Chapter
Chapter:1
Part:36
اون اینجا چیکار میکرد؟
خواست یجوری جمعش کنه و از اونجا برن ولی یهو جینا دستشو گرفت و به همون سمت برد.
جینا:خالهه من بستنی میخوامم
جونگکوک با شنیدن صدای جینا چشمش به دیار خورد.
تعجب کرد و نزدیکش شد.
تلاش کرد با لحن سرد صحبت کنه، گفت:دیار تو اینجا چیکار میکنی؟
دیار خواست نادیدهاش بگیره و بره.
ولی یهو جینا از تیشرت جونگکوک گرفت و گفت:عمووو
جونگکوک به پایین نگاه کردو جینارو دید.
خم شدو از رو زمین بلندش کرد.
تو بغلش گرفتشو گفت:تو اینجا چیکار میکنی شیطون؟
دیار چشماشو محکم بستو به جونگکوک نزدیک شد.
به اطرافش نگاه کرد تا مایا رو پیدا کنه.
یکدفعه کجا غیبش زد؟
تصمیم گرفت اهمیت نده به جینا نگاه کرد که دستشو دور گردن جونگکوک حلقه کرده بود و حرف میزد.
جونگکوکم با دقت به حرفاش گوش میداد.
ناگهان برگشت به طرف دیارو گفت:پس اومدین خرید..منم با یکی از رفیقام اومدم شام بخورم
دیار سری تکون داد.
_شام خوردی؟
دیار با تعجب نگاهش کردو بعد با حالت خونسردی سرشو به معنی نه تکون داد.
_پس باهم میخوریم
دیار فورا گوشیشو بیرون آورد و چیزی توش نوشت.
بعد نوشتن به جونگکوک نشونش داد.
جونگکوک با دقت شروع کرد به خوندن«نه ممنون...ما برای شام میریم خونه»
_اوکی..پس میرسونمتون
خواست چیزی بنویسه ولی با اومدن مایا متوقف شد.
مایا:خب دیار فکر کنم دیگه خریدامون تموم شد..من عجله دارم..بریم؟
دیار سری تکون داد و وسیله هاشو برداشت.
به سمت جونگکوک رفت و جینا رو ازش گرفت.
_من میرسونمتون.
دیار چشم غوره ای رفت و حرصش گرفت.
مایا:خیلی ممنونم..ولی برادرم اومده دنبالم..دیار تو میتونی باهاشون بری
--------------------
مهم
سلام عشقای من🤍
واقعا ازتون ممنونم که انقدر حمایت میکنید.
متاسفام که انقدر دیر و با تاخیر پارت میزارم.
یکم درس دارم ولی اگه شما بخاین من روزانه سه یا پنج پارت بزارم نه کمتر نه بیشتر.
اگه شما بخاین یجور برناممو میچینم که روزی بیشتر از سه پارت بزارم و بعضی روزا شاید به شش پارتم برسه.
همه چیز به نظر شما بستگی داره.
این یه پارتو از من بپذیرید تا از شنبه من شروع به پارت گذاری کنم.
ممنون که درکم میکنید.
خیلی دوستون دارم.🤍
Part:36
اون اینجا چیکار میکرد؟
خواست یجوری جمعش کنه و از اونجا برن ولی یهو جینا دستشو گرفت و به همون سمت برد.
جینا:خالهه من بستنی میخوامم
جونگکوک با شنیدن صدای جینا چشمش به دیار خورد.
تعجب کرد و نزدیکش شد.
تلاش کرد با لحن سرد صحبت کنه، گفت:دیار تو اینجا چیکار میکنی؟
دیار خواست نادیدهاش بگیره و بره.
ولی یهو جینا از تیشرت جونگکوک گرفت و گفت:عمووو
جونگکوک به پایین نگاه کردو جینارو دید.
خم شدو از رو زمین بلندش کرد.
تو بغلش گرفتشو گفت:تو اینجا چیکار میکنی شیطون؟
دیار چشماشو محکم بستو به جونگکوک نزدیک شد.
به اطرافش نگاه کرد تا مایا رو پیدا کنه.
یکدفعه کجا غیبش زد؟
تصمیم گرفت اهمیت نده به جینا نگاه کرد که دستشو دور گردن جونگکوک حلقه کرده بود و حرف میزد.
جونگکوکم با دقت به حرفاش گوش میداد.
ناگهان برگشت به طرف دیارو گفت:پس اومدین خرید..منم با یکی از رفیقام اومدم شام بخورم
دیار سری تکون داد.
_شام خوردی؟
دیار با تعجب نگاهش کردو بعد با حالت خونسردی سرشو به معنی نه تکون داد.
_پس باهم میخوریم
دیار فورا گوشیشو بیرون آورد و چیزی توش نوشت.
بعد نوشتن به جونگکوک نشونش داد.
جونگکوک با دقت شروع کرد به خوندن«نه ممنون...ما برای شام میریم خونه»
_اوکی..پس میرسونمتون
خواست چیزی بنویسه ولی با اومدن مایا متوقف شد.
مایا:خب دیار فکر کنم دیگه خریدامون تموم شد..من عجله دارم..بریم؟
دیار سری تکون داد و وسیله هاشو برداشت.
به سمت جونگکوک رفت و جینا رو ازش گرفت.
_من میرسونمتون.
دیار چشم غوره ای رفت و حرصش گرفت.
مایا:خیلی ممنونم..ولی برادرم اومده دنبالم..دیار تو میتونی باهاشون بری
--------------------
مهم
سلام عشقای من🤍
واقعا ازتون ممنونم که انقدر حمایت میکنید.
متاسفام که انقدر دیر و با تاخیر پارت میزارم.
یکم درس دارم ولی اگه شما بخاین من روزانه سه یا پنج پارت بزارم نه کمتر نه بیشتر.
اگه شما بخاین یجور برناممو میچینم که روزی بیشتر از سه پارت بزارم و بعضی روزا شاید به شش پارتم برسه.
همه چیز به نظر شما بستگی داره.
این یه پارتو از من بپذیرید تا از شنبه من شروع به پارت گذاری کنم.
ممنون که درکم میکنید.
خیلی دوستون دارم.🤍
- ۲۹.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط