{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:35


تا حالا اینجا ندیده بودشش
پسر با دیدنشون سلامی زیر لب گفت و به طبقه بالا رفت.
دیار فهمید که اون شخص مهمون جونگکوکه.

مایا به شونه دیار ضربه زد و گفت:پسره همینه؟
دیار سرشو به معنی نه تکون داد و باهم از حیاط خارج شدن.

بعد اومدن تاکسی سوارش شدنو به مرکز خرید رفتن.

-------------

وقتی رسیدن پیاده شدنو به سمت فروشگاه بزرگ رفتن.
دیار تصمیم گرفت انرژی های منفی رو از خودش دور کنه و خوش بگذرونه.

(ویو جونگکوک)

یکساعت از اومدن تهیونگ می‌گذشت و درگیره حرف زدن بود.

_تموم شد..همش همین بود.

تهیونگ قهوشو نوشید و گفت:هیچکدوم از قانون های منو پیش نبردی

_قانون های تو مسخرست
تهیونگ چشماشو مالید و گفت:خب الان ممکنه دختره فکر کنه تو هولی

_من قانون های خودمو دارم

تهیونگ:اوکی داداش..کم مخ نزدی..شام چی داری؟
جونگکوک سرشو به عقب تکیه داد و چشماشو بست.
_میخوام سفارش بدم

تهیونگ:بریم بیرون بخوریم بنظرم

_چرا؟
تهیونگ: تا یکم با این شهر آشنا بشم

جونگکوک احساس می‌کرد بیرون رفتن تنوع خوبی بود پس قبول کرد.

-------------

کلی لباس و وسیله خریده بودن.
فکرشم نمی‌کرد انقدر از لباسهای اینجا خوشش بیاد.

هم مایا و هم خودش کلی لباس خریده بودن.
و برای جینا هم چند دست لباس گوگولی و تابستونی خریده بود.

با صدا کردنهای مایا به سمتش برگشت.

مایا:وایی دیار اینجارو
به ویترینی که پر از لباس خواب های باز بود نگاه کرد.
حتی با دیدنشون هم خجالت میکشید چه برسه به پوشیدن.
فورا جلوی چشمای جینا رو گرفت.

مایا خندید و باهم از اونجا دور شدن.
مایا:ولی خوب میشد چند دست میخریدیماا

دیار چشم غوره‌ای داد و با دیدن کسی که چند متر اونطرفترش بود تعجب کرد.
دیدگاه ها (۵۳)

Chapter:1Part:36اون اینجا چیکار میکرد؟ خواست یجوری جمعش کنه ...

Chapter:1Part:37دیار مجبورا قبول کرد.ولی ته دلش نمی‌خواست با...

Chapter:1Part:34مایا:خیلی خب حالا افسرده نشودیار دوباره چشم ...

Chapter:1Part:33۱۸:۴۶بعد اینکه تمام حرفاشو رو برای مایا نوشت...

Chapter:1Part:9دیار چشماشو از رو حرص بست تو دلش با خودش حرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط