{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:37


دیار مجبورا قبول کرد.
ولی ته دلش نمی‌خواست باهاش بره.
مهم نبود چون دیگه سوار ماشینش شده بود.
همون جی کلاسی که مدتی پیش باهاش اومد و جونشو نجات داد.

جینا به سرعت با کمک جونگکوک به پشت ماشین نشست و بستنیشو می‌لیسید.
و دیار با اسرار های جونگکوک جلو نشسته بود.

دست به کمر زده بودو یه بیرون از پنجره نگاه میکرد.

یهو جونگکوکم نشست و خواست استارت بزنه که گوشیش زنگ خورد.
با تردید جواب داد.

_بله؟
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
_من یه کاری دارم تهیونگ برمی‌گردم
.................
_حرف نباشه..فعلا

و گوشیو قطع کرد.
استارت زد و شروع کرد به بیرون‌آوردن ماشین از پارکینگ
جینا کفششو در آورد و به بین صندلی هاشون اومد.
پرید رو پای دیار تا پیشش بشینه.

شدت پرشش زیاد بودو پاهای دیار درد وحشتناکی گرفتن.
دهنش به فریاد بی صدایی باز شد و چشمای بستش نشون از دردش میداد.
جونگکوک که شاهد اتفاقات بود با نگرانی حال دیارو پرسید:دیارر؟.‌‌.خوبییی؟

و بعد با تشر به جینا گفت:حواست کجاست؟..یهویی میپری رو پاشش؟
جینا هقی زدو گریه کرد.
دیار اخم غلیظی به جونگکوک کرد و جینا رو بغل گرفت.
سرشو بوسید و بعد تمام صورتش رو.
که از گریه اش کم شد.
دیدگاه ها (۹)

Chapter:1Part:38سرشو به سینه دیار چسبوند و با بغض گفت:ببشید....

Chapter:1Part:39جونگکوک ماشینو روشن کردو دستای جینارو زیر دس...

Chapter:1Part:36اون اینجا چیکار میکرد؟ خواست یجوری جمعش کنه ...

Chapter:1Part:35تا حالا اینجا ندیده بودشش پسر با دیدنشون سلا...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

Chapter:1Part:9دیار چشماشو از رو حرص بست تو دلش با خودش حرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط