{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پدر مُرد

وقتی پدر مُرد
مادر نشسته بود روی صندلی گهواره ای و حلقه ی ازدواجش را می بوسید!
حتا یک قطره اشک هم نریخت، با لبخند حلقه اش را لمس میکرد، می بوسید و دستش را میگذاشت روی قلب اش!
سالِ پدر که شد؛ بغضِ مادر شکست، آنقدر اشک ریخت و ناله سر داد که انگار امروز اولین روزِ رفتنِ پدر است!
حلقه ی ازدواجش را گذاشتم روی قلبش، انداختم در لیوان آب و کمی از آن را خورد، اما هیچ فایده ای نداشت، انگار خاصیت اش را از دست داده بود!
وقتی کمی آرام گرفت، حلقه را درآورد و انداخت گردنش. گفت:
تا وقتی حلقه دستت است، همه اش خیال می کنی جایی نرفته است، بر می گردد، امروز نه اما فردا حتما کلید می اندازد و می آید تو، تا موهایت را ببافد و پیشانی ات را ببوسد و زمزمه وار بگوید " دوستت دارم " .
تا وقتی حلقه دستت است نبودنش به خیالت گذر نمی کند!
تو عاشقی، کدام عاشق میتواند جای خالیِ معشوقه اش را ببیند و تاب بیاورد؟
حلقه را گردنم انداخته ام که تاب آوردن را بلد شوم، صبوری را بلد شوم. نبودنش را ولی هرگز بلد نمیشوم ...
دیدگاه ها (۶)

به بزرگی آرزویت نیندیش به بزرگی کسی بیندیش که میخواهد آرزویت...

سلام دوستان خوبم صبح بخیر هیچ وقت دیر نیست برای...شروع دوبار...

قفل درها فقط با مهرومحبت ومهربانی باز میشوندمحبت کلید ورود ب...

شب با تمام یکرنگیشچه ساده آرامش میبخشدچه خوب میشدما هم مثل ش...

my exp.71همون روز عصر، بعد از خرید حلقه‌ها،  قرار شد یه دوره...

#عید_قربان_مبارکما چه داریم برایت ای عشق! که بریزیم به پایت ...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 48["ویو تهیونگ"]+"آمِلیا...فقط د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط