توروخدا بزارید من برم لطفا
§توروخدا بزارید من برم لطفا
جونگکوک صداشو گرفت
-پس قرارع دختر خوبی باشی؟
®اوهوم
-منم بهت یه جایزه میدم...صداتو نمیگیرم و تو انبار نمیندازمت
® مرسییی
+تو روانی هستی
-ات و ببر تو سلولش
∆ چشم
زنجیرمو گرفت و برد انبار در سلولمو باز کرد رفتم داخل و نشستم رو تخت سفت و آهنی
ویو جونگکوک
هه یعنی از برده بودن لذت میبرد؟این دیگه چقدر احمقه
®مثل فیلما میخواد بشه؟مثلا تو اول اذیتم کنی بعد عاشقم بشی و باهام ازدواج کنی و بچه دار بشیم
این چه خیال بافیه...
-نه کوچولو... هرروز صبح با شلاق بادیگارد ها پا میشی و کل عمارت و تمیز میکنی غذا درست میکنی و ظرف میشوری و گاهی هم بخوام ازت خون میگیرم و در آخر میمیری فهمیدی
®م..من اینو نمیخوام...
-دنیا همیشه طبق خواسته تو عمل نمیکنه کوچولوی احمق ببرش انبار
®(گریه)
حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم برم انبار وقتی وارد شدم کلی گرد و خاک رفت تو دهنم
-(سرفه) هی مگه شما اینجا و تمیز نمیکنید
جونگکوک صداشو گرفت
-پس قرارع دختر خوبی باشی؟
®اوهوم
-منم بهت یه جایزه میدم...صداتو نمیگیرم و تو انبار نمیندازمت
® مرسییی
+تو روانی هستی
-ات و ببر تو سلولش
∆ چشم
زنجیرمو گرفت و برد انبار در سلولمو باز کرد رفتم داخل و نشستم رو تخت سفت و آهنی
ویو جونگکوک
هه یعنی از برده بودن لذت میبرد؟این دیگه چقدر احمقه
®مثل فیلما میخواد بشه؟مثلا تو اول اذیتم کنی بعد عاشقم بشی و باهام ازدواج کنی و بچه دار بشیم
این چه خیال بافیه...
-نه کوچولو... هرروز صبح با شلاق بادیگارد ها پا میشی و کل عمارت و تمیز میکنی غذا درست میکنی و ظرف میشوری و گاهی هم بخوام ازت خون میگیرم و در آخر میمیری فهمیدی
®م..من اینو نمیخوام...
-دنیا همیشه طبق خواسته تو عمل نمیکنه کوچولوی احمق ببرش انبار
®(گریه)
حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم برم انبار وقتی وارد شدم کلی گرد و خاک رفت تو دهنم
-(سرفه) هی مگه شما اینجا و تمیز نمیکنید
- ۵۷۷
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط