{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟
سهراب سپهری
دیدگاه ها (۸)

شب همه شب شکسته خواب به چشمم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهاي ...

تو اگر نبودی ای درخت سبز سبزه و گل و بهار هم نبود این هوای خ...

آن صداها به کجا رفت صداهای بلند گریه ها قهقهه ها آن امانت ه...

در دیـــــاری كه در او نیست كســی یار كســــی -- كاش یارب كه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط