{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد !
کفش هایم کو؟
دیدگاه ها (۳)

با خیال آسوده بخواب ...اینجا دمشق نیست ...اینجا قاهره نیست ....

،،،

سلام بچها.... دارم ازدواج میکنم...باعشقم...باورتون میشه؟کی گ...

شب بخیر دوستان گلم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط