𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "53"
☆ویو هانا☆
همین که صدای شکستن گلدون توی راهرو پیچید، قلبم از جا کنده شد.
سارینا سریع برگشت.
سارینا: کی اونجاست؟!
نفسم بند اومد.
پشت ستون قایم شده بودم و جرئت تکون خوردن نداشتم.
صدای قدم های سارینا هر لحظه نزدیک تر میشد.
یه قدم...
دو قدم...
هانا: خدایا... فقط منو نبینه...
همین موقع صدای آنا از پایین عمارت بلند شد.
آنا: سارینا! کجایی؟
سارینا چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد با کلافگی جواب داد.
سارینا: الان میام.
قبل از رفتن، دوباره به اطراف نگاه کرد.
بعد آروم وارد همون اتاق شد و در رو بست.
راهرو دوباره ساکت شد.
چند لحظه همونجا نشستم.
نفسم بالا نمیومد.
نگاهم روی در چوبی قفل شده بود.
دلم میخواست برم و در رو باز کنم...
شاید جواب همه سوال هام اون پشت بود.
اما...
نه.
اگه الان وارد اون اتاق میشدم و کسی منو میدید، همه چیز تموم میشد.
یه قدم عقب رفتم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
هانا: هنوز وقتش نیست...
یه روز برمیگردم.
اون روز، همه چیز رو میفهمم.
آخرین نگاه رو به در انداختم.
بعد آروم از راهرو دور شدم.
وقتی به سالن رسیدم، فقط چند نفر از خدمتکارها مشغول جمع کردن وسایل جشن بودن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما توی ذهن من فقط یه اسم میچرخید...
سایه...
اون کی بود؟
و چرا همه اینقدر ازش میترسیدن؟
در همون فکرها بودم که چشمم به ماریا افتاد.
ماریا از دور نگاهم میکرد.
همین که فهمید متوجه نگاهش شدم، لبخند کوتاهی زد.
اما...
اون لبخند، هیچ شباهتی به یه لبخند واقعی نداشت.
ادامه دارد...
Part "53"
☆ویو هانا☆
همین که صدای شکستن گلدون توی راهرو پیچید، قلبم از جا کنده شد.
سارینا سریع برگشت.
سارینا: کی اونجاست؟!
نفسم بند اومد.
پشت ستون قایم شده بودم و جرئت تکون خوردن نداشتم.
صدای قدم های سارینا هر لحظه نزدیک تر میشد.
یه قدم...
دو قدم...
هانا: خدایا... فقط منو نبینه...
همین موقع صدای آنا از پایین عمارت بلند شد.
آنا: سارینا! کجایی؟
سارینا چند ثانیه همونجا ایستاد.
بعد با کلافگی جواب داد.
سارینا: الان میام.
قبل از رفتن، دوباره به اطراف نگاه کرد.
بعد آروم وارد همون اتاق شد و در رو بست.
راهرو دوباره ساکت شد.
چند لحظه همونجا نشستم.
نفسم بالا نمیومد.
نگاهم روی در چوبی قفل شده بود.
دلم میخواست برم و در رو باز کنم...
شاید جواب همه سوال هام اون پشت بود.
اما...
نه.
اگه الان وارد اون اتاق میشدم و کسی منو میدید، همه چیز تموم میشد.
یه قدم عقب رفتم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم.
هانا: هنوز وقتش نیست...
یه روز برمیگردم.
اون روز، همه چیز رو میفهمم.
آخرین نگاه رو به در انداختم.
بعد آروم از راهرو دور شدم.
وقتی به سالن رسیدم، فقط چند نفر از خدمتکارها مشغول جمع کردن وسایل جشن بودن.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اما توی ذهن من فقط یه اسم میچرخید...
سایه...
اون کی بود؟
و چرا همه اینقدر ازش میترسیدن؟
در همون فکرها بودم که چشمم به ماریا افتاد.
ماریا از دور نگاهم میکرد.
همین که فهمید متوجه نگاهش شدم، لبخند کوتاهی زد.
اما...
اون لبخند، هیچ شباهتی به یه لبخند واقعی نداشت.
ادامه دارد...
- ۱۵۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط