عشق خونین
عشق خونین 🩸
قسمت ۲۰
صبح زود بود و نور کمرنگ خورشید از پنجرههای بزرگ مقر لونا به داخل میتابید. اما درون آنجا، فضایی پر از استرس و هیجان موج میزد. اعضای باند «ماه خونین» و «کابوس شب» در اتاق فرماندهی جمع شده بودند، هر کدام با چهرهای جدی و آماده برای جنگی که پیش رو بود.
لونا ایستاده بود و نقشهها را روی میز پهن کرده بود. با صدایی محکم و واضح گفت:
«کارن و ریکاردو در حال هماهنگی هستند. اینبار دشمن از هر دو طرف حمله خواهد کرد. ما باید به سرعت عمل کنیم و مراقب باشیم که هیچ نقطه ضعفی نداشته باشیم.»
کوک کنار لونا ایستاد و به همه نگاه کرد:
«تجربه نشان داده که فقط با اتحاد میتوانیم از پس این تهدیدات بر بیاییم. هیچ کسی اجازه نخواهد داشت به تنهایی وارد عمل شود. همه باید با هم هماهنگ باشند.»
سانا، رئیس بخش امنیتی باند لونا، با لحنی جدی گفت:
«ما برنامههای جاسوسی آنها را زیر نظر داریم، اما این بار خطر خیلی جدیتر از همیشه است.»
آیلا، دست راست لونا، به آرامی اضافه کرد:
«فرماندهها، باید تیمهای ضربتی آماده باشند. هر گروه باید نقش خودش را بداند و در اولین نشانه دشمن واکنش نشان دهد.»
لونا نگاهی به کوک انداخت و با لبخندی سرد گفت:
«کوک، تو و تهیونگ تیمی را برای مقابله با نیروهای کارن هدایت خواهید کرد. بقیه ما باید روی دفاع و حفاظت از مقر تمرکز کنیم.»
کوک جواب داد:
«قبوله، اما این بار نمیذارم کسی از نیروهامون زخمی بشه.»
در همان لحظه، جنی، دلال اسلحه باند لونا، کیف کوچکی روی میز گذاشت و گفت:
«تجهیزات جدید و تسلیحات پیشرفته برای همه آماده است. بهترینها رو برای این نبرد جمع کردیم.»
لونا با انگشت روی نقشه نقطهای را نشان داد:
«اینجا محل تمرکز نیروهای دشمن خواهد بود. باید از همه جهات مراقب باشیم.»
یک سکوت سنگین در اتاق حکمفرما شد، همه منتظر فرمان شروع بودند.
ناگهان، کوک به لونا نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:
«آماده باش، این بار جنگمون فرق داره. من کنارت هستم.»
لونا با نگاهی نافذ پاسخ داد:
«میدونم، و این تنها چیزی هست که اهمیت داره.»
و اینچنین، طوفانی از خون و آتش در راه بود؛ جنگی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
قسمت ۲۰
صبح زود بود و نور کمرنگ خورشید از پنجرههای بزرگ مقر لونا به داخل میتابید. اما درون آنجا، فضایی پر از استرس و هیجان موج میزد. اعضای باند «ماه خونین» و «کابوس شب» در اتاق فرماندهی جمع شده بودند، هر کدام با چهرهای جدی و آماده برای جنگی که پیش رو بود.
لونا ایستاده بود و نقشهها را روی میز پهن کرده بود. با صدایی محکم و واضح گفت:
«کارن و ریکاردو در حال هماهنگی هستند. اینبار دشمن از هر دو طرف حمله خواهد کرد. ما باید به سرعت عمل کنیم و مراقب باشیم که هیچ نقطه ضعفی نداشته باشیم.»
کوک کنار لونا ایستاد و به همه نگاه کرد:
«تجربه نشان داده که فقط با اتحاد میتوانیم از پس این تهدیدات بر بیاییم. هیچ کسی اجازه نخواهد داشت به تنهایی وارد عمل شود. همه باید با هم هماهنگ باشند.»
سانا، رئیس بخش امنیتی باند لونا، با لحنی جدی گفت:
«ما برنامههای جاسوسی آنها را زیر نظر داریم، اما این بار خطر خیلی جدیتر از همیشه است.»
آیلا، دست راست لونا، به آرامی اضافه کرد:
«فرماندهها، باید تیمهای ضربتی آماده باشند. هر گروه باید نقش خودش را بداند و در اولین نشانه دشمن واکنش نشان دهد.»
لونا نگاهی به کوک انداخت و با لبخندی سرد گفت:
«کوک، تو و تهیونگ تیمی را برای مقابله با نیروهای کارن هدایت خواهید کرد. بقیه ما باید روی دفاع و حفاظت از مقر تمرکز کنیم.»
کوک جواب داد:
«قبوله، اما این بار نمیذارم کسی از نیروهامون زخمی بشه.»
در همان لحظه، جنی، دلال اسلحه باند لونا، کیف کوچکی روی میز گذاشت و گفت:
«تجهیزات جدید و تسلیحات پیشرفته برای همه آماده است. بهترینها رو برای این نبرد جمع کردیم.»
لونا با انگشت روی نقشه نقطهای را نشان داد:
«اینجا محل تمرکز نیروهای دشمن خواهد بود. باید از همه جهات مراقب باشیم.»
یک سکوت سنگین در اتاق حکمفرما شد، همه منتظر فرمان شروع بودند.
ناگهان، کوک به لونا نزدیک شد و در گوشش زمزمه کرد:
«آماده باش، این بار جنگمون فرق داره. من کنارت هستم.»
لونا با نگاهی نافذ پاسخ داد:
«میدونم، و این تنها چیزی هست که اهمیت داره.»
و اینچنین، طوفانی از خون و آتش در راه بود؛ جنگی که میتوانست همه چیز را تغییر دهد.
- ۶۰۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط