9 months to you
p:3
روز موعود، یا بهتر بگوییم، روز سقط فرا رسید. صبحی بارانی بود. قطرههای باران روی پنجرههای آپارتمانشون ردی طولانی و اشکمانند به جا میگذاشتند. کریس، با چهرهای مصمم اما تهی، در حال بستن بند کفشهایش بود که لینا از اتاق خواب بیرون آمد. او یک لباس ساده خاکستری پوشیده بود، صورتی رنگ پریده و چشمانی داشت که گویی تمام دریای اشکش را پیش از این روز خالی کرده بود.
"آمادهای؟"صدای کریس بیاحساس بود.
لینا فقط سر تکان داد.کلمهای بر زبان نیاورد. قدرت صحبت کردن نداشت. ترس، غم و خشمی عمیق، گلویش را فشرده بود.
در ماشین،تنها صدای برفکپاکنها و طنین باران بر سقف خودرو به گوش میرسید. فضای داخل ماشین آنقدر سنگین بود که نفس کشیدن در آن دشوار بود. کریس به جاده خیره شده بود، دستانش روی فرمان به سفتی چسبیده بود. نگاهی به لینا انداخت. او به پنجره خیره شده بود، و یک قطره اشک آرام از گونهاش سرازیر شد و روی دستان گره کردهاش به لباسش چنگ زده بود این صحنه مانند خنجری بود در قلب کریس، اما او خودش را قانع کرده بود که این کار برای نجات رابطهشان، برای نجات "آنها" ضروری است. او باور داشت که با از بین بردن این مشکل، میتوانند به زندگی عاشقانهشان بازگردند.
پارکینگ بیمارستان مرکزی سئول شلوغ و بیروح بود. بوی آنتیسپتیک و ناامیدی در هوا موج میزد. کریس دست لینا را گرفت. دستش سرد و بیجان بود، مثل عروسکی پارچهای. او را به داخل ساختمان بلند و سرد بیمارستان هدایت کرد. سالن ورودی پر از آدمهایی بود که هر کدام داستان رنج خود را حمل میکردند. کریس به پیشخوان پذیرش نزدیک شد تا نام لینا را اعلام کند. وقتی برگشت، لینا را دید که روی یک صندلی نشسته، دستهایش را روی شکمش گذاشته و به سقف خیره شده است. نگاهش خالی و دور بود، انگار روحش از بدنش خارج شده و تنها پوستهای از آن باقی مانده است.
پرستاری با روپوش صورتی به سوی آنها آمد و با صدایی ملایم اما رسمی گفت: "خانم لی؟ لطفاً با من بیایید."
لینا به آرامی برخاست.پاهایش به نظر میرسید که به زمین چسبیدهاند. کریس کنارش ایستاد، اما لینا حتی به او نگاه هم نکرد. پرستار یک فرم و یک خودکار به کریس داد. "آقا، لازم است این رضایتنامه را پر کنید."
روز موعود، یا بهتر بگوییم، روز سقط فرا رسید. صبحی بارانی بود. قطرههای باران روی پنجرههای آپارتمانشون ردی طولانی و اشکمانند به جا میگذاشتند. کریس، با چهرهای مصمم اما تهی، در حال بستن بند کفشهایش بود که لینا از اتاق خواب بیرون آمد. او یک لباس ساده خاکستری پوشیده بود، صورتی رنگ پریده و چشمانی داشت که گویی تمام دریای اشکش را پیش از این روز خالی کرده بود.
"آمادهای؟"صدای کریس بیاحساس بود.
لینا فقط سر تکان داد.کلمهای بر زبان نیاورد. قدرت صحبت کردن نداشت. ترس، غم و خشمی عمیق، گلویش را فشرده بود.
در ماشین،تنها صدای برفکپاکنها و طنین باران بر سقف خودرو به گوش میرسید. فضای داخل ماشین آنقدر سنگین بود که نفس کشیدن در آن دشوار بود. کریس به جاده خیره شده بود، دستانش روی فرمان به سفتی چسبیده بود. نگاهی به لینا انداخت. او به پنجره خیره شده بود، و یک قطره اشک آرام از گونهاش سرازیر شد و روی دستان گره کردهاش به لباسش چنگ زده بود این صحنه مانند خنجری بود در قلب کریس، اما او خودش را قانع کرده بود که این کار برای نجات رابطهشان، برای نجات "آنها" ضروری است. او باور داشت که با از بین بردن این مشکل، میتوانند به زندگی عاشقانهشان بازگردند.
پارکینگ بیمارستان مرکزی سئول شلوغ و بیروح بود. بوی آنتیسپتیک و ناامیدی در هوا موج میزد. کریس دست لینا را گرفت. دستش سرد و بیجان بود، مثل عروسکی پارچهای. او را به داخل ساختمان بلند و سرد بیمارستان هدایت کرد. سالن ورودی پر از آدمهایی بود که هر کدام داستان رنج خود را حمل میکردند. کریس به پیشخوان پذیرش نزدیک شد تا نام لینا را اعلام کند. وقتی برگشت، لینا را دید که روی یک صندلی نشسته، دستهایش را روی شکمش گذاشته و به سقف خیره شده است. نگاهش خالی و دور بود، انگار روحش از بدنش خارج شده و تنها پوستهای از آن باقی مانده است.
پرستاری با روپوش صورتی به سوی آنها آمد و با صدایی ملایم اما رسمی گفت: "خانم لی؟ لطفاً با من بیایید."
لینا به آرامی برخاست.پاهایش به نظر میرسید که به زمین چسبیدهاند. کریس کنارش ایستاد، اما لینا حتی به او نگاه هم نکرد. پرستار یک فرم و یک خودکار به کریس داد. "آقا، لازم است این رضایتنامه را پر کنید."
- ۵۶۵
- ۰۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط