فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۳۹
دخترک از افکارش بيرون و به میجی نگاه کرد پاهایش رو تخت صاف کرده و مشغول نوشتن شد
_ نمیدونم
میجی: نمیخواهم اذیتت کنم اگه میخواهی خانوادت ناراحت نشن و بوی از این ماجرا نبرن برای شب خودت رو آماده میکنی ولی اگه میخواهی به همه بگی هم اسم خودت هم اسم جیمین رو خراب کنی امشب آماده نشو وقتی پدرت اومد .... همه چی رو بهش بگو اونا آدم های خوبین کمکت میکنن
میجی از رو تخت بلند شد و کیفش را برداشت نگاه کوتاهی به دخترک انداخت و سمته در قدم برداشت دستش را گذاشته رو دست گیره در و روبه ات کرد
میجی: نترس به جیمین هشدار دادم نمیاد پیشت البته فکر کنم درو برای هیچ کس باز نکن
از اتاق خارج شد آن دخترک با کله غصه و خاطرات یک شب دردناک تنها گذاشت آن دختر بی کس کتاب تو دستش را انداخت سمته دیوار و گریه های بیصدا اش شروع شدن چنگ هایش را وارو موهایش کرد و سفت موهایش را کشید درد موهایش را حس نمیکرد ( کافیه ... چرا صدا دادم رو هیچ کس نمیشنوه چرا .... چرا هیچ کس دردم رو نمیبینه چرا .... درد میکنه چرا هیچ کس رو ندارم ) با مرور کردن این حرف ها در ذهنش موهایش را راه کرد و اشک هایش را پاک کرد ... زود سمته کتاب رفت و از رو زمین برداشت و با خودش زمزمه کرد ... ( نه نباید سره این وسایل بیگناه خالی کنم ) از رو زمین بلند شد و سمته تخت رفت .. بعد از دراز کشیدن روش دیدش رو بالشت دوخته شد خاطرات تلخ دیشب جلو چشم هایش گذشت اون دست های که رو کله بدنش کشیده میشد باعث
ات زود چشم هایش را بست ( ترو خدا ) گریه هایش باز هم شروع شدن
( ترو خدا .... یادم نیاد ) این گریه ها تمومی نداشت.... دستش را گذاشته رو قلبش و برایش این لحظه های تمومی نداشت تا عصر از رو تخت بلند نشده بود ولی باید یه تصمیمی میگرفت جیمین بدونه ترس این کار کرد حتی رفتن زندان را به جون خریده بود دخترک از رو تخت بلند شد و سمته کمد لباس رفت با بیحالی لباس راحتی را برداشت و بعد از پوشیدن اش موهایش را شانه ای زد رو تخت نشست و گوشی اش را برداشت
مشغول نوشتن پیام برای میجی شد ...
" میشه بیایی اتاقم نیاز به کمکت دارم "
پارت ۲۳۹
دخترک از افکارش بيرون و به میجی نگاه کرد پاهایش رو تخت صاف کرده و مشغول نوشتن شد
_ نمیدونم
میجی: نمیخواهم اذیتت کنم اگه میخواهی خانوادت ناراحت نشن و بوی از این ماجرا نبرن برای شب خودت رو آماده میکنی ولی اگه میخواهی به همه بگی هم اسم خودت هم اسم جیمین رو خراب کنی امشب آماده نشو وقتی پدرت اومد .... همه چی رو بهش بگو اونا آدم های خوبین کمکت میکنن
میجی از رو تخت بلند شد و کیفش را برداشت نگاه کوتاهی به دخترک انداخت و سمته در قدم برداشت دستش را گذاشته رو دست گیره در و روبه ات کرد
میجی: نترس به جیمین هشدار دادم نمیاد پیشت البته فکر کنم درو برای هیچ کس باز نکن
از اتاق خارج شد آن دخترک با کله غصه و خاطرات یک شب دردناک تنها گذاشت آن دختر بی کس کتاب تو دستش را انداخت سمته دیوار و گریه های بیصدا اش شروع شدن چنگ هایش را وارو موهایش کرد و سفت موهایش را کشید درد موهایش را حس نمیکرد ( کافیه ... چرا صدا دادم رو هیچ کس نمیشنوه چرا .... چرا هیچ کس دردم رو نمیبینه چرا .... درد میکنه چرا هیچ کس رو ندارم ) با مرور کردن این حرف ها در ذهنش موهایش را راه کرد و اشک هایش را پاک کرد ... زود سمته کتاب رفت و از رو زمین برداشت و با خودش زمزمه کرد ... ( نه نباید سره این وسایل بیگناه خالی کنم ) از رو زمین بلند شد و سمته تخت رفت .. بعد از دراز کشیدن روش دیدش رو بالشت دوخته شد خاطرات تلخ دیشب جلو چشم هایش گذشت اون دست های که رو کله بدنش کشیده میشد باعث
ات زود چشم هایش را بست ( ترو خدا ) گریه هایش باز هم شروع شدن
( ترو خدا .... یادم نیاد ) این گریه ها تمومی نداشت.... دستش را گذاشته رو قلبش و برایش این لحظه های تمومی نداشت تا عصر از رو تخت بلند نشده بود ولی باید یه تصمیمی میگرفت جیمین بدونه ترس این کار کرد حتی رفتن زندان را به جون خریده بود دخترک از رو تخت بلند شد و سمته کمد لباس رفت با بیحالی لباس راحتی را برداشت و بعد از پوشیدن اش موهایش را شانه ای زد رو تخت نشست و گوشی اش را برداشت
مشغول نوشتن پیام برای میجی شد ...
" میشه بیایی اتاقم نیاز به کمکت دارم "
- ۲۶.۵k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط