{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت۱۵۲

#پارت۱۵۲
🌸 🌴 🍃 🌲 🌺 🍃 🌈 🌹 🍁 🌽 🌻 🌻 🌴 🍁 🍃 🌈 🌸 🌈 🌳 🍁 🌹 😊 🌴 🍂 🍃 🌽


راوی:مکان:سیلورنا:زمان:یک روز قبل
محمود ناظری با عصبانیت روی میز کوبید و فریاد زد:
_پس شماها چه غلطی می کنید اینجا؟
سینا در حالی که عینک آزمایشگاهشو از روی چشماش بر می داشت گفت:
_قربان ما داریم همه ی تلاشمون رو میکنیم. بچه ها یک هفتس خونه نرفتن.
_به درک که خونه نرفتن. ببین سینا من نتیجه می خوام. می فهمی؟من...همین فردا نتیجه ی کارو می خوام.وگرنه همتون اخراجین.
زیر لب گفت
_یه مشت بی عرضه...
سریع از آزمایشگاه بیرون رفت.سیگاری بیرون کشید و روشنش کرد. از منطقه خارج شد و به سمت خونه ای رفت که کیان توش بود.
از نگهبانی رد شد و با آسانسور بالا رفت.مرد های بزرگ جثه کنار رفتن و اجازه ی ورود دادن. این همه نگهبان انگار برای زندانی کردن یه مجرم خیلی مهم بود. کیان در حال نقاشی روی بوم بزرگش بود.کل در و دیوارای اتاقش پر بود از نقاشیای آیدا. گاهی خودشو آیدا رو به تصویر کشیده بود.الان هم در حال نقاشی آیدا بود که به ماه آبی نگاه می کرد. موهای بلند و فر آیدا رو با مهارت زیادی کشیده بود و مثل همیشه روی صورتش لبخند نقش بسته بود.
محمود درو باز کرد و وارد شد. کیان کوچکترین عکس العملی نشون نداد. می دنوست تنها کسی که به اونجا میاد،محموده.پدری که در بچگی مادرشو طلاق داده و با خیال راحت به دنبال کارو شهرتش رفته و بیخیال بچه هاش شده.
_چرا غذاتو نخوردی؟
کیان با خونسردی قلم مو رو وارد رنگ آبی کرد و مشغول نقاشی ماه شد.
_اینطوری مریض میشی.
همچنان جوابی از سمت کیان نشنید.
محمود کلافه شد.
_کیان...اون دختر مُرده.قبل ازینکه از دروازه رد بشه بهش شلیک کردن.چرا نمی خوای بفهمی؟
تنها جوابی که از کیان شنید این بود
_مضخرفه.اون زندس.
محمود دستی به چونش کشید.بلند شد تا بیرون بره.
_بزار برم.
محمود ایستاد و به عقب برگشت منتظر موند تا کیان حرفشو بزنه.
_فقط برای چند ساعت.
محمود کمی تعلل کرد و بعد گفت:
_خیل خب.ولی خودمم باهات میام.
کیان دیگه حرفی نزد
_یک ساعت دیگه آماده باش.
اینو گفت و از در خارج شد.
کیان رنگ سفید رو برداشت و چند تا ابر روی ماه کشید و آسمون شب رو تکمیل کرد. قلم مو رو گذاشت و به تصویر آیدا خیره شد.
چقدر دلش تنگ شده بود. لبخندی به چهره ی خندون آیدا زد و زیر لب گفت:
_خانوم زمینی من...
دیدگاه ها (۲۸)

#پارت۱۵۳🌎 ?🔵 🔴 🌐 🌛 🌝 ⚡ 💧 🌎 ☔ 🌀 ❄ ⛄ 🌙 🌞 🌔 🌓 ...

پارت بعدی در حال تایپ …

#پارت۱۵۱🌹 😻 🍁 🌸 🌲 🌴 🌈 🌺 🍂 🌳 🌽 🍃 🍁 ...

پارت بعدی در حال تایپ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟱سوهون با ناباوری به کفش‌ها...

my exp.83سه ماه از اون صبح قشنگ گذشته بود. حالا خونه پر شده ...

my exp.83سه ماه از اون صبح قشنگ گذشته بود. حالا خونه پر شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط