پارت ۳۰ — «آخرین نقشه»
پارت ۳۰ — «آخرین نقشه»
صبح روز بعد، رها وارد پذیرایی شد و دید جونگکوک و آ.ت خیلی مشکوک کنار هم نشستن.
رها: «چرا اینجوری نگام میکنین؟»
جونگکوک: «هیچی.»
رها: «این "هیچی" گفتنت اصلاً قابل اعتماد نیست.»
تهیونگ هم از آشپزخونه بیرون اومد.
تهیونگ: «صبح بخیر.»
رها: «صبح بخیر.»
جونگکوک به آ.ت نگاه کرد و زیر لب گفت: «دیدی؟»
آ.ت: «چی رو؟»
جونگکوک: «هیچی، فقط گفتم صبح بخیر.»
رها: «من صداتونو میشنومها.»
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد جونگکوک گفت: «خب، من و آ.ت یه تصمیم گرفتیم.»
رها: «چی؟»
آ.ت: «امروز دیگه هیچ نقشهای در کار نیست.»
رها با شک نگاهشون کرد: «واقعاً؟»
جونگکوک: «واقعاً.»
رها: «عجیبه...»
جونگکوک و آ.ت از اتاق بیرون رفتن و رها و تهیونگ تنها موندن.
رها چند لحظه ساکت بود.
تهیونگ گفت: «رها؟»
رها: «هوم؟»
تهیونگ: «میخواستم یه چیزی بگم.»
رها: «چی؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«من از وقتی اومدم اینجا، از بودن کنار شماها خیلی خوشم اومده... مخصوصاً وقتی تو هستی.»
رها چند ثانیه ساکت موند.
«منم... از وقتی اومدی، این خونه برام یهجور دیگه شده.»
همون لحظه صدای جونگکوک از پشت در اومد:
«خب؟ گفتین یا نه؟»
رها با تعجب برگشت: «جونگکوک! تو اونجا بودی؟!»
جونگکوک خندید: «من و آ.ت فقط منتظر همین لحظه بودیم.»
آ.ت: «بالاخره دو تا آدم خجالتی حرفشونو زدن.»
تهیونگ خندید.
رها هم با خجالت گفت: «شما دوتا واقعاً غیرقابل تحملین.»
جونگکوک: «ولی اعتراف کن، بدون ما این داستان شکل نمیگرفت.»
رها لبخند زد: «باشه... شاید.»
و اینطوری، وسط تمام شیطنتها و دعواهای خندهدارشان، رها و تهیونگ فهمیدن که احساسشان نسبت به هم جدیتر از یک آشنایی ساده شده.
پایان فصل اول «خونهی سه شیطون».
پایانننننننننن
صبح روز بعد، رها وارد پذیرایی شد و دید جونگکوک و آ.ت خیلی مشکوک کنار هم نشستن.
رها: «چرا اینجوری نگام میکنین؟»
جونگکوک: «هیچی.»
رها: «این "هیچی" گفتنت اصلاً قابل اعتماد نیست.»
تهیونگ هم از آشپزخونه بیرون اومد.
تهیونگ: «صبح بخیر.»
رها: «صبح بخیر.»
جونگکوک به آ.ت نگاه کرد و زیر لب گفت: «دیدی؟»
آ.ت: «چی رو؟»
جونگکوک: «هیچی، فقط گفتم صبح بخیر.»
رها: «من صداتونو میشنومها.»
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد جونگکوک گفت: «خب، من و آ.ت یه تصمیم گرفتیم.»
رها: «چی؟»
آ.ت: «امروز دیگه هیچ نقشهای در کار نیست.»
رها با شک نگاهشون کرد: «واقعاً؟»
جونگکوک: «واقعاً.»
رها: «عجیبه...»
جونگکوک و آ.ت از اتاق بیرون رفتن و رها و تهیونگ تنها موندن.
رها چند لحظه ساکت بود.
تهیونگ گفت: «رها؟»
رها: «هوم؟»
تهیونگ: «میخواستم یه چیزی بگم.»
رها: «چی؟»
تهیونگ کمی مکث کرد.
«من از وقتی اومدم اینجا، از بودن کنار شماها خیلی خوشم اومده... مخصوصاً وقتی تو هستی.»
رها چند ثانیه ساکت موند.
«منم... از وقتی اومدی، این خونه برام یهجور دیگه شده.»
همون لحظه صدای جونگکوک از پشت در اومد:
«خب؟ گفتین یا نه؟»
رها با تعجب برگشت: «جونگکوک! تو اونجا بودی؟!»
جونگکوک خندید: «من و آ.ت فقط منتظر همین لحظه بودیم.»
آ.ت: «بالاخره دو تا آدم خجالتی حرفشونو زدن.»
تهیونگ خندید.
رها هم با خجالت گفت: «شما دوتا واقعاً غیرقابل تحملین.»
جونگکوک: «ولی اعتراف کن، بدون ما این داستان شکل نمیگرفت.»
رها لبخند زد: «باشه... شاید.»
و اینطوری، وسط تمام شیطنتها و دعواهای خندهدارشان، رها و تهیونگ فهمیدن که احساسشان نسبت به هم جدیتر از یک آشنایی ساده شده.
پایان فصل اول «خونهی سه شیطون».
پایانننننننننن
- ۱۴۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط