𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "52"
☆ویو تهیونگ☆
بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رفت.
دکمه های کتم رو باز کردم و روی مبل نشستم.
از صبح انقدر شلوغ بود که حتی فرصت نکرده بودم چند دقیقه تنها باشم.
همین موقع صدای در اتاقم اومد.
تق... تق...
ته: بیا تو.
جونگکوک وارد اتاق شد.
کت مشکی پوشیده بود و یه لیوان قهوه دستش بود.
همین که چشمش به من افتاد، خندید.
جونگکوک: بالاخره تموم شد.
ته: آره...
جونگکوک لیوان قهوه رو روی میز گذاشت.
جونگکوک: از صبح قیافت دیدنی بود.
ته: یعنی چی؟
جونگکوک روی مبل نشست.
جونگکوک: یعنی معلومه یه چیزی ذهنت رو درگیر کرده.
چند ثانیه سکوت کردم.
ته: فقط خستهام.
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک: ما از بچگی رفیقیم.
دیگه این بهونه ها رو برای من نیار.
بهش نگاه کردم.
جونگکوک همیشه زودتر از بقیه حالم رو میفهمید.
جونگکوک دوباره گفت:
جونگکوک: راستی...
اون دختره...
اسمش هانا بود، نه؟
اخم کردم.
ته: آره... مگه چی؟
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
جونگکوک: هیچی...
فقط دیدم امروز چند بار حواست بهش رفت.
بی اختیار خندیدم.
ته: تو زیادی داستان میسازی.
جونگکوک: شاید...
اما یه چیزی رو خوب فهمیدم.
ته: چی؟
جونگکوک بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، برگشت و گفت:
جونگکوک: مواظب دلت باش رفیق...
بعضی آدما، بیخبر وارد زندگی آدم میشن.
و وقتی بفهمی چقدر برات مهم شدن...
دیگه خیلی دیر شده.
در بسته شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
بعد بیاختیار تصویر هانا جلوی چشمم اومد.
همون لحظهای که داشت شیشه های شکسته رو جمع میکرد...
یه حس عجیبی توی دلم بود.
حسی که اسمش رو نمیدونستم...
ادامه دارد...
Part "52"
☆ویو تهیونگ☆
بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رفت.
دکمه های کتم رو باز کردم و روی مبل نشستم.
از صبح انقدر شلوغ بود که حتی فرصت نکرده بودم چند دقیقه تنها باشم.
همین موقع صدای در اتاقم اومد.
تق... تق...
ته: بیا تو.
جونگکوک وارد اتاق شد.
کت مشکی پوشیده بود و یه لیوان قهوه دستش بود.
همین که چشمش به من افتاد، خندید.
جونگکوک: بالاخره تموم شد.
ته: آره...
جونگکوک لیوان قهوه رو روی میز گذاشت.
جونگکوک: از صبح قیافت دیدنی بود.
ته: یعنی چی؟
جونگکوک روی مبل نشست.
جونگکوک: یعنی معلومه یه چیزی ذهنت رو درگیر کرده.
چند ثانیه سکوت کردم.
ته: فقط خستهام.
جونگکوک پوزخندی زد.
جونگکوک: ما از بچگی رفیقیم.
دیگه این بهونه ها رو برای من نیار.
بهش نگاه کردم.
جونگکوک همیشه زودتر از بقیه حالم رو میفهمید.
جونگکوک دوباره گفت:
جونگکوک: راستی...
اون دختره...
اسمش هانا بود، نه؟
اخم کردم.
ته: آره... مگه چی؟
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
جونگکوک: هیچی...
فقط دیدم امروز چند بار حواست بهش رفت.
بی اختیار خندیدم.
ته: تو زیادی داستان میسازی.
جونگکوک: شاید...
اما یه چیزی رو خوب فهمیدم.
ته: چی؟
جونگکوک بلند شد و به سمت در رفت.
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره، برگشت و گفت:
جونگکوک: مواظب دلت باش رفیق...
بعضی آدما، بیخبر وارد زندگی آدم میشن.
و وقتی بفهمی چقدر برات مهم شدن...
دیگه خیلی دیر شده.
در بسته شد.
چند لحظه به در خیره موندم.
بعد بیاختیار تصویر هانا جلوی چشمم اومد.
همون لحظهای که داشت شیشه های شکسته رو جمع میکرد...
یه حس عجیبی توی دلم بود.
حسی که اسمش رو نمیدونستم...
ادامه دارد...
- ۱۱۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط