پارت ۴
پارت ۴
(خو ساکورا رو مخفف اسمشو میذاریم S.k, قاطی نکنید.)
S.k:"واااای جداً؟ من کلی منتظر این لحظه بودمم."
ساکورا با خوشحالی توی اتاق شیک زیبایش چرخ زد. دامن صورتی رنگش مثل یگ گل باز شد. نامه ای که توی دستش بود را به سینه اش فشار داد:"همیشه دلم میخواست شاهزاده ساسکه یه نگاه بهم بندازه. حالا ازم خواستگاری کردههه اخه ته ذوقق."
او گفت و با ذوق خودش را روی تخت نرم و راحتش انداخت. به سقف نقاشی شده و لوکس نگاه کرد و یک نفس راحت کشید:"باید کلی خوشگل بشم. احتمالا همه از قلمرو های مختلف برای دیدن من و ساسکه میان."
بعد روی تختش صاف نشست و ندیمه اش را صدا زد:"ندیمه، میشه یه لحظه بیای؟"
ندیمه ی او که زنی لاغر اندام و میانسال بود، طوری که انگار از قبل گوش به فرمان باشد وارد اتاق شد:"بله بانوی من؟"
ساکورا با ذوق رفت طرف او:"میخوام برای عصر خوشگل ترین لباسمو برام حاضر کنی. تاجمم بده تمیز کنن. ارایشگرم کجاست؟"
ندیمه لبخند زد:"رفتن براتون رژ طبیعی تهیه کنن بانو."
S.k:"خیلی خوبه. میخوام همه چی حاضر باشه، اوکی؟"
ندیمه تعظیم کوچکی کرد:"هر چی ساکورا خانم بخواد."
●
از انطرف، ناروتو هم دقیقا مثل ساکورا ذوق داشت. ولی دنبال ظاهرش نبود، دنبال یک هدیه ی خوب و برازنده ی ساسکه بود که یادگاری از طرف خودش باشد.
بالاخره بعد از کلی گشتن، یک خنجر پیدا کرد. خنجر، یک دسته ی طلایی و خوش تراش داشت که رویش عکس گل سرخ حکاکی کرده بودند. قسمت چاقوی خنجر، از سنگ های گران قیمت تراشیده شده درست شده بود و نور افتاب را به طور رنگارنگی بازتاب میکرد. ناروتو لبخند زد:"فکر کنم از این خوشش بیاد. خودم به شخصه بهش میدم."
?:"سرورم لطفا تکون نخورید، قول میدم امشب همه ی نگاه ها روی شما باشه."
ناروتو نیشخند زد:"تا وقتی مامانم هست چرا من؟ گل سر سبد ملکه س."
ندیمه ی ناروتو، شانه ی روی میز را برداشت. حتی ان شانه هم انگار از دل چشمه های جادویی بیرون امده بود، دسته اش مثل ستون های مرمر مانند کاخ ها بود. ندیمه ان را اهسته بین موهای طلایی رنگ ناروتو کشید:"حدس میزنم خوشحالید، مگه نه؟"
ناروتو لبخند بزرگی زد:"میخوام منفجر شم. فرض کن بعد از ده سال دوست صمیمیتو ببینی."
ندیمه با نگاهی که مشخص بود ناروتو را درک میکند، سر تکان داد:"براتون ارزوی موفقیت دارم."
ناروتو یک شلوار با پارچه ی ابریشم سفید شیری پوشید، به همراه بلیز و کت ست ان شلوار. آستین هایش با نخ های طلایی براق دوخته شده بودند و یقه اش پر از منجوق ها و سنگ های قیمتی بود. دکمه های طلایی و زنجیر نازک ساعت جیبی دور کمرش به لباسش وصل شده بودند و ظاهرش را کامل تر میکردند. ندیمه، تاج روی سر او را صاف کرد و مطمئن شد که خوب و تمیز بنظر برسد. (چقد از نوشتن چیزای پولداری خوشم میاد. حس پولللل میده اوفف من غش.)
ناروتو لبخندی به خودش توی اینه زد:"بعدا از طرف من از خیاط تشکر کن ندیمه جونم."
●
ساسکه توی اتاقش نشسته بود روی صندلی تا ارایشگرش موهایش را مرتب کند. توی اینه ی زرکاری شده خودش را نگاه میکرد:"ساعت چنده؟"
?:"نگران نباشید قربان هنوز دیر نشده."
ساسکه نگران دیر شدن مراسم نبود، در واقع داشت برای دیدن ناروتو لحظه شماری میکرد. اصلا برایش مهم نبود که این مجلس برای نامزدی و او ساکوراست، برای او یک قرار ملاقات برای دیدن ناروتو بود. ناخوداگاه با فکر کردن به ناروتو لبخند کوچکی نشست روی لب هایش.
بچگی هایشان و بازی هایی که با هم میکردند. شمشیر بازی های بچگانه، دزد دریایی بازی، خانه ی درختی ساختن و همه ی اینها مثل یک ویدیو توی بخش ناخوداگاه ذهنش پخش میشد.
چهره ی خنده دار ناروتو وقتی برای اولین بار دندانش افتاده بود و میتوانست با جای خالی ان سوت بزند، کار های ابلهانه اش که ساسکه را از ته دل میخنداند. شاید جدا شده بودند، ولی ناروتو هنوز هم از توی خاطره ها ساسکه را میخنداند.
ساسکه یک کت شلوار با پارچه ی نازک و سبک پوشید، چیزی که برازنده ی یک شاهزاده بود. تاجش را که نگین های مشکی داشت روی سرش گذاشت و شنلش را برداشت. شنلی که بلند و مشکی رنگ بود و پارچه ی تودوزی بنفش داشت. سنجاق نقره ای رنگ ان را روی سینه اش محکم کرد:"امشب...به هیچ وجه نباید خراب شه."
(خو ساکورا رو مخفف اسمشو میذاریم S.k, قاطی نکنید.)
S.k:"واااای جداً؟ من کلی منتظر این لحظه بودمم."
ساکورا با خوشحالی توی اتاق شیک زیبایش چرخ زد. دامن صورتی رنگش مثل یگ گل باز شد. نامه ای که توی دستش بود را به سینه اش فشار داد:"همیشه دلم میخواست شاهزاده ساسکه یه نگاه بهم بندازه. حالا ازم خواستگاری کردههه اخه ته ذوقق."
او گفت و با ذوق خودش را روی تخت نرم و راحتش انداخت. به سقف نقاشی شده و لوکس نگاه کرد و یک نفس راحت کشید:"باید کلی خوشگل بشم. احتمالا همه از قلمرو های مختلف برای دیدن من و ساسکه میان."
بعد روی تختش صاف نشست و ندیمه اش را صدا زد:"ندیمه، میشه یه لحظه بیای؟"
ندیمه ی او که زنی لاغر اندام و میانسال بود، طوری که انگار از قبل گوش به فرمان باشد وارد اتاق شد:"بله بانوی من؟"
ساکورا با ذوق رفت طرف او:"میخوام برای عصر خوشگل ترین لباسمو برام حاضر کنی. تاجمم بده تمیز کنن. ارایشگرم کجاست؟"
ندیمه لبخند زد:"رفتن براتون رژ طبیعی تهیه کنن بانو."
S.k:"خیلی خوبه. میخوام همه چی حاضر باشه، اوکی؟"
ندیمه تعظیم کوچکی کرد:"هر چی ساکورا خانم بخواد."
●
از انطرف، ناروتو هم دقیقا مثل ساکورا ذوق داشت. ولی دنبال ظاهرش نبود، دنبال یک هدیه ی خوب و برازنده ی ساسکه بود که یادگاری از طرف خودش باشد.
بالاخره بعد از کلی گشتن، یک خنجر پیدا کرد. خنجر، یک دسته ی طلایی و خوش تراش داشت که رویش عکس گل سرخ حکاکی کرده بودند. قسمت چاقوی خنجر، از سنگ های گران قیمت تراشیده شده درست شده بود و نور افتاب را به طور رنگارنگی بازتاب میکرد. ناروتو لبخند زد:"فکر کنم از این خوشش بیاد. خودم به شخصه بهش میدم."
?:"سرورم لطفا تکون نخورید، قول میدم امشب همه ی نگاه ها روی شما باشه."
ناروتو نیشخند زد:"تا وقتی مامانم هست چرا من؟ گل سر سبد ملکه س."
ندیمه ی ناروتو، شانه ی روی میز را برداشت. حتی ان شانه هم انگار از دل چشمه های جادویی بیرون امده بود، دسته اش مثل ستون های مرمر مانند کاخ ها بود. ندیمه ان را اهسته بین موهای طلایی رنگ ناروتو کشید:"حدس میزنم خوشحالید، مگه نه؟"
ناروتو لبخند بزرگی زد:"میخوام منفجر شم. فرض کن بعد از ده سال دوست صمیمیتو ببینی."
ندیمه با نگاهی که مشخص بود ناروتو را درک میکند، سر تکان داد:"براتون ارزوی موفقیت دارم."
ناروتو یک شلوار با پارچه ی ابریشم سفید شیری پوشید، به همراه بلیز و کت ست ان شلوار. آستین هایش با نخ های طلایی براق دوخته شده بودند و یقه اش پر از منجوق ها و سنگ های قیمتی بود. دکمه های طلایی و زنجیر نازک ساعت جیبی دور کمرش به لباسش وصل شده بودند و ظاهرش را کامل تر میکردند. ندیمه، تاج روی سر او را صاف کرد و مطمئن شد که خوب و تمیز بنظر برسد. (چقد از نوشتن چیزای پولداری خوشم میاد. حس پولللل میده اوفف من غش.)
ناروتو لبخندی به خودش توی اینه زد:"بعدا از طرف من از خیاط تشکر کن ندیمه جونم."
●
ساسکه توی اتاقش نشسته بود روی صندلی تا ارایشگرش موهایش را مرتب کند. توی اینه ی زرکاری شده خودش را نگاه میکرد:"ساعت چنده؟"
?:"نگران نباشید قربان هنوز دیر نشده."
ساسکه نگران دیر شدن مراسم نبود، در واقع داشت برای دیدن ناروتو لحظه شماری میکرد. اصلا برایش مهم نبود که این مجلس برای نامزدی و او ساکوراست، برای او یک قرار ملاقات برای دیدن ناروتو بود. ناخوداگاه با فکر کردن به ناروتو لبخند کوچکی نشست روی لب هایش.
بچگی هایشان و بازی هایی که با هم میکردند. شمشیر بازی های بچگانه، دزد دریایی بازی، خانه ی درختی ساختن و همه ی اینها مثل یک ویدیو توی بخش ناخوداگاه ذهنش پخش میشد.
چهره ی خنده دار ناروتو وقتی برای اولین بار دندانش افتاده بود و میتوانست با جای خالی ان سوت بزند، کار های ابلهانه اش که ساسکه را از ته دل میخنداند. شاید جدا شده بودند، ولی ناروتو هنوز هم از توی خاطره ها ساسکه را میخنداند.
ساسکه یک کت شلوار با پارچه ی نازک و سبک پوشید، چیزی که برازنده ی یک شاهزاده بود. تاجش را که نگین های مشکی داشت روی سرش گذاشت و شنلش را برداشت. شنلی که بلند و مشکی رنگ بود و پارچه ی تودوزی بنفش داشت. سنجاق نقره ای رنگ ان را روی سینه اش محکم کرد:"امشب...به هیچ وجه نباید خراب شه."
- ۶۱۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط