{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوباره همان کافه،هرروز برای خوردن‌یک‌لیوان‌قهوه‌به‌آنجا‌م

دوباره همان کافه،هرروز برای خوردن‌یک‌لیوان‌قهوه‌به‌آنجا‌میرفت
خب‌این‌چیزی‌بود‌که‌فروشنده‌‌و‌بقیه‌افراد
فکرش‌را‌میکردن
او‌هرروز‌به‌همون‌کافه‌ای‌میرفت‌که‌برای‌
اولین‌بار اورادیده‌بود!
اخرین‌تلاش‌هایش‌برای‌دیدن‌او‌بود‌،هنوز
امیدداشت‌شاید‌به‌کافه‌بیاید‌‌'
حتما‌باید‌اورا‌میدید
هوا‌بارانی‌‌وسرد‌بود،کلاهش‌را‌روی‌گوشاش‌
کشید‌و‌کمی‌از‌قهوه‌اش‌خورد.
نگاهی‌به‌جاده‌انداخت..
دقیقا‌روبرویش‌آن‌سمت
خیابان‌‌‌نگاهش‌در‌چشمان‌پسری‌‌قفل‌شد 'خودش‌بود'
پسر‌یک‌قدم‌به‌سمت‌کافه‌برداشت‌،
دوقدم‌..سه‌قدم..چهار..
ناگهان‌صدای‌‌بوق‌‌‌‌و‌در‌آخر‌فقط‌‌
سکوت‌..
کارش‌تمام‌شده‌بود،موبایلش‌را‌جواب‌داد
+من‌به‌مرخصی‌احتیاج‌دارم.
ا‌ز‌صندلی‌بلند‌شدو‌به‌سمت‌خانه‌اش‌
حرکت‌کرد.
-----------------
امیدوارم‌خوشتون‌اومده‌باشه
دیدگاه ها (۰)

با قدم های نسبتا کوتاهی به سمت اداره پلیس حرکت میکرد.در این ...

مرگ!من اینجا گیر افتادم و هیچ کس نمیتونه منو نجات بده ،من ام...

حقققق

پارت ۵اوبیتو وارد کافه بار شد. از وقتی که پدر و مادرش وقتی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط