وقتی مریض بودی پارت
وقتی مریض بودی پارت 4
رایا داشت خون گریه میکرد.
تا منو دید سریع به سمت من دوید منم همینطور.
اومد بغلم و شروع یه گریه کردن کرد.
منم نازش کردم.
تیم ساعت بعد.....
رو صندلی بیمارستان نشسته بودم رایا رو صندلی بغل بود ولی بغلم بود.
فین فین دلشت میکرد.
گه یهم گفت:چجوری میخوای بهرزی بگی؟(با فین فین)
شوگا:نمیدونم.(با شکه)یک ربع بعد....
ویو رزی.....
رفت بودم سرکار.
راستی بهتون نگفتم من تو ی آرایشگاه کار میکنم.
تو بخش ناخن هشتم.
نشسته بودم داشتم کارمو میکردم گه شوگا بهمزنگزد.
منم چون داشتم ناخن مشتری رو درست میگردم گوشی رو گذاشتم بغل گوشم.
شروع تماس:
رزی:الو؟
شوگا:الو(با صدایکلفت جوریدکه داشت نشوم میداد گریه نکروه)
رزی:سلام
شوگا:سلام.خوبی؟
رزی:سلام.اره خوبم مرسب تو خوبی؟
رزی:اوهوم
شوگا:رزی.
رزی:هوم؟
شوگا:ببین.میتونی.....بیای این بیمارستانی که میگم؟
رزی:بیمارستان.واسه چی؟(با نگرانی)
شوگا:فقط بیا.
رزی:مشتری دارم ولی سریع میام(با نگرانب)
شوگا:باشه.خدافظ.
رزی:خدافظ.
پایان تماس
ویو رزی...
خیلییییی استرس گرفتم.
سریع کار پشتری رو گرفتم و با بدبختی از ریئس اجازه گرفتم که برم.
با سرعت بی نهایت با سمت بیمارستان رفتم.
رایا رو دیدم که داشت گریه میکرد و شوگا داشت با پرستار اون ته صحبت میکرد.
به سرعت سپت رایا رفتم.
رزی:رایا؟(با نگرانی)
رایا سرش رو بالا آورد و گفت:رزیییییییی(گریه میکرد)
و به سمت بغل من اومد.
رزی:چی شده؟(با نگرانی)
تو این لحظه شوگا اومدش و اونم گریه میکرد دیگه واقعا شاکی بودم و با داد گفتم:یعنی چی؟چرا هیچکس به من نمیگه چی شده؟
شوگا دستس رو،رو شونه هام گذاشت و گفت:ببین...اومممم.....بابات....فوت کرده.
رزی:یعنی چی(خنده اصلی ریز)دروغ داری میکی نه؟(با بغص)روبه رایا کرد دستاشو رو شونه ی رایا گذاشت و گفت:داره دوروغ میگه مگه نه رایا(با بغض)
رایا سرش رو پایین برد و سرش رو تکون داد که من چونه ام شروع به لرزیدن کرد و
رایا داشت خون گریه میکرد.
تا منو دید سریع به سمت من دوید منم همینطور.
اومد بغلم و شروع یه گریه کردن کرد.
منم نازش کردم.
تیم ساعت بعد.....
رو صندلی بیمارستان نشسته بودم رایا رو صندلی بغل بود ولی بغلم بود.
فین فین دلشت میکرد.
گه یهم گفت:چجوری میخوای بهرزی بگی؟(با فین فین)
شوگا:نمیدونم.(با شکه)یک ربع بعد....
ویو رزی.....
رفت بودم سرکار.
راستی بهتون نگفتم من تو ی آرایشگاه کار میکنم.
تو بخش ناخن هشتم.
نشسته بودم داشتم کارمو میکردم گه شوگا بهمزنگزد.
منم چون داشتم ناخن مشتری رو درست میگردم گوشی رو گذاشتم بغل گوشم.
شروع تماس:
رزی:الو؟
شوگا:الو(با صدایکلفت جوریدکه داشت نشوم میداد گریه نکروه)
رزی:سلام
شوگا:سلام.خوبی؟
رزی:سلام.اره خوبم مرسب تو خوبی؟
رزی:اوهوم
شوگا:رزی.
رزی:هوم؟
شوگا:ببین.میتونی.....بیای این بیمارستانی که میگم؟
رزی:بیمارستان.واسه چی؟(با نگرانی)
شوگا:فقط بیا.
رزی:مشتری دارم ولی سریع میام(با نگرانب)
شوگا:باشه.خدافظ.
رزی:خدافظ.
پایان تماس
ویو رزی...
خیلییییی استرس گرفتم.
سریع کار پشتری رو گرفتم و با بدبختی از ریئس اجازه گرفتم که برم.
با سرعت بی نهایت با سمت بیمارستان رفتم.
رایا رو دیدم که داشت گریه میکرد و شوگا داشت با پرستار اون ته صحبت میکرد.
به سرعت سپت رایا رفتم.
رزی:رایا؟(با نگرانی)
رایا سرش رو بالا آورد و گفت:رزیییییییی(گریه میکرد)
و به سمت بغل من اومد.
رزی:چی شده؟(با نگرانی)
تو این لحظه شوگا اومدش و اونم گریه میکرد دیگه واقعا شاکی بودم و با داد گفتم:یعنی چی؟چرا هیچکس به من نمیگه چی شده؟
شوگا دستس رو،رو شونه هام گذاشت و گفت:ببین...اومممم.....بابات....فوت کرده.
رزی:یعنی چی(خنده اصلی ریز)دروغ داری میکی نه؟(با بغص)روبه رایا کرد دستاشو رو شونه ی رایا گذاشت و گفت:داره دوروغ میگه مگه نه رایا(با بغض)
رایا سرش رو پایین برد و سرش رو تکون داد که من چونه ام شروع به لرزیدن کرد و
- ۵.۴k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط