{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم

پارت ششم...

یک ماه گذشته بود و باران تو این یک ماه خیلی ساکت و گوشه گیر بود. صبحها خیلی زود بلند میشد به طوری که اصن نمی‌فهمیدیم و شبها خیلی دور می خوابید. غذا خیلی کم میخورد. نمی‌فهمیدم چی کار باید بکنم.
حواسم نبود که یهو اِما پرید جلوم.
اما: مایکیییی
مایکی: چیه؟
اما: میخوام برم بیرون. یه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه. تازه باید باران و هم ثبت نام کنیم.
همون لحظه باران از اتاق اومد بیرون.
باران: من اسم ژاپنی میخوام.
مایکی: چی؟
باران: میشه یه اسم ژاپنی به من بدید؟
حواسم نبود یهو پروندم.
مایکی: میکا!
اِما با تعجب نگام میکرد و باران چشماش برق زد.
باران: عالیه! پس از این به بعد لطفا منو میکا صدا کنید.
اِما و من با تعجب نگاش میکردیم که رفت سمت اتاق.
مایکی: میکا؟
برگشتم سمت
باران: بله؟
مایکی: میخوایم با اِما بریم گردش. لطفا آماده شو تا بریم.
باران: نه ممنون خودتون برید.
اِما دوید طرفش.
اِما: نه نیار. میخوایم بریم گردش.
رفتند آماده شدند و چند دقیقه بعد هر دو اومدن. سوار موتور شدیم و راه افتادیم. رفتم کافی شاپ همیشگی.
میکا مِنو رو که دید یهو ذوق کرد و چشماش قلبی شد.
باران: وایی کاکائووو. آخ جون. من کیک کاکائو و شیک میخوام.
گارسون سفارش هارو گرفت و رفت.
حواسش بهمون نبود.
سفارش هارو آوردند.
چشماش قلبی شده بود و با ذوق میخورد.
زیر چشمی نگاش میکردم.
گوشیم زنگ خورد. جواب دادم میتسویا بود.
میتسویا: سلام کجایی؟
مایکی: اومدم کافه. همون جای همیشگی
میتسویا: اوکی ماهم الان میایم!
نذاشت حرف بزنم و قطع کرد.
چند دقیقه بعد بچه ها اومدند.
همه نشستند و سفارش دادند.
بعد از آوردن سفارش شروع به حرف زدن کردیم.
باجی: او راستی جدیدا یه پسر پولدار از یه خانواده خیلی معروف اومده مدرسمون.
میتسویا: مگه مدرسه ها تعطیل نیست؟
باجی با حرص گفت: کلاس های جبرانیِ زوری نه.
پاه با کنجکاوی گفت: خب بعدش؟
باجی: هیچی هم خیلی خوشگلِ، هم خیلی پولدار. همه دخترا عاشقشن.
روشو برگردوند سمت دخترا و ادامه داد.
باجی: مثلا فکر کن دخترا ببینندش.
همه جواب و میدونستند؛ اِما عاشق دراکن بود، اَما میکا چی؟
میتسویا: اگه باران چان هم ازش خوشش نیاد، پسرِ رو هوا میزنتش.
باجی: عا گل گفتی. ولی ما که نمیزاریم.
مایکی: بیخود. به میکا حق نداره نزدیک بشه.
همه با تعجب نگاش کردند.
چیفویو: میکا کیه؟
مایکی: اوُ راستی فراموش کردم بگم. همه از این به بعد به باران بگید میکا. خودش اینو خواست، داشت دنبال اسم ژاپنی میگشت.
بچه ها با تعجب نگام کردند، اَما بعد همه قبول کردند.
یکم دیگه حرف زدیم که باجی پیشنهاد داد بریم موتور سواری.
رفتیم طرف دخترا و چیفویو بهشون گفت.
اِما با ذوق گفت باشه.
میکا گفت: ممنون خودتون برید خوش بگذرونید. من میرم خونه منتظرتون میمونم.
چیفویو: عه میکا چان چرا نمیای؟
میکا: چیفویو سان من دوست ندارم مزاحمتون بشم.
میتسویا با لبخند گفت: چه مزاحمتی میکا چان. فقط میخوایم بریم موتور سواری.
نگاه دو دلشو بهمون دوخت.
آخرش مجبورش کردیم دنبالمون بیاد.
رفتیم طرف صندوق که حساب کنیم.
حسابدار همه رو خوند و حساب کرد، اَما عجیب بود سفارش های میکا تو لیست نبود.
مایکی: اومم فکر کنم دوتا رو جا انداختید.
حسابدار: نه درسته!
مایکی: ولی ما یه شیک و کیک شکلاتی هم داشتیم.
حسابدار: آها اون خانم سفارشش و خودش حساب کرد.
تعجب کرده بودم‌ همه رو حساب کردیم و رفتیم طرف اِما و میکا.
میتسویا: میکا چان چرا خودت حساب کردی؟
میکا: خب چون سفارشای خودم بود. میخواستم از شما رو هم حساب کنم. ولی گفتم شاید خوشتون نیاد.
با تعجب نگاهش میکردیم. این دختر خیلی عجیب بود.
________________________________________
سلااام❤️😍
این یه پارت بلند. ⚘️🌙
نظرتون رو حتما بگیر خیلی مشتاقشم🍃

#توکیو_ریونجرز
#انتقام_جویان_توکیو
#باران 🌧
#از_جنس_آب 🌧
دیدگاه ها (۶)

پارت هفتم... رفتیم طرف موتور ها، اِما دوید طرف دوراکن و گفت ...

پارت پنجم...اِماغش غش میخندیدم که یهو مایکی لب بر چید.اما: ع...

پارت چهارم...یکی دو ساعت بود که اینجا بودیم. سوزی برامون شرب...

خب چالش داریم برای اوتاکو هامن اسم (مایکی دراکن و باجی چیفوی...

بچه ها می‌خوام یه خانواده بسازم✨@donald_j_trump :(😂)عمو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط