بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون
بچه ها ی سناریو چصی نوشتم اما نمیدونم پستش کنم یا نه چون نمیخوام کصشر پست کنم.
هر چند که ارت هام ی چص بیشتر نیستن. . .
خب بگذریم. . .
میخوام خلاصه سناریو رو بگم. اگه خوشتون اومد پستش کنم اگر هم نه. . .
اسمش رو گذاشتم: در جستوجوی رستگاری
*اندازه ی خودش کصشره*
_____________________________
_____________
پیشینه:
هلن ی دختر حدودا ۲۳ سالهست ک توی ی خانواده ی مذهبی بزرگ شده.(اون چهره ی زیبا و اندام منعطف داره)*از پولی باز یاد گرفتم*. وضعیت مالی خانوادش هم. . . بدک نیس. هلن توی دوره ی دبیرستان با ی پسر ب اسم جولاس اشنا میشه(و اونها عاشق هم میشن)
خلاصه بعد از اتمام دانشگاه اون مدرک فوق لیسانسش رو میگره و ی مدیر عامل میلیونر میشه.(اون جذاب و پولداره و ارزوی هر دختریه که با یکی مثل اون ازدواج کنن.) بعد از اتمام دوره ی تحصیلیشون اونها با هم ازدواج میکنن. دوسال زندگی مشترک، همه چیز عالی بود. اونها ی زوج خوشبخت بودند. تا اینکه کلارا(همون کصشری که قبلا دوستش داشت. عشق اول جولاس.) کلارا وارد زندگی اونها میشه و همه چیز رو از هلن میگیره.
صحنه:
جولاس با دوست دخترش کلارا توی خونه نشسته بودند و داشتن مست میکردن. از اون ور هلن با بهترین دوستش امی توی حیاط عمارت بودند. کلارا که کاملا مست کرده بود؛ ی اسلحه بر میداره و ب سمت هلن شلیک میکنه و هلن رو میکشه. جولاس بی تفاوت؛ سعی جلوی کلارا رو بگیره. اصلا اون از مردن هلن هیچ احساس گناه یا ناراحتی نکرد.
بعد از مراسم خاکسپاری؛ هلن مدام توی خواب های جولاس ظاهر میشد. گاهی اونقدر زیبا که ادم احساس میکنه ی الهه جلوش ظاهر شده؛ و گاهی اونقدر ترسناک بنظر میرسید که جولاس نزدیک بود تو خواب از ترس سکته کنه.
ی شب جولاس ب جنگل میره و با ی جادوگر جوون رو ب رو میشه. اون جادوگر روح هلن رو پیش خودش نگه داشته. جولاس با دیدن این صحنه ب شدت عصبانی میشه.
خلاصه جادوگر بهش میگه که ی راه ب ای برگشتن هلن ب زندگی هست و. . .
فعلا تا همین جاشو نوشتم. تا پارت دوم.
پارت سوم رو هنوز تموم نکردم.
نظر بدیدددددددد
هر چند که ارت هام ی چص بیشتر نیستن. . .
خب بگذریم. . .
میخوام خلاصه سناریو رو بگم. اگه خوشتون اومد پستش کنم اگر هم نه. . .
اسمش رو گذاشتم: در جستوجوی رستگاری
*اندازه ی خودش کصشره*
_____________________________
_____________
پیشینه:
هلن ی دختر حدودا ۲۳ سالهست ک توی ی خانواده ی مذهبی بزرگ شده.(اون چهره ی زیبا و اندام منعطف داره)*از پولی باز یاد گرفتم*. وضعیت مالی خانوادش هم. . . بدک نیس. هلن توی دوره ی دبیرستان با ی پسر ب اسم جولاس اشنا میشه(و اونها عاشق هم میشن)
خلاصه بعد از اتمام دانشگاه اون مدرک فوق لیسانسش رو میگره و ی مدیر عامل میلیونر میشه.(اون جذاب و پولداره و ارزوی هر دختریه که با یکی مثل اون ازدواج کنن.) بعد از اتمام دوره ی تحصیلیشون اونها با هم ازدواج میکنن. دوسال زندگی مشترک، همه چیز عالی بود. اونها ی زوج خوشبخت بودند. تا اینکه کلارا(همون کصشری که قبلا دوستش داشت. عشق اول جولاس.) کلارا وارد زندگی اونها میشه و همه چیز رو از هلن میگیره.
صحنه:
جولاس با دوست دخترش کلارا توی خونه نشسته بودند و داشتن مست میکردن. از اون ور هلن با بهترین دوستش امی توی حیاط عمارت بودند. کلارا که کاملا مست کرده بود؛ ی اسلحه بر میداره و ب سمت هلن شلیک میکنه و هلن رو میکشه. جولاس بی تفاوت؛ سعی جلوی کلارا رو بگیره. اصلا اون از مردن هلن هیچ احساس گناه یا ناراحتی نکرد.
بعد از مراسم خاکسپاری؛ هلن مدام توی خواب های جولاس ظاهر میشد. گاهی اونقدر زیبا که ادم احساس میکنه ی الهه جلوش ظاهر شده؛ و گاهی اونقدر ترسناک بنظر میرسید که جولاس نزدیک بود تو خواب از ترس سکته کنه.
ی شب جولاس ب جنگل میره و با ی جادوگر جوون رو ب رو میشه. اون جادوگر روح هلن رو پیش خودش نگه داشته. جولاس با دیدن این صحنه ب شدت عصبانی میشه.
خلاصه جادوگر بهش میگه که ی راه ب ای برگشتن هلن ب زندگی هست و. . .
فعلا تا همین جاشو نوشتم. تا پارت دوم.
پارت سوم رو هنوز تموم نکردم.
نظر بدیدددددددد
- ۲۸۶
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط