با چشمان اشکی پله های ساختمان را با عجله پایین می آمد

با چشمان اشکی پله های ساختمان را با عجله پایین می آمد
قلبش همچون گنجشکی بی پناه می تپید
مردی که دنبال او می آمد قدم هایش را تند تر کرد تا خودش را به او برساند
دستش را روی قلب گذاشت و فشورد
دنبال راه چاره ای بود
باید از دست آن مرد متجاوز فرار میکرد
نگاهش سمت در سفید رنگی کشیده شد
قدم های پر سرعتش را سمتش کج کرد و با هول وارد اتاق شد
در را پشت سرش قفل کرد و به او تکیه داد
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید تا نفس هایش منظم شود
وقتی حس کرد آرام گرفته است، چشمانش را باز کرد
ولی کاش باز نمیکرد، کاش هرگز به آن اتاق نفرت انگیز پا نمی گذاشت
با دیدن فرد رو به روش جیغ بلندی کشید و با وحشت خودش را به در چسباند
فرد رو به روش با دیدن ترسش قهقه ای بلندی زد و با چشمان قرمزش سر تا پایش را برسی کرد
با پخش شدن صدای نفرت انگیزش در فضای بسته ی اتاق، چشمانش را با حرص روی هم فشار داد...
+خیلی وقته هم دیگه رو ندیدیم خانم کیم...
دیدگاه ها (۳)

من میدونم نباید خسته شدمیدونم نباید بُریدمیدونم زندگی ادامه ...

من تو مسافرتم دارم برا شما فیک مینویسم بعد شما یه لایک نمیکن...

مایک : تو روانی هستی و من عاشقتمآبی : من روانی نیستممایک : م...

𝓗𝓸𝓶𝓸𝓼𝓮𝔁𝓾𝓪𝓵𝓲𝓽𝔂 𝓲𝓼 𝓷𝓸𝓽 𝓪 𝓬𝓻𝓲𝓶𝓮

دوست پسر دمدمی مزاج

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط