{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رو شیپشون کراش زدم-

رو شیپشون کراش زدم-
راستی اینا کاراکتر های سناریو ی جدیدم هستن. هلن و جولاس. رو شیپشون کراش دارم.
خب، قرار بود اون رمان چصی رو بنویسم
رمان: در جست و جوی رستگاری
پارت اول
______________________________
خب، همونطور ک گفته بودم؛ جولاس و هلن باهم زندگی خوبی داشتند تا اینکه کلارا، عشق اول جولاس؛ وارد زندگیشون میشه و همه چیز رو از رو از هلن میگیره.
از روزی ک کلارا اومد؛ جولاس کمتر خونه میومد(اگر هم میومد فقط درگیر کار و پرونده هاش بود)
تمام توجهش برای کلارا بود، تمام وقتش رو با کلارا بود، تمام عشق و محبتش ملطوف کلارا بود. در حالی که کلارا فقط دنبال پول و ثروت جولاس بود.
جولاس هروقت از بیرون بر میگشت کلارا رو با خودش ب عمارتش می اورد. و کلارا با حالت تمسخر امیز و از خود راضی ب هلن نگاه میکرد. طوری رفتار میکرد که انگار خودش ارباب عمارت‌ه و هلن خدمتکارش.
ی روز اونها کنار هم روی مبل نشسته بودند و جولاس دستش رو دور کمر کلارا حلقه کرده بود. اونها باهم گپ میزدند و میخندیدند؛ در حالی که هلن، تنها، روی یکی از پله ها نشته بود و این تعامل رو تماشا میکرد.
جولاس ب چیزی ک کلارا میگه؛ میخنده و باعث میشه قلب هلن بیشتر بشکنه. اما اون میدونه که جولاس ی جایی ته قلبش هنوز هلن رو دوست داره. اما گاهی اوقات کار ها اونطور ک ما انتظار داریم پیش نمیرن.
کلارا از روی مبل بلند میشه و ب سمت اشپزخونه میره، کابینت ها رو باز میکنه و ی شیشه شراب با دوتا لیوان برمیداره و دوباره کنار جولاس میشینه.
کلارا بدون فکر کن شیشه ی شراب رو سر میکشه.
هلن که دیگه نمیتونست رفتار کلارا رو تحمل کنه، از جاش بلند میشه و از خونه خارج میشه. جولاس رفتن هلن رو تماشا میکنه، اما سعی نمیکنه جلوشو بگیره. اون میدونه که هلن داره میره خونه ی دوستش و تا جند روز دیگه هم بر نمیگرده؛ فقط ی نیشخند میزنه و اروم توی گوش کلارا زمزمه میکه:(خوبه. حلاقل چند ساعت از شر غر زدن هاش راحت میشیم.)
هلن از عمارت خارج میشه و دستش امی رو میبینه. اونها بیرون عمارت می ایستند و هلن درمورد کار هایی که جولاس و کلارا انجام میدن؛ برای هلن میگه.
کلارا گیج و منگ ی اسلحه همون نزدیکی پیدا میکنه و برمیداره، ب سمت پنجره میره و هلن رو بیرون عمارت؛ درحال صحبت کردن با دوستش میبینه. اسحله رو ب سمت هلن نشونه میگیره و شلیک میکنه. صدای شلیک گلوله توی کل عمارت میپیچه.
بدن بی جون هلن زمین می افته. امی جیغ میکشه و روی زانو هاش می افته. امی بدن بی جون هلن رو در اغوش میگیره و گریه میکنه.
جولاس با بی اعتنایی ب بیرون نگاه میکنه تا ببینه چخبره. اون امی رو با جنازه ی هلن میبینه اما هیچ واکنشی نشون نمیده. اون با سردی ب نگاه میکنه چماش سرد و حسابگر بودند.

جولاس: بلاخره اون رفت...؟ من منتظر این لحظه بودم...

ادامه دارد...

میدنم ریدم
خو چیکار کنم وقتی بیکار هرچی ایده چصی تو ذهنم میاد رو کنار هم میزارم و ی سناریو چصی مینویسم.
قربون چت چی پی تی برم چه پستر خوشگلی برام درس کرد بح بح
دیدگاه ها (۰)

میخوام ارت ایچی رو همینطوری ول کنم برم چون خیلی چص شدددددددد

بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون نمی...

𝐇𝐞𝐫 𝐮𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 𝐞𝐦𝐛𝐫𝐚𝐜𝐞....𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟑پدر ته. هووی تهیونگ ته. چیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط