{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p16

p16
مرد از کوچه دور شد و بعد از چند دقیقه به خیابان اصلی رسید.

یک ون مشکی و گران‌قیمت کنار خیابان منتظرش بود.

درِ کشویی ون باز شد.

مرد سوار شد و در پشت سرش بسته شد.

داخل ون، فضای کاملاً متفاوتی داشت؛ صندلی‌های چرمی، شیشه‌های دودی و سکوت سنگینی که فضا را پر کرده بود.

مرد به سمت صندلی‌های جلو رفت.

مرد: رئیس...

مردی که روبه‌رویش نشسته بود، بدون اینکه سرش را برگرداند، پرسید:

رئیس: انجام شد؟

مرد گوشی‌اش را بیرون آورد.

مرد: بله رئیس. کار انجام شد.

چند لحظه مکث کرد و بعد یک عکس روی صفحه‌ی گوشی نشان داد.

مرد: اون عکس رو هم گرفتم.

رئیس بالاخره سرش را برگرداند.

نگاهش روی صفحه‌ی گوشی ثابت ماند.

عکس...

تصویر جنا بود.

رئیس چند ثانیه به عکس خیره ماند و بعد آرام گفت:

رئیس: خوبه.

مرد: حالا باید چیکار کنیم؟

رئیس گوشی را از دستش گرفت.

رئیس: فعلاً هیچ کاری.

مرد: ولی چرا این دختر؟

رئیس نگاهش را از عکس گرفت.

رئیس: چون هنوز خودش نمی‌دونه چقدر به گذشته نزدیکه.

مرد ساکت شد.

رئیس دوباره به عکس جنا نگاه کرد.

لبخند بسیار محوی روی لبش نشست.

رئیس: بذار فکر کنه همه‌چیز یه اتفاق ساده‌ست...

ون آرام از خیابان دور شد.

و جنا، بی‌خبر از همه‌چیز، همان شب در خانه‌اش خوابیده مرد از کوچه دور شد و بعد از چند دقیقه به خیابان اصلی رسید.

یک ون مشکی و گران‌قیمت کنار خیابان منتظرش بود.

درِ کشویی ون باز شد.

مرد سوار شد و در پشت سرش بسته شد.

داخل ون، فضای کاملاً متفاوتی داشت؛ صندلی‌های چرمی، شیشه‌های دودی و سکوت سنگینی که فضا را پر کرده بود.

مرد به سمت صندلی‌های جلو رفت.

مرد: رئیس...

مردی که روبه‌رویش نشسته بود، بدون اینکه سرش را برگرداند، پرسید:

رئیس: انجام شد؟

مرد گوشی‌اش را بیرون آورد.

مرد: بله رئیس. کار انجام شد.

چند لحظه مکث کرد و بعد یک عکس روی صفحه‌ی گوشی نشان داد.

مرد: اون عکس رو هم گرفتم.

رئیس بالاخره سرش را برگرداند.

نگاهش روی صفحه‌ی گوشی ثابت ماند.

عکس...

تصویر جنا بود.

رئیس چند ثانیه به عکس خیره ماند و بعد آرام گفت:

رئیس: خوبه.

مرد: حالا باید چیکار کنیم؟

رئیس گوشی را از دستش گرفت.

رئیس: فعلاً هیچ کاری.

مرد: ولی چرا این دختر؟

رئیس نگاهش را از عکس گرفت.

رئیس: چون هنوز خودش نمی‌دونه چقدر به گذشته نزدیکه.

مرد ساکت شد.

رئیس دوباره به عکس جنا نگاه کرد.

لبخند بسیار محوی روی لبش نشست.

رئیس: بذار فکر کنه همه‌چیز یه اتفاق ساده‌ست...

ون آرام از خیابان دور شد.

و جنا، بی‌خبر از همه‌چیز، همان شب در خانه‌اش خوابیده بود.

بدون اینکه بداند کسی...

از مدت‌ها قبل او را زیر نظر داشته است.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 141✦..................

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۴پشت درِ بستهجونگکوک هنوز کنار پنجره ایس...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط