تکپارتینفس های نزدیتکپارتی
🥂تکپارتی🪐نفس های نزدی🪐تکپارتی🥂
بارون تازه بند اومده بود. هوا هنوز بوی خاک خیس داشت، و پنجرههای خونه بخار گرفته بودن. شب آروم بود، مثل لحظهای که دنیا تصمیم گرفته فقط برای عشق شما دو نفر مکث کنه.
تو با لباس خواب لطیف و رنگ ملایم، نشسته بودی روی تخت، موهات باز و نرم روی شونههات ریخته بود. نور چراغ خواب، صورتت رو مثل نقاشی روشن کرده بود. صدای موسیقی آروم توی پسزمینه پخش میشد—یه ملودی عاشقانه، مثل زمزمهی قلبت.
جونگکوک وارد اتاق شد. لباسش ساده بود، یه تیشرت سفید، موهاش کمی خیس، و نگاهش... اون نگاه خاصی که فقط برای تو بود. آروم اومد سمتت، نشست کنارت، و بدون حرف، فقط دستت رو گرفت. انگشتهاش گرم بودن، مطمئن، و توی اون لمس، یه دنیا عشق بود.
با صدایی آروم گفت:
"میدونی... هر لحظهای که کنارت نیستم، انگار یه چیزی ازم کم شده."
تو لبخند زدی، اون لبخند آرومی که فقط برای اون بود. گفتی:
"منم همین حس رو دارم. انگار نفسهام کامل نمیشن بدون تو."
جونگکوک سرش رو آورد نزدیک، پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند، چشمهاش بسته، نفسهاش آروم. اون لحظه، هیچ صدایی نبود جز ضربان قلبهاتون که با هم هماهنگ شده بودن.
آروم گفت:
"میخوام امشب فقط با تو باشم. بدون حرف، بدون فکر، فقط توی آغوشت."
تو دستهات رو دورش حلقه کردی، و اون آروم خودش رو توی آغوشت جا داد. بدنش گرم بود، قلبش تند میزد، ولی توی آغوش تو آروم شد. انگار همهی خستگیهای دنیا توی اون لحظه ازش جدا شد.
شما دو نفر، کنار هم، زیر پتوی نرم، با نور کم چراغ، فقط نفس میکشیدین—نفسهایی که پر از عشق بودن. جونگکوک آروم گفت:
"اگه فردا دنیا تموم بشه، من خوشحالم که امشب تو رو داشتم."
تو اشک توی چشمات جمع شد، ولی لبخندت محو نشد. گفتی:
"تا وقتی توی قلبم باشی، هیچچیزی تموم نمیشه."
اون شب، هیچ خوابی نبود. فقط نگاه، لمس، نفس، و عشق. و صبح، وقتی نور خورشید از لای پردهها افتاد روی صورت جونگکوک، اون چشمهاش رو باز کرد، تو رو دید، لبخند زد، و گفت:
"صبح بخیر، عشق من."
---
💜پایان💜
بارون تازه بند اومده بود. هوا هنوز بوی خاک خیس داشت، و پنجرههای خونه بخار گرفته بودن. شب آروم بود، مثل لحظهای که دنیا تصمیم گرفته فقط برای عشق شما دو نفر مکث کنه.
تو با لباس خواب لطیف و رنگ ملایم، نشسته بودی روی تخت، موهات باز و نرم روی شونههات ریخته بود. نور چراغ خواب، صورتت رو مثل نقاشی روشن کرده بود. صدای موسیقی آروم توی پسزمینه پخش میشد—یه ملودی عاشقانه، مثل زمزمهی قلبت.
جونگکوک وارد اتاق شد. لباسش ساده بود، یه تیشرت سفید، موهاش کمی خیس، و نگاهش... اون نگاه خاصی که فقط برای تو بود. آروم اومد سمتت، نشست کنارت، و بدون حرف، فقط دستت رو گرفت. انگشتهاش گرم بودن، مطمئن، و توی اون لمس، یه دنیا عشق بود.
با صدایی آروم گفت:
"میدونی... هر لحظهای که کنارت نیستم، انگار یه چیزی ازم کم شده."
تو لبخند زدی، اون لبخند آرومی که فقط برای اون بود. گفتی:
"منم همین حس رو دارم. انگار نفسهام کامل نمیشن بدون تو."
جونگکوک سرش رو آورد نزدیک، پیشونیش رو به پیشونیت چسبوند، چشمهاش بسته، نفسهاش آروم. اون لحظه، هیچ صدایی نبود جز ضربان قلبهاتون که با هم هماهنگ شده بودن.
آروم گفت:
"میخوام امشب فقط با تو باشم. بدون حرف، بدون فکر، فقط توی آغوشت."
تو دستهات رو دورش حلقه کردی، و اون آروم خودش رو توی آغوشت جا داد. بدنش گرم بود، قلبش تند میزد، ولی توی آغوش تو آروم شد. انگار همهی خستگیهای دنیا توی اون لحظه ازش جدا شد.
شما دو نفر، کنار هم، زیر پتوی نرم، با نور کم چراغ، فقط نفس میکشیدین—نفسهایی که پر از عشق بودن. جونگکوک آروم گفت:
"اگه فردا دنیا تموم بشه، من خوشحالم که امشب تو رو داشتم."
تو اشک توی چشمات جمع شد، ولی لبخندت محو نشد. گفتی:
"تا وقتی توی قلبم باشی، هیچچیزی تموم نمیشه."
اون شب، هیچ خوابی نبود. فقط نگاه، لمس، نفس، و عشق. و صبح، وقتی نور خورشید از لای پردهها افتاد روی صورت جونگکوک، اون چشمهاش رو باز کرد، تو رو دید، لبخند زد، و گفت:
"صبح بخیر، عشق من."
---
💜پایان💜
- ۳.۹k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط