باد که می وزد تو را مثل شال دور خاطره هایم می پیچم. من که

باد که می وزد تو را مثل شال دور خاطره هایم می پیچم. من که می دانم دیگر ماهها از زمستان گذشته است. تو هم می دانی، عجیب نیست! این کدام حس کدر یخ زده است که تو را در خودش زندانی کرده. مگر ندیدی از پشت همان یخ کدر که دیگر بدل به تندیسی از تو شده، این همه رنگ سبز و سرخ را؟ مگر نشنیدی این همه صدا را؟ آواز چکاوک و پرستو را؟ نگو نه که باور نمیکنم. اما من دیده ام پرستویی را که به نشان آن سالهای دور که تو هم با ما به بهار کوچ می کردی و مثل همه شکوفه می دادی،دور سرت چرخی زد اما از لانه ساختن روی شانه های یخی ات پشیمان شد و رفت. چقدر بی قرار ، دور سرت آواز خواند! تو می شنیدی اما سرت را نچرخاندی که نگاهش کنی. حالا دیگر برای من شال نفرست. اینجا بهار دارد به مهمانی تابستان و گیلاس می رود. اگر خواستی هدیه ای بفرستی لطفا کمی از آن باران هایی بفرست که باد گاهی برای باغ همسایه می آورد...
دیدگاه ها (۱)

دلتنگم... دلتنگی‌هایم را لبِ جوی می‌برم می‌نشینم ،شعر می‌...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

تصادف با ماشین باجی.

پارت: 26 (بخش1) **زاویه دید: زین**صدای برخورد قاشق نقره با ک...

شاهکاری به نام دروغ

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۳ولنتینو «واکس گفت اگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط