✿) ظهور ازدواج (✿)
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۱۵۷ (♡)
لبخند زدم و به پنجره بیرون خیره شد و گفت: از رانندگیت
خوشم اومده خواستم باز تو بشيني..
سر
تاسف تكون دادم و با حرص گفتم باید بری دکتر..انقدر
ساده ازش رد نشو. شاید شکسته باشه..
جیمین : -چیزی نیست.
پوووف..
عصبي
گفتم اصلا غروب خودم میام دنبالت.. به زور
میبرمت دکتر به زور
و با حرص جلوي شرکتش نگه داشتم و کمربندم رو باز
کردم.
موهام تو کمربند گیر کرده بود.
اه..
کلافه سعی کردم درش بیارم که دستش رو جلو آورد و موهامو گرفت و نرم از زیر کمربند بیرون کشیدشون و
گفت: لازم نیست بیاي..خوبم.
با نفس سنگین اخم کردم و گفتم یه پا داره اره؟
لبخند محتاط و باريكي رو لب داشت و گفت:مثل
تو...ممنون.
خواست کمربندش رو باز کنه اما انگار دستش درد گرفته بود و هم سعی میکرد کمربند رو از روي دستش بالا بگیره و هم قفلش رو باز کنه.
تند گفتم بذار کمکت کنم اقاي سالم بي نياز به دکتر..فقط
زبون داري ديگه..
و خودمو جلو کشیدم و کمربندش رو کشیدم و قفلش رو باز
کردم.
زل زد تو چشمام.
نفساش تو صورتم میخورد.
جیمین : -همیشه یکي مريض شه و مشکلی داشته باشه انقدر
مهربون ميشي؟
به چشماش نگاه کردم.
شیطون گفت هوس کردم بیشتر بلا سر خودم بیارم..یه
پرستار مجاني بد نیست.
لبخند زدم و گفت پرو نشو..برو پي کارت..
لبخند باريکي زد و در رو باز کرد که پیاده شه و جدي گفت: اگه جايي خواستي بري برو بعد ماشينو ببر خونه..غروب خودم برمیگردم.
سر تکون دادم.
در رو بست و رفت.
به رفتنش خیره شدم و نگاهم رو چرخوندم که قفل شد تو
نگاه عسلي اشنايي..
اه.. این پسره کنه وپرو
چي بود اسمش.. آلن فك كنم.. همون که روز اول ورودم به شرکت جیمین پیله کرده بود بهم که جیمز چي بهم گفته و اومده بود جلوي خونه ام..
همونجور با شك و متفکر نگام میکرد
احتمالا دیده بود جیمین رو پیاده کردم
به درك..
با اخم نگاه ازش کندم و راه افتادم که متوجه کیف جیمین شدم که زير پاي صندلي کناري جا مونده بود.. نچ کلافه اي کردم و باز ماشین رو پارك كردم. حتما این کیفو میخواد دیگه...
یادش رفت ببره..
(♡)پارت ۱۵۷ (♡)
لبخند زدم و به پنجره بیرون خیره شد و گفت: از رانندگیت
خوشم اومده خواستم باز تو بشيني..
سر
تاسف تكون دادم و با حرص گفتم باید بری دکتر..انقدر
ساده ازش رد نشو. شاید شکسته باشه..
جیمین : -چیزی نیست.
پوووف..
عصبي
گفتم اصلا غروب خودم میام دنبالت.. به زور
میبرمت دکتر به زور
و با حرص جلوي شرکتش نگه داشتم و کمربندم رو باز
کردم.
موهام تو کمربند گیر کرده بود.
اه..
کلافه سعی کردم درش بیارم که دستش رو جلو آورد و موهامو گرفت و نرم از زیر کمربند بیرون کشیدشون و
گفت: لازم نیست بیاي..خوبم.
با نفس سنگین اخم کردم و گفتم یه پا داره اره؟
لبخند محتاط و باريكي رو لب داشت و گفت:مثل
تو...ممنون.
خواست کمربندش رو باز کنه اما انگار دستش درد گرفته بود و هم سعی میکرد کمربند رو از روي دستش بالا بگیره و هم قفلش رو باز کنه.
تند گفتم بذار کمکت کنم اقاي سالم بي نياز به دکتر..فقط
زبون داري ديگه..
و خودمو جلو کشیدم و کمربندش رو کشیدم و قفلش رو باز
کردم.
زل زد تو چشمام.
نفساش تو صورتم میخورد.
جیمین : -همیشه یکي مريض شه و مشکلی داشته باشه انقدر
مهربون ميشي؟
به چشماش نگاه کردم.
شیطون گفت هوس کردم بیشتر بلا سر خودم بیارم..یه
پرستار مجاني بد نیست.
لبخند زدم و گفت پرو نشو..برو پي کارت..
لبخند باريکي زد و در رو باز کرد که پیاده شه و جدي گفت: اگه جايي خواستي بري برو بعد ماشينو ببر خونه..غروب خودم برمیگردم.
سر تکون دادم.
در رو بست و رفت.
به رفتنش خیره شدم و نگاهم رو چرخوندم که قفل شد تو
نگاه عسلي اشنايي..
اه.. این پسره کنه وپرو
چي بود اسمش.. آلن فك كنم.. همون که روز اول ورودم به شرکت جیمین پیله کرده بود بهم که جیمز چي بهم گفته و اومده بود جلوي خونه ام..
همونجور با شك و متفکر نگام میکرد
احتمالا دیده بود جیمین رو پیاده کردم
به درك..
با اخم نگاه ازش کندم و راه افتادم که متوجه کیف جیمین شدم که زير پاي صندلي کناري جا مونده بود.. نچ کلافه اي کردم و باز ماشین رو پارك كردم. حتما این کیفو میخواد دیگه...
یادش رفت ببره..
- ۱۹.۹k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط