VAMPIRE
VAMPIRE
Part 29
_سلام
پ.ه: اوه هوانگ هیونجین بلاخره بعد از شش ماه تصمیم گرفت بهمون سر بزنه
_اگر ناراحتین میتونم برم
پ.ه: لازم نیست بیا باشین
×سلام آقای هوانگ(تعظیم کوتاه)
(پدر هیونجین متوجه سلام ا/ت نشد)
م.ه: عزیزم!
پ.ه: هوم؟
م.ه:(اشاره به ا/ت) ا/ت بهت سلام کرد
پ.ه: منو ببخش دختر جون متوجه سلامت نشدم
×مشکلی نیست (لبخند) من ا/ت هستم از دیدنتون خیلی خوش وقتم (رفت نزدیک و دستشو دراز کرد)
پ.ه: منم همینطور (مکث) دختر زیبایی هستی(لبخند) هیونجین توی انتخاب همسر به خودم رفته و ادم خوش سلیقه ایه
_ولی مامان توی انتخاب کردن شوهر خیلی خیلی بد سلیقه بود(آروم)
م.ه:(با چشماش اشاره میکرد که هیونجین ساکت باشه)
م.ه: خب ا/ت جان بفرما بشین قشنگم
×(سرشو به بالا پایین تکون داد و رفت کنار هیونجین نشست)
(پرش زمانی)
ویو ا/ت
بعد از خداحافظی با هیونجین سوار ماشین شدیم و سمت عمارت راه افتادیم وقتی یکم دور شدیم هیونجین دستشو گذاشت روی رون پام و نوازش وار روی انحنای رونم میکشید یکم معذب کننده بود ولی چاره ای جزء تحمل کردن نبود و مثل اینکه این کار عادتشه
ویو هیونجین
بدن دخترای زیادی رو زیر دستم حس کردم ولی بدن ا/ت با اونا فرق داره و زیادی خواستنیه حتی دست کشیدن روی رونش هم روانیم میکنه و از خود بی خود میشم
.
هیونجین کم کم داشت داغ میکرد و تحریک میشد ولی ا/ت هنوز متوجه این موضوع نشده بود و نگاهش به بیرون بود ولی با گرمی دست هیونجین نگاهشو از بیرون گرفت و داد به هیونجین که دید
روی پیشونیش قطره های عرق نشسته و رگ شقیقه اش بیرون زده...
ا/ت تا الان که با هیچ پسری نبوده و با کسی رابطه نداشت فکر میکرد حال هیونجین بَده پس نگران دستشو گذاشت روی پیشونی هیونجین
×حالت خوبه؟ چرا تب داری؟ میخوای بریم بیمارستان؟
هیونجین که با هر لمس ا/ت بیشتر تحریک میشد دست ا/ت رو پس زد..
_خوبم لازم نیست نگران شی(سرد)
×نه خوب نیستی بهتره بریم بیمارستان
(هیونجین نگاه های عصبیشو داد به ا/ت و زیر لب غرید)
_میشه بس کنی؟ گفتم که خوبم(عصبی)
×مگه من دشمنتم که اینطوری حرف میزنی؟ دارم میگم خوب نیستی نفهمی چیزی هستی؟
_هوففففف اگر میخوای همینطوری ادامه بدی مجبور به کارایی میشم که حتی دوستشونم نداری
×خب مجبور شو چیکارت کنم؟(از دوباره نگاهشو داد به بیرون)
_باشه پس هرچی شد پای خودت(زیر لب)
ادامه دارد🦇......
Part 29
_سلام
پ.ه: اوه هوانگ هیونجین بلاخره بعد از شش ماه تصمیم گرفت بهمون سر بزنه
_اگر ناراحتین میتونم برم
پ.ه: لازم نیست بیا باشین
×سلام آقای هوانگ(تعظیم کوتاه)
(پدر هیونجین متوجه سلام ا/ت نشد)
م.ه: عزیزم!
پ.ه: هوم؟
م.ه:(اشاره به ا/ت) ا/ت بهت سلام کرد
پ.ه: منو ببخش دختر جون متوجه سلامت نشدم
×مشکلی نیست (لبخند) من ا/ت هستم از دیدنتون خیلی خوش وقتم (رفت نزدیک و دستشو دراز کرد)
پ.ه: منم همینطور (مکث) دختر زیبایی هستی(لبخند) هیونجین توی انتخاب همسر به خودم رفته و ادم خوش سلیقه ایه
_ولی مامان توی انتخاب کردن شوهر خیلی خیلی بد سلیقه بود(آروم)
م.ه:(با چشماش اشاره میکرد که هیونجین ساکت باشه)
م.ه: خب ا/ت جان بفرما بشین قشنگم
×(سرشو به بالا پایین تکون داد و رفت کنار هیونجین نشست)
(پرش زمانی)
ویو ا/ت
بعد از خداحافظی با هیونجین سوار ماشین شدیم و سمت عمارت راه افتادیم وقتی یکم دور شدیم هیونجین دستشو گذاشت روی رون پام و نوازش وار روی انحنای رونم میکشید یکم معذب کننده بود ولی چاره ای جزء تحمل کردن نبود و مثل اینکه این کار عادتشه
ویو هیونجین
بدن دخترای زیادی رو زیر دستم حس کردم ولی بدن ا/ت با اونا فرق داره و زیادی خواستنیه حتی دست کشیدن روی رونش هم روانیم میکنه و از خود بی خود میشم
.
هیونجین کم کم داشت داغ میکرد و تحریک میشد ولی ا/ت هنوز متوجه این موضوع نشده بود و نگاهش به بیرون بود ولی با گرمی دست هیونجین نگاهشو از بیرون گرفت و داد به هیونجین که دید
روی پیشونیش قطره های عرق نشسته و رگ شقیقه اش بیرون زده...
ا/ت تا الان که با هیچ پسری نبوده و با کسی رابطه نداشت فکر میکرد حال هیونجین بَده پس نگران دستشو گذاشت روی پیشونی هیونجین
×حالت خوبه؟ چرا تب داری؟ میخوای بریم بیمارستان؟
هیونجین که با هر لمس ا/ت بیشتر تحریک میشد دست ا/ت رو پس زد..
_خوبم لازم نیست نگران شی(سرد)
×نه خوب نیستی بهتره بریم بیمارستان
(هیونجین نگاه های عصبیشو داد به ا/ت و زیر لب غرید)
_میشه بس کنی؟ گفتم که خوبم(عصبی)
×مگه من دشمنتم که اینطوری حرف میزنی؟ دارم میگم خوب نیستی نفهمی چیزی هستی؟
_هوففففف اگر میخوای همینطوری ادامه بدی مجبور به کارایی میشم که حتی دوستشونم نداری
×خب مجبور شو چیکارت کنم؟(از دوباره نگاهشو داد به بیرون)
_باشه پس هرچی شد پای خودت(زیر لب)
ادامه دارد🦇......
- ۱۲.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط