آخرین رقص زیر باران سپید
آخرین رقص زیر باران سپید
فصل اول: ساعتهای شنیِ شکسته
صدای تیکتاک ساعت دیواری در اتاق ساکت، شبیه به شمارش معکوس یک بمب بود؛ بمبی که نه برای انفجار، بلکه برای تمام شدنِ فرصتها در حال عمل میکرد. «آیدا» (نام فرضی شخصیت شما) به سقف سفید اتاق خیره شده بود. بوی تند داروهای بیمارستان، بخشی از هویت جدید او شده بود؛ بویی که یادآور تمام آن روزهایی بود که او را از دنیای رنگیِ بیرون جدا کرده بود.
پزشک گفته بود: «یک ماه.»
فقط سی روز. سی روز برای خداحافظی با آفتاب، سی روز برای لمس کردن برگهای درختان، و شاید… سی روز برای آن چیزی که همیشه در رویاهای نیمهشب میدید: «جونگکوک».
او همیشه فکر میکرد عشق، یک مسیر طولانی است؛ مسیری که باید با صبر و انتظار طی میشد. اما حالا میفهمید که عشق، گاهی مثل یک جرقه در تاریکی است؛ کوتاه، درخشان و ویرانگر.
در حالی که اشک بیصدا از گوشه چشمش جاری میشد، صدای باز شدن در اتاق را شنید. او نبود؛ بوی عطر تلخ و آشنایی که همیشه با خود میآورد، فضای اتاق را پر کرد. قلب آیدا، که از شدت بیماری ضعیف شده بود، با تکانی ناگهانی شروع به تپیدن کرد.
«هنوز بیداری؟»
صدای بم و آرام جونگکوک، مثل آهنگی بود که در میان یک سکوت مطلق نواخته شود. او وارد اتاق شد، با همان نگاهی که همیشه میتوانست تمام آشفتگیهای آیدا را آرام کند. اما این بار، در چشمان جونگکوک چیزی متفاوت بود؛ چیزی شبیه به یک دردِ پنهان، یا شاید هم، یک تصمیمِ بیبازگشت.
آیدا با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسید: «چرا اومدی؟ میدونی که من… من دیگه وقت ندارم که باهات خاطره بسازم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد، لبهی تخت نشست و دست سرد و نحیف آیدا را میان دستان گرمش گرفت. او با لبخندی که لرزش داشت، گفت: «من برای ساختن خاطره نیومدم، آیدا. من اومدم تا این یک ماه رو طوری زندگی کنیم که انگار تمام عمرمون رو داشته باشیم. اگر دنیا قرار است با رفتنت تاریک شود، من میخواهم در این سی روز، تمام ستارهها را برایت به ارمغان بیاورم.»
آیدا چشمانش را بست. او میدانست که این عشق، یک معجزه است و در عین حال، یک شکنجه. یک ماه، برای رسیدن به او، یک ابدیت بود؛ و برای از دست دادن او، تنها یک پلک زدن.
فصل اول: ساعتهای شنیِ شکسته
صدای تیکتاک ساعت دیواری در اتاق ساکت، شبیه به شمارش معکوس یک بمب بود؛ بمبی که نه برای انفجار، بلکه برای تمام شدنِ فرصتها در حال عمل میکرد. «آیدا» (نام فرضی شخصیت شما) به سقف سفید اتاق خیره شده بود. بوی تند داروهای بیمارستان، بخشی از هویت جدید او شده بود؛ بویی که یادآور تمام آن روزهایی بود که او را از دنیای رنگیِ بیرون جدا کرده بود.
پزشک گفته بود: «یک ماه.»
فقط سی روز. سی روز برای خداحافظی با آفتاب، سی روز برای لمس کردن برگهای درختان، و شاید… سی روز برای آن چیزی که همیشه در رویاهای نیمهشب میدید: «جونگکوک».
او همیشه فکر میکرد عشق، یک مسیر طولانی است؛ مسیری که باید با صبر و انتظار طی میشد. اما حالا میفهمید که عشق، گاهی مثل یک جرقه در تاریکی است؛ کوتاه، درخشان و ویرانگر.
در حالی که اشک بیصدا از گوشه چشمش جاری میشد، صدای باز شدن در اتاق را شنید. او نبود؛ بوی عطر تلخ و آشنایی که همیشه با خود میآورد، فضای اتاق را پر کرد. قلب آیدا، که از شدت بیماری ضعیف شده بود، با تکانی ناگهانی شروع به تپیدن کرد.
«هنوز بیداری؟»
صدای بم و آرام جونگکوک، مثل آهنگی بود که در میان یک سکوت مطلق نواخته شود. او وارد اتاق شد، با همان نگاهی که همیشه میتوانست تمام آشفتگیهای آیدا را آرام کند. اما این بار، در چشمان جونگکوک چیزی متفاوت بود؛ چیزی شبیه به یک دردِ پنهان، یا شاید هم، یک تصمیمِ بیبازگشت.
آیدا با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسید: «چرا اومدی؟ میدونی که من… من دیگه وقت ندارم که باهات خاطره بسازم.»
جونگکوک نزدیکتر آمد، لبهی تخت نشست و دست سرد و نحیف آیدا را میان دستان گرمش گرفت. او با لبخندی که لرزش داشت، گفت: «من برای ساختن خاطره نیومدم، آیدا. من اومدم تا این یک ماه رو طوری زندگی کنیم که انگار تمام عمرمون رو داشته باشیم. اگر دنیا قرار است با رفتنت تاریک شود، من میخواهم در این سی روز، تمام ستارهها را برایت به ارمغان بیاورم.»
آیدا چشمانش را بست. او میدانست که این عشق، یک معجزه است و در عین حال، یک شکنجه. یک ماه، برای رسیدن به او، یک ابدیت بود؛ و برای از دست دادن او، تنها یک پلک زدن.
- ۱۲۱
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط