پارت ۹ (هنوز زنده م)
پارت ۹ (هنوز زنده م)
هر دو کشور داشتند روی خط نازکی که در مرز پارگی بود زندگی میکردند. رابطه ساسکه با ناروتو روز به روز بدتر میشد و اوضاعشان وخیم تر.
ناروتو اجازه ی ورود هیچ فرد اوچیهایی را به قلمرویش نداد، همینطور ساسکه هم نسبت به اوزوماکی ها از خودش بیزاری نشان داد. همین باعث شد که بیشتر تعصب روی کشور ها بزرگ شود.
ساسکه کاغذ گران قیمتی که با خط خوش خبر ها را رویش نوشته بودند را مچاله کرد و با عصبانیت پرتش کرد توی سطل اشغال، طوری که انگار از اول وجود نداشته. دندان هایش را به هم فشرد:"اوچیها ها رو اواره کرده؟ چطور جرئت کرد از کشورش بکندشون بیرون؟ الان من با اینهمه اتباع چیکار کنم؟"
ندیمه ها هیچکدام جرئت نمیکردند به ساسکه چیزی بگویند. کسی حقیقت را نمیگفت، اینکه ساسکه خودش هم اوزوماکی ها را بیرون کرده. هیچکس فعلا دلش را به اب نمیزد که به چنین پادشاه خشمگینی نزدیک شود.
Sa:"ناروتو، ناروتووو. دیگه داری از حدت میگذری."
حرص مخلوط شده با درد ضعیفی توی صدایش میلرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ارامش خودش را حفظ کند:"ندیمه."
ندیمه ای که گوشه ی سالن ایستاده بود با شنیدن صدای ساسکه یک لحظه از جایش پرید:"ب-بله اعلی حضرت؟"
Sa:"گفتی جلسه ی بین المللی کی عه؟"
ندیمه سریع کتاب توی دستش را چک کرد:"دو روز دیگه قربان."
Sa:"اونم میاد؟"
ندیمه اب دهانش را قورت داد:"کی قربان؟"
ساسکه دوباره منفجر شد، سر ندیمه داد زد:"بنظرت کی رو میگم؟ همون حقیر بدبخت ناروتو. اونم میاد؟ یک کلام جوابمو بده."
ندیمه که دست هایش میلرزید به زور جواب داد:"بله س-سرورم ایشونم میان."
Sa:"'عالیه، حالا از جلو چشمام 'گمشو."
و چنان عمیق گفت که ندیمه ی بیچاره تقریبا گریه اش گرفت، سریع از توی سالن دوید بیرون.
ساسکه گوشه های چشمش را مالید و نشست روی تخت پادشاهی اش:"لعنتی..."
S.k:"چرا اینجوری میکنی؟"
ساسکه به شدت سرش را چرخاند طرف ساکورا، چشم های تیره اش با هشدار برق میزدند. از جمله نگاه های 'اگه چیزی بگی اتفاق خوبی نمیوفته.':"تو چرا اومدی بیرون؟"
ساکورا جلوی راه پله ایستاده بود، لباس خواب حریری اش هنوز تنش بود و موهای صورتی اش کمی به هم ریخته. نگاه ساسکه کمی او را لرزاند:"اومدم ببینمت."
Sa:"گفتم صبحونتو بیارن تو اتاقت."
S.k:"من که کاری بهت ندارم چرا همش تو اتاق زندانیم میکنی؟"
نگاه ساسکه تیره تر شد:"الان چی گفتی؟ ما قول و قرار داشتیم."
S.k:"خب نمیشه که تا ابد اونجا نگهم داری. من که پرنده ت نیستم."
ساکورا که از قضا دختر شجاعی بود عزمش را جزم کرد که به ساسکه چشم غره برود. چیزی که ساسکه از دیدنش متنفر بود. کم کم اعصابش داشت به جاهای باریک میرسید:"تو قصر نپلک، برو تو اتاقت تا بیام."
ساکورا دست هایش را مشت کرد:"داری زور میگی، زوررر. نمیخوام برم اونجا تا صبح منتظرت بمونم تا ازت یه سوال بپرسم."
ساسکه ناگهانی از روی صندلی بلند شد، باعث شد شانه های ساکورا کمی منقبض شوند. اخم فقط جلوه ی چشم های سردش را پررنگ تر میکرد:"پرنسس منتظر پادشاهش میمونه، نه پادشاه منتظر پرنسس."
ساکورا با اینکه حس میکرد زانوهایش شل شده، ولی سعی کرد کم نیاورد. تو روی ساسکه اخم کرد:"من الان دیگه ملکه شدم. خودم برای خودم اسم و رسم دارم."
ولی ساسکه فقط یک ملکه را قبول داشت، مادرش. بقیه نه. جلوی ساکورا ایستاد، یجوری که کامل تفاوت قد و جایگاهشان را یاداوری کند:"ملکه؟ هه. گنده تر از دهنت حرف میزنی. بذار حالیت کنم ملکه کیه."
هر دو کشور داشتند روی خط نازکی که در مرز پارگی بود زندگی میکردند. رابطه ساسکه با ناروتو روز به روز بدتر میشد و اوضاعشان وخیم تر.
ناروتو اجازه ی ورود هیچ فرد اوچیهایی را به قلمرویش نداد، همینطور ساسکه هم نسبت به اوزوماکی ها از خودش بیزاری نشان داد. همین باعث شد که بیشتر تعصب روی کشور ها بزرگ شود.
ساسکه کاغذ گران قیمتی که با خط خوش خبر ها را رویش نوشته بودند را مچاله کرد و با عصبانیت پرتش کرد توی سطل اشغال، طوری که انگار از اول وجود نداشته. دندان هایش را به هم فشرد:"اوچیها ها رو اواره کرده؟ چطور جرئت کرد از کشورش بکندشون بیرون؟ الان من با اینهمه اتباع چیکار کنم؟"
ندیمه ها هیچکدام جرئت نمیکردند به ساسکه چیزی بگویند. کسی حقیقت را نمیگفت، اینکه ساسکه خودش هم اوزوماکی ها را بیرون کرده. هیچکس فعلا دلش را به اب نمیزد که به چنین پادشاه خشمگینی نزدیک شود.
Sa:"ناروتو، ناروتووو. دیگه داری از حدت میگذری."
حرص مخلوط شده با درد ضعیفی توی صدایش میلرزید، نفس عمیقی کشید و سعی کرد ارامش خودش را حفظ کند:"ندیمه."
ندیمه ای که گوشه ی سالن ایستاده بود با شنیدن صدای ساسکه یک لحظه از جایش پرید:"ب-بله اعلی حضرت؟"
Sa:"گفتی جلسه ی بین المللی کی عه؟"
ندیمه سریع کتاب توی دستش را چک کرد:"دو روز دیگه قربان."
Sa:"اونم میاد؟"
ندیمه اب دهانش را قورت داد:"کی قربان؟"
ساسکه دوباره منفجر شد، سر ندیمه داد زد:"بنظرت کی رو میگم؟ همون حقیر بدبخت ناروتو. اونم میاد؟ یک کلام جوابمو بده."
ندیمه که دست هایش میلرزید به زور جواب داد:"بله س-سرورم ایشونم میان."
Sa:"'عالیه، حالا از جلو چشمام 'گمشو."
و چنان عمیق گفت که ندیمه ی بیچاره تقریبا گریه اش گرفت، سریع از توی سالن دوید بیرون.
ساسکه گوشه های چشمش را مالید و نشست روی تخت پادشاهی اش:"لعنتی..."
S.k:"چرا اینجوری میکنی؟"
ساسکه به شدت سرش را چرخاند طرف ساکورا، چشم های تیره اش با هشدار برق میزدند. از جمله نگاه های 'اگه چیزی بگی اتفاق خوبی نمیوفته.':"تو چرا اومدی بیرون؟"
ساکورا جلوی راه پله ایستاده بود، لباس خواب حریری اش هنوز تنش بود و موهای صورتی اش کمی به هم ریخته. نگاه ساسکه کمی او را لرزاند:"اومدم ببینمت."
Sa:"گفتم صبحونتو بیارن تو اتاقت."
S.k:"من که کاری بهت ندارم چرا همش تو اتاق زندانیم میکنی؟"
نگاه ساسکه تیره تر شد:"الان چی گفتی؟ ما قول و قرار داشتیم."
S.k:"خب نمیشه که تا ابد اونجا نگهم داری. من که پرنده ت نیستم."
ساکورا که از قضا دختر شجاعی بود عزمش را جزم کرد که به ساسکه چشم غره برود. چیزی که ساسکه از دیدنش متنفر بود. کم کم اعصابش داشت به جاهای باریک میرسید:"تو قصر نپلک، برو تو اتاقت تا بیام."
ساکورا دست هایش را مشت کرد:"داری زور میگی، زوررر. نمیخوام برم اونجا تا صبح منتظرت بمونم تا ازت یه سوال بپرسم."
ساسکه ناگهانی از روی صندلی بلند شد، باعث شد شانه های ساکورا کمی منقبض شوند. اخم فقط جلوه ی چشم های سردش را پررنگ تر میکرد:"پرنسس منتظر پادشاهش میمونه، نه پادشاه منتظر پرنسس."
ساکورا با اینکه حس میکرد زانوهایش شل شده، ولی سعی کرد کم نیاورد. تو روی ساسکه اخم کرد:"من الان دیگه ملکه شدم. خودم برای خودم اسم و رسم دارم."
ولی ساسکه فقط یک ملکه را قبول داشت، مادرش. بقیه نه. جلوی ساکورا ایستاد، یجوری که کامل تفاوت قد و جایگاهشان را یاداوری کند:"ملکه؟ هه. گنده تر از دهنت حرف میزنی. بذار حالیت کنم ملکه کیه."
- ۷۶۰
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط