{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my ex

my ex
p.71

همون روز عصر، بعد از خرید حلقه‌ها، 
قرار شد یه دورهمی کوچیک و خودمونی توی خونه‌ی ا.ت باشه. 
فقط خانواده‌ها و خودش و جونگ‌کوک. 
جو یه کم رسمی‌تر از قبل بود، ولی گرم و دوست‌داشتنی.

مادر ا.ت با لبخند به حلقه‌های توی جعبه نگاه می‌کرد. 
جعبه‌های چرمی کوچک که الان روی میز گذاشته شده بود.

م.ت: خب، وقتشه عروس و داماد حلقه به دست شن.

جونگ‌کوک با هیجان، ولی با تمرکز، جعبه‌ی خودش رو برداشت. 
یه حلقه فلز مات، ساده و مردونه. 
ا.ت نفس عمیقی کشید.

جونگ‌کوک حلقه رو برداشت و آروم کنار ا.ت ایستاد. 
دست راستش رو دراز کرد.

- ا.ت… بذار روی انگشتم.

ا.ت یه لحظه مکث کرد. 
انگار تمام دنیا منتظر همین لحظه بود. 
با دست‌هایی که کمی می‌لرزید، حلقه رو برداشت و به آرامی دور انگشت جونگ‌کوک انداخت.

وقتی حلقه جا افتاد، جونگ‌کوک انگشتش رو تکون داد. 
یه لبخند بزرگ روی صورتش نشست.

- باورم نمیشه…

و بعد، نوبت ا.ت بود. 
جونگ‌کوک جعبه‌ی حلقه‌ی ا.ت رو باز کرد. 
همون حلقه‌ی طلای سفید با نگین درخشان.

- حالا من بندازم برای تو…

جونگ‌کوک حلقه‌ی ظریف رو برداشت. 
وقتی خواست حلقه‌ی ا.ت رو توی دستش بذاره، ا.ت انگشتش رو کمی خم کرد.

+ نه… اول تو.

جونگ‌کوک یه لحظه گیج شد. 
ا.ت با لبخند چشمک زد.

+اول تو قول دادی خوشبختم کنی… 
حالا حلقه‌تو بنداز، بعد من حلقه‌ی تو رو.

جونگ‌کوک خندید. 
فهمید. 
این قول ا.ت بود.

جونگ‌کوک حلقه رو توی انگشت ا.ت گذاشت. 
وقتی حلقه‌ی ظریف، روی انگشت ا.ت نشست، 
انگار نوری ساطع شد. 
نور عشق.

ا.ت که انگشتش رو صاف کرد، 
با چشم‌های پر از احساس، به جونگ‌کوک نگاه کرد.

+ حالا نوبت منه…

ا.ت حلقه خودش را برداشت. 
و با دقت، روی انگشت جونگ‌کوک گذاشت.

حالا هر دو، 
با حلقه‌هایشان، 
وصل شده بودند.

مادر ا.ت با چشم‌های خیس گفت:

الهی خوشبخت شین.(زارت)

مادر جونگ‌کوک هم سر تکان داد و اشک‌هایش را پاک کرد. 
همه لبخند می‌زدند.

جونگ‌کوک، 
با همان انگشت حلقه شده، 
دست ا.ت را گرفت. 
این بار، 
نه از روی ترس، 
نه از روی هیجان شهربازی، 
بلکه به آرامی، 
محکم، 
و برای همیشه.

ا.ت به دست‌هایشان نگاه کرد. 
دو حلقه. 
دو انگشت. 
دو قلب که یکی شده بود.

+خب… حالا واقعاً رسماً… نامزد شدیم؟(حتما باید بکنین ا.ت جانم!؟)

جونگ‌کوک خندید و سرش را تکان داد.

- و به زودی… عروس و داماد.

و آن شب، 
حلقه ها، 
نه فقط یک زیور، 
که نشانه‌ای از یک آغاز بودند.............
ادامه دارد............
دیدگاه ها (۲۵)

my exp.72بعد از اون شب رویایی و حلقه به دست شدن،  یه حس تازه...

وای ترکیدم از خنده🤣🤣جونگ کوک هم لایکش کرده هپی هپی هپیییی

my exp.70سه روز بعد.کل گروه جلوی یه جواهرفروشی وایستاده بودن...

my exp.69فرداش ظهر.خونه هنوز بوی بستنی دیشب رو می‌داد 😌  ا.ت...

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

پرنسس من ۲۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط