انگار !
انگار !
تنها ،
رها شده ام میان روُیا ها
و خیال ،
تاریک ست زیرِ پوستِ
این شهری که منم ،
حوالی
خیال ،
پرنده هایی در دور دست آسمان ،
دارند
آوازِ کوچ می خوانند ،
دارد
انگار پاییز از راه می رسد ،
فصل روزهای کوتاهِ رو به سردی ،
فصلِ باران های ریز ریز
و
عاشقانه هایی از جنس قدم زدن
روی برگ ها ،
نیمکت نمور چوبی ،
و صدایِ
خش خشِ تنهایی . . .
تنها ،
رها شده ام میان روُیا ها
و خیال ،
تاریک ست زیرِ پوستِ
این شهری که منم ،
حوالی
خیال ،
پرنده هایی در دور دست آسمان ،
دارند
آوازِ کوچ می خوانند ،
دارد
انگار پاییز از راه می رسد ،
فصل روزهای کوتاهِ رو به سردی ،
فصلِ باران های ریز ریز
و
عاشقانه هایی از جنس قدم زدن
روی برگ ها ،
نیمکت نمور چوبی ،
و صدایِ
خش خشِ تنهایی . . .
- ۷.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط