{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my ex

my ex
p.54

بعد از اون همه اتفاق، خونه برای اولین بار بعد از مدت‌ها واقعاً ساکت شده بود. نه خبری از تهدید بود، نه از ترس، نه از اون حس سنگینی که مدام بین دیوارها می‌چرخید. ته‌مین دیگه توی زندگی‌شون نبود و همین، برای ا.ت و جونگ‌کوک یعنی یه نفس راحت واقعی.

اما با اینکه همه‌چیز تموم شده بود، بین خودشون هنوز یه چیزی باقی مونده بود؛ چیزی که هیچ‌وقت کاملاً از بین نرفته بود. گذشته‌شون. اونا قبلاً با هم بودن، دوست‌دختر و دوست‌پسر سابق هم بودن، و همین باعث شده بود احساساتشون هیچ‌وقت واقعاً خاموش نشه. فقط زیر ترس و سکوت و فاصله پنهان شده بود.

جونگ‌کوک چند لحظه به ا.ت نگاه کرد. انگار مدت‌ها بود دنبال یه فرصت می‌گشت که دوباره حرف دلش رو بزنه، ولی همیشه چیزی مانعش می‌شد. این‌بار اما دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت. جلو رفت و آروم گفت:

- ا.ت... می‌دونم خیلی وقت پیش باید اینو می‌گفتم، ولی هنوزم فکر می‌کنم بین ما یه چیزی هست که هیچ‌وقت تموم نشده.

ا.ت سرش رو پایین انداخت. دلش می‌خواست چیزی بگه، ولی فقط گوش می‌داد. جونگ‌کوک ادامه داد:

- ما قبلاً همدیگه رو از دست دادیم... ولی من هیچ‌وقت نتونستم تو رو فراموش کنم. حتی وقتی نبودیم، حتی وقتی سعی می‌کردم وانمود کنم که حالم خوبه، تو همیشه توی ذهنم بودی.

ا.ت نفس آهسته‌ای کشید و خیلی آروم گفت:

+ جونگ‌کوک...

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد، اما نه اون‌قدر که ا.ت احساس فشار کنه. با صدایی که پر از صداقت بود گفت:

- من نمی‌خوام اشتباهات گذشته رو تکرار کنم. نمی‌خوام دوباره یه چیزی بینمون نصفه‌نیمه باشه. من فقط می‌خوام یه شانس دیگه داشته باشم... برای اینکه درست، واقعی و بدون ترس کنارت باشم.

ا.ت برای چند ثانیه سکوت کرد. انگار داشت تک‌تک حرف‌هاش رو توی دلش می‌چرخوند. بعد بالاخره نگاهش رو بالا آورد و گفت:

+ منم... هیچ‌وقت کاملاً ازت رد نشدم. هرچی بیشتر سعی کردم فراموشت کنم، بیشتر فهمیدم که هنوز یه جای دلم پیش توئه.

جونگ‌کوک با شنیدن این حرف یه نفس عمیق کشید. انگار یه بار سنگین از روی دوشش برداشته شده بود. با امید بیشتری گفت:

- یعنی... یعنی می‌تونیم دوباره شروع کنیم؟

ا.ت لبخند خیلی کم‌رنگی زد، اما این‌بار لبخندش واقعی‌تر بود. آروم جواب داد:

+ آره... می‌تونیم. این‌بار با هم، ولی درست‌تر.

جونگ‌کوک دیگه نتونست خودش رو نگه داره. جلو رفت و ا.ت رو بغل کرد؛ یه بغل محکم ولی پر از آرامش، جوری که انگار بالاخره بعد از مدت‌ها هر دو به خونه برگشته بودن.

ا.ت هم توی آغوشش موند و برای اولین بار بعد از اون همه ترس و درد، حس کرد آینده می‌تونه چیز خوبی باشه. 
این‌بار نه از سر اجبار، نه از سر ترحم، نه از روی وابستگی؛ فقط از روی عشق.........
ادامه دارد......
سرعت آنفالو عالیه
چرا آنفالو میکنین؟
دیدگاه ها (۴)

my exp.55روزهای بعد، مثل یه خواب شیرین گذشت. انگار همه‌ی اون...

my exp.57صبح روز بعد، با صدای پرنده‌ها و نور ملایمی که از پن...

my exp.53بعد از اون همه تنش و ترسی که توی خونه پیچیده بود، ب...

my exp.52e.2ا.ت و تهیونگ با هم وارد اتاق شدند.جونگ‌کوک روی ز...

Part 15

پارت ۳ 🖤❤️خوناشام جذاب من ❤️🖤ویو جونگ کوکا/ت رفت داخل یه کوچ...

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط