{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت : خیلیا توو این شهر از خفگی مُردن.

گفت : خیلیا توو این شهر از خفگی مُردن.
گفتم : آره، این طرفا دریا سرِ سازگاری نداره با کسی.
گفت : دریا خیلیا رو کُشته
اما اونایی که من میگم
همشون از دلتنگی خفه شدن #بابک_زمانی
دیدگاه ها (۱)

تئودور : بعضی وقت‌ها حس می‌کنم تمام احساساتی که لازمه رو تجر...

ما مسکّن های موقت بودیم، مرهم های چند روزه که بعد از شنیدنِ ...

‌مانده‌ام چگونه تو را فراموش‌کنماگر تو را فراموش کنمباید سال...

ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵِ ﮔﺮﻡ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺳﺮﺩ ﺧﺎﮎ،ﭼﻪ ﺷﺪ ﻋﺰﯾﺰﮐ...

گفت : چته جوون؟ توو خودتی!هیچی نگفتم ؛ گفت : با شمام ، خیلی ...

#pain #P²⁷ با زخمی روی مچ دستش رو به رو شدم با چشمای متعجب ن...

Part7دروغویو دریا خودم نمیدونم چرا این حرف ها رو گفتم ولی حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط