رفتن خونه
جیمین ات رو برد توی اتاق خودش
جین: بیارش توی اتاق خودش
جیمین ؛ اون ترسیده....اگه الان تنها باشه..شاید بعدا نتونیم این ترس رو از سرش بیرون کنیم
جین: باشه
خلاصه همه خوابیدن . ات توی اتاق جیمین خوابیده .
ات معلوم بود با ترس خوابیده . جیمین روی زمین کنار تخت نشسته و دست ات رو گرفته بود .
🌅
( فردا صبح)
ویو ات
از خواب بیدار شدم و دیدم توی یه اتاق دیگه هستم از جام بلند میشدم که دیدم
.. جیمین با اینکه خوابیده اما دستمو گرفته خواستم اروم بلند شدم
ج: خیلی زوده یکم دیگه بخواب
ات: ساعت چنده
ج: ۵:۲۰ 🕠
ات: میخوام برگردم اتاق خودم
جیمین سرش رو از روی تخت برمیداره و میگه فقط بخواب
ات: اینجا نمیتونم راحت بخوابم
ج: اونوقت چرا
ات: کمرم درد کرد فک کنم همش صاف خوابیدم
جیمین دست ات رو ول کرد و گفت حالا هر جور راحتی بخواب
ات از سر لج روشو برگردوند و پشت به جیمین خوابید .جیمین که روز زمین بود اومد روی تخت و اونم پشت به ات خوابید
ذهن ات🧠
اگه یکی از اون هیولا ها بیاد چی...اگه از زیر تخت بیاد بیرون یا از اون کمد جیمین
*نفس عمیق
ات برگشت سمت جیمین و دید جیمین پشت بهش خوابیده ، اروم پیرهنشو میگیره
ویو جیمین 🫀
ات بعد کشیدن نفس عمیقی ،پیرهنمو گرفته .
ذهن ج: شاید بازم ترسیده...ولی اگه ترسیده پس چرا به خودم نمیگه
اروم برگشتم سمت ات و دوباره دستشو گرفتم
ات: ممنون
جیمین:....
(خوابیدن 👥)
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.