{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ نگاهم میکنی اما نگاهت را نمیفهمم

‍ نگاهم میکنی اما نگاهت را نمیفهمم
همان چشمان آرام و سیاهت را نمیفهمم
سر سجاده ات شاید نماز حاجتی خواندی
مرا عاشق نکن وقتی که آهت را نمیفهمم
تو آواره ترین آدم میان شهرها بودی
چرا در خانه ی قلبم پناهت را نمیفهمم
همان بهتر که در بندی اسیر میله ها هستی
قفس آوارگی دارد گناهت را نمیفهمم
قسم خوردی که احساسم دلش باران نمیخواد
بیا نم نم بزن بر من گواهت را نمیفهمم
تو آن مایوس و سردرگم میان پیچ و خم هایت
مرا گم کرده ای شاید که راهت را نمیفهمم
دیدگاه ها (۱۲)

منم آن شاعر یک رنگِ دهاتی زاده که مسیرم به تو و شهرِ شما افت...

روز خاموش که شد وقت درخشیدن توستبهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابی...

با خیال تو مسلمانی من رفته به بادعترت و پاکی انسانی من رفته ...

عاقبت ازعشق توقامت کمانی میشوممشتری عینک ته استکانی میشومروی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط