پارت سوم | صدای شلیک
پارت سوم | صدای شلیک
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
ات هنوز خوابش نبرده بود.
صدای باران آرامتر شده بود، اما سکوت عمارت عجیبتر از قبل به نظر میرسید.
روی تخت نشسته بود و به حرفهای جونگکوک فکر میکرد.
«امشب کسی قصد داره وارد این خونه بشه.»
ات با خودش زمزمه کرد:
«چقدر مسخره...»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
ات از جا پرید.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
آرام.
سنگین.
نزدیک.
دستگیرهی در اتاقش تکان خورد.
ات نفسش را حبس کرد.
در ناگهان باز شد.
اما قبل از اینکه بتواند فریاد بزند، دستی جلوی دهانش قرار گرفت.
چشمهایش از ترس باز شد.
جونگکوک بود.
آرام کنار گوشش گفت:
«ساکت.»
ات با عصبانیت دستش را کنار زد.
«ترسوندم کردی!»
«صدات رو پایین بیار.»
«اون بیرون کیه؟»
جونگکوک به در اشاره کرد.
«یکی که نباید اینجا باشه.»
صدای قدمها دوباره نزدیک شد.
جونگکوک دست ات را گرفت و او را پشت کمد کشید.
ات خواست اعتراض کند، اما صدای چرخیدن دستگیره دوباره بلند شد.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
ات حتی نمیتوانست صورتش را ببیند.
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
مرد ناگهان متوجه حضورشان شد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای شلیک در عمارت پیچید.
ات از ترس چشمهایش را بست.
وقتی دوباره آنها را باز کرد، مرد روی زمین افتاده بود.
اما جونگکوک هم دستش را گرفته بود.
خون از میان انگشتانش پایین میچکید.
ات با وحشت گفت:
«تو زخمی شدی!»
«چیز مهمی نیست.»
«خون داره میاد!»
جونگکوک به زخم نگاه کرد.
«گفتم چیزی نیست.»
ات عصبی شد.
«تو همیشه همینطوری هستی؟!»
«چطوری؟»
«طوری که انگار هیچ اتفاقی برات مهم نیست!»
جونگکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«بعضی چیزها مهمن.»
ات نگاهش کرد.
«مثل چی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به دست زخمیاش نگاه کرد.
ات جلو رفت.
«بشین.»
«لازم نیست.»
«جونگکوک.»
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
جونگکوک نگاهش کرد.
ات با لحنی محکم گفت:
«بشین.»
چند ثانیه به هم خیره ماندند.
بعد جونگکوک، برخلاف انتظارش، نشست.
ات جعبهی کمکهای اولیه را آورد و شروع کرد به بستن زخم.
دستهایش کمی میلرزید.
جونگکوک متوجه شد.
«میترسی؟»
ات بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«نه.»
«دستات چیز دیگهای میگن.»
ات مکث کرد.
«از خون میترسم.»
جونگکوک آرام گفت:
«پس چرا موندی؟»
ات بالاخره نگاهش کرد.
«چون تو زخمی شدی.»
سکوت.
برای اولین بار، هیچکدام چیزی برای گفتن نداشتند.
و هیچکدام نفهمیدند چرا یک جملهی ساده، ناگهان فاصلهی بینشان را کمی کمتر کرده بود.
ساعت از نیمهشب گذشته بود.
ات هنوز خوابش نبرده بود.
صدای باران آرامتر شده بود، اما سکوت عمارت عجیبتر از قبل به نظر میرسید.
روی تخت نشسته بود و به حرفهای جونگکوک فکر میکرد.
«امشب کسی قصد داره وارد این خونه بشه.»
ات با خودش زمزمه کرد:
«چقدر مسخره...»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
ات از جا پرید.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
آرام.
سنگین.
نزدیک.
دستگیرهی در اتاقش تکان خورد.
ات نفسش را حبس کرد.
در ناگهان باز شد.
اما قبل از اینکه بتواند فریاد بزند، دستی جلوی دهانش قرار گرفت.
چشمهایش از ترس باز شد.
جونگکوک بود.
آرام کنار گوشش گفت:
«ساکت.»
ات با عصبانیت دستش را کنار زد.
«ترسوندم کردی!»
«صدات رو پایین بیار.»
«اون بیرون کیه؟»
جونگکوک به در اشاره کرد.
«یکی که نباید اینجا باشه.»
صدای قدمها دوباره نزدیک شد.
جونگکوک دست ات را گرفت و او را پشت کمد کشید.
ات خواست اعتراض کند، اما صدای چرخیدن دستگیره دوباره بلند شد.
در باز شد.
مردی وارد اتاق شد.
ات حتی نمیتوانست صورتش را ببیند.
جونگکوک اسلحهاش را بالا آورد.
مرد ناگهان متوجه حضورشان شد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای شلیک در عمارت پیچید.
ات از ترس چشمهایش را بست.
وقتی دوباره آنها را باز کرد، مرد روی زمین افتاده بود.
اما جونگکوک هم دستش را گرفته بود.
خون از میان انگشتانش پایین میچکید.
ات با وحشت گفت:
«تو زخمی شدی!»
«چیز مهمی نیست.»
«خون داره میاد!»
جونگکوک به زخم نگاه کرد.
«گفتم چیزی نیست.»
ات عصبی شد.
«تو همیشه همینطوری هستی؟!»
«چطوری؟»
«طوری که انگار هیچ اتفاقی برات مهم نیست!»
جونگکوک برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«بعضی چیزها مهمن.»
ات نگاهش کرد.
«مثل چی؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط به دست زخمیاش نگاه کرد.
ات جلو رفت.
«بشین.»
«لازم نیست.»
«جونگکوک.»
این اولین بار بود که اسمش را اینطور صدا میزد.
جونگکوک نگاهش کرد.
ات با لحنی محکم گفت:
«بشین.»
چند ثانیه به هم خیره ماندند.
بعد جونگکوک، برخلاف انتظارش، نشست.
ات جعبهی کمکهای اولیه را آورد و شروع کرد به بستن زخم.
دستهایش کمی میلرزید.
جونگکوک متوجه شد.
«میترسی؟»
ات بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«نه.»
«دستات چیز دیگهای میگن.»
ات مکث کرد.
«از خون میترسم.»
جونگکوک آرام گفت:
«پس چرا موندی؟»
ات بالاخره نگاهش کرد.
«چون تو زخمی شدی.»
سکوت.
برای اولین بار، هیچکدام چیزی برای گفتن نداشتند.
و هیچکدام نفهمیدند چرا یک جملهی ساده، ناگهان فاصلهی بینشان را کمی کمتر کرده بود.
- ۳۲۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط