{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FATE

FATE
Part ۱۱

سعی کردم بخوابم که یهو دستای جئون رو روی باسن و رون هام حس کردم!
یه لحظه از تعجب و استرس قلبم از حرکت وایساد:
تلاش خوبی بود! فکر کردی میتونی منو نادیده بگیری یا از دستم فرار کنی ؟

همینطور که دستاش رو روی رون هام حرکت میداد اینو گفت

واقعا حرفی نداشتم بزنم!


یه اسپنک تقریبا محکم به باسنم زد:
برای امشب کافیه ؛ استراحت کن که فردا کلی کار داریم!
و بعد دستاش رو برداشت


الان چه اتفاقی افتاد؟؟؟

داشتم سعی میکردم اتفاقات چند دقیقه پیش رو هضم کنم که کم کم پلکام سنگین شد و خوابیدم...


فردا... ساعت ۸ صبح

ویو کریستینا

با صدایی که میومد بیدار شدم
احتمالا جئون حمومه!
اصلا دوست ندارم دوباره صحنه های دیروز برام تکرار بشه پس از اتاق زدم بیرون

خیلی دوست دارم این عمارت رو ببینم پس چرا الان نبینم؟
به اتاق بغلی نگاه کردم... روش نوشته بود«ورود ممنوع»
کرم درونم فعال شد و درش رو باز کردم
یه لحظه خشکم زد!
اتاق شکنجه؟؟؟؟!!!!
این مرد چرا اینقدر عجیبه؟؟؟

سریع در اتاق رو بستم و ازش دور شدم
در اتاق بعدی رو باز کردم... یه فضایی مثل کتابخونه بود
رفتم داخل...
کتابا همیشه حس و وایب خوبی بهم میدن
یه نفس عمیق کشیدم و گذاشتم رایحه کتابا وارد ریه ام بشه
رفتم سمت قفسه ها و یکی از کتابا رو برداشتم... «آدم های سمی»
به نظر جالب میاد!
کتاب رو باز کردم و چند صفحه ای رو خوندم... همیشه وقتی کتاب میخونم حس خوب وارد بدنم میشه

«اگر همه آدم هایی با اخلاق بد، سادیسمی، تاکسیک و... را از خود دور کنید، به جای اینکه از آنها فاصله بگیرید، بدتر جذب شان میشوید!»

چقدر کتابه داره حق میگه!!!
من هیچوقت نخواستم به اینجا بیام در صورتی که همه دخترای توی بار آرزوشونه یه بارم که شده زیر جئون باشن!
واقعا خیلی جالبه

کتاب رو گذاشتم سر جاش و از اون اتاق اومدم بیرون
آجوما رو دیدم:
سلام آجوما صبح تون بخیر

با لبخندی گفت:
سلام دخترم صبح توهم بخیر
بیا پایین و صبحونه بخور

با گرمی گفتم:
حتما

با آجوما رفتیم طبقه پایین توی سالن غذا خوری

منتظر جئون بودم که دیدم داره با بالا تنه لخت میاد پایین
هول شدم و سرم رو گرفتم پایین ولی این دلیل نمیشه فکرای شیطانی نکنم! حیحی

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

یه سوال...توی این فیک اسمات هم باشه ؟🤷🏻‍♀️🤡اگه باشه خیلی ساد...

FATEPart 12اومد سر میز نشست و شروع کردیم به غذا خوردن که یهو...

FATEPart 10آروم آروم و پاورچین پاورچین رفتم سمت حموم و یه دو...

FATEPart 9با پوزخند گفت: خوبه!حالا هم آماده شو و برو پایین ک...

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

Our dark romance Part 14*صبح*ا/تاز اتاق خارج شدم تا برم سر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط