها خاکستر خاموش شده ی دل ساسکه را شعله ور کرد. از قبل دلش ناروتو را میخواست و حالا احساس میکرد نیاز دارد ناروتو را در حال التماس جلوی پاهایش ببیند. که بعد از اینکه ناروتو التماس کرد، او را مال خودش کند.
احساس باخت و دیر رسیدن، از قبل در دل ساسکه بود. از قبل انتقام و کینه را در خودش داشت. خم شد جلو و با زمزمه ی خطرناکی اعلام جنگ کرد:"قلمروت مال خودم میشه، منتظر ارتشم باش."
دیدگاه ها (۱۶)

پارت ۱۱R:"چی شده، اخمات تو همه باز."O:"اه بابا کاکاشی باز رف...

پارت ۱۰ساسکه کف رفته بود توی چشم هایش، دقیقا توی بدترین زمان...

چی بود این دیدم من...

پارت ۹ (هنوز زنده م)هر دو کشور داشتند روی خط نازکی که در مرز...

پارت ۴(خو ساکورا رو مخفف اسمشو میذاریم S.k, قاطی نکنید.)S.k:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط