پارت
#پارت۱۵۳
🌎 ?🔵 🔴 🌐 🌛 🌝 ⚡ 💧 🌎 ☔ 🌀 ❄ ⛄ 🌙 🌞 🌔 🌓 🌏 🌒 🌛 🌑 🌜 🌖 🌞 🌍 🌏
کیان نقاشی کامل شدش رو کنار پنجره گذاشت تا بعد از اینکه خشک شد روی دیوار بگذاره.یک ساعت گذشته بود.پلیور مشکی رنگشو پوشید و فقط ذره ای آب از لیوان توی سینی غذاش خورد.کمی بعد یکی از نگهباناش درو باز کرد و گفت:
_آقا پایین منتظرن.
کیان سری تکون داد و بیرون رفت.سوار آشانسور شد و از در خارج شد.در ماشین رو باز کرد و نشست. ازینکه کنار پدرش مینشست حسی بین نفرت و عشق رو تجربه می کرد.
_خب کجا بریم؟
تنها جایی که به ذهن کیان رسید همون جایی بود نقاشیشو روی بزرگترین بوم کشیده بود. همون جایی که به آیدا اعتراف کرد و جلوش زانو زد. همون تخته سنگ بزرگ وسطح خاکی. با ماه آبی و ستاره های رنگارنگ و آسمون صافش.
آدرس رو داد و چون تقریبا از شهر دور بودن طولی نکشید که رسیدن. کیان زودتر از ماشین پیاده شد. دستاشو توی جیبش گذاشت. غروب بود و هوا داشت رو به تاریکی می رفت. به تخته سنگ که رسید ایستاد و از بالا به درختای نقره ای نگاه کرد. توی فکرش بود که الان آیدا اونطرف داره چیکار میکنه؟نشست و به تخته سنگ تکیه زد.
توی ذهنش تصویر آیدا با لپای گل انداخته بود.وقتی بهش از احساسش گفت سرشو انداهت پایین و ازش خواست که زودتر ازونحا برن. سرشو انداخت پایین با خودش به این خاطره ی شیرین خندید.
محمود اومد و کنارش نشست. کیان رو از دریای خاطراتش بیرون کشید و گفت:
_انقدر اون دختر برات مهمه که به خاطرش به این روز افتادی؟
به این جواب نشنیدنا عادت کرده بود.
_وقتی کوچیک تر بودی خیلی شبا میاوردمت اینجا.
انگار محمودم توی خاطرات خودش غرق شده بود.با خودش خندید و گفت:
_من و مادرت اینجا با هم آشنا شدیم.دقیقا اینجا ازش خواستگاری کردم.اونم عاشق تماشا کردن ماه بود. مثل من...
کیان توی ذهنش به این شباهت پوزخند زد.
_کاش میشد برگردم به عقب و اشتباهمو جبران کنم.
کیان در حالی که به آسمون نگاه می کرد گفت:
_حتی اگه برگردی هم تغییری نمیکنی.
از جاش بلند شد و گفت:
_بریم.
دوست داشت بیشتر بمونه ولی مرور خاطرات بچگی براش سخت بود. محمودم از جا بلند شد.یه دفعه نور آبی رنگی توجه کیان رو جلب کرد .محمود داشت جلوتر میرفت ولی کیان ایستاد و به عقب نگاه کرد. نوری درست بین زمین و آسمون ایجاد شد. بادی شروع به وزیدن کرد. اول به صورت نسیمی ملایم ولی بعد شدید و شدی تر شد. کیان به نور آبی ای که هر لحظه بیشتر میشد خیره شده بود و نمیتونست لحظه ای ازش چشم برداره.حالا دیگه چشماشو میزد. دستشو حائل چشماش کرد ولی انگار محصور شده بود. تکون نخورد. محمود برگشت
_کیلن چرا نمی...
حرفش با دیدن اون نور ناتموم موند.
نور شدید و شدید تر شد و بعد تبدیل به شکاف شد. شکافی توی آسمون که پایین و پایین تر کشیده میشد. نیرویی کیان رو سمت خودش کشید. کیان انگار به خودش اومد سریع به سمت ماشین دویید ولی حالا اون نیرو چند برابر شده بود و میتونست کیان رو بلند کنه.محمود به سمت کیان دویید و دستش رو گرفت.کیان توی هوا معلق شده بود. باد اجازه نمیداد چشماشون به اندازه ی کافی باز بمونه.
نیروی جذب شکاف به قدری زیاد شده بود که محمود رو هم از بلند کرد. دست کیان از دست محمود بیرون کشیده شد و پرتاب شد. محمود داد زد
_کیان...
کیان به سمت شکاف پرت شد و توی نور آبی گم شد. محمود سعی کرد ازونجا دور شه ولی نور آبی اون رو هم بلعید و در عرض چند لحظه همه چیز به حالت عادی برگشت. همون مکان،بدون حتی نسیم و ذره ای نور، و البته بدون کیان و محمود...
🌎 ?🔵 🔴 🌐 🌛 🌝 ⚡ 💧 🌎 ☔ 🌀 ❄ ⛄ 🌙 🌞 🌔 🌓 🌏 🌒 🌛 🌑 🌜 🌖 🌞 🌍 🌏
کیان نقاشی کامل شدش رو کنار پنجره گذاشت تا بعد از اینکه خشک شد روی دیوار بگذاره.یک ساعت گذشته بود.پلیور مشکی رنگشو پوشید و فقط ذره ای آب از لیوان توی سینی غذاش خورد.کمی بعد یکی از نگهباناش درو باز کرد و گفت:
_آقا پایین منتظرن.
کیان سری تکون داد و بیرون رفت.سوار آشانسور شد و از در خارج شد.در ماشین رو باز کرد و نشست. ازینکه کنار پدرش مینشست حسی بین نفرت و عشق رو تجربه می کرد.
_خب کجا بریم؟
تنها جایی که به ذهن کیان رسید همون جایی بود نقاشیشو روی بزرگترین بوم کشیده بود. همون جایی که به آیدا اعتراف کرد و جلوش زانو زد. همون تخته سنگ بزرگ وسطح خاکی. با ماه آبی و ستاره های رنگارنگ و آسمون صافش.
آدرس رو داد و چون تقریبا از شهر دور بودن طولی نکشید که رسیدن. کیان زودتر از ماشین پیاده شد. دستاشو توی جیبش گذاشت. غروب بود و هوا داشت رو به تاریکی می رفت. به تخته سنگ که رسید ایستاد و از بالا به درختای نقره ای نگاه کرد. توی فکرش بود که الان آیدا اونطرف داره چیکار میکنه؟نشست و به تخته سنگ تکیه زد.
توی ذهنش تصویر آیدا با لپای گل انداخته بود.وقتی بهش از احساسش گفت سرشو انداهت پایین و ازش خواست که زودتر ازونحا برن. سرشو انداخت پایین با خودش به این خاطره ی شیرین خندید.
محمود اومد و کنارش نشست. کیان رو از دریای خاطراتش بیرون کشید و گفت:
_انقدر اون دختر برات مهمه که به خاطرش به این روز افتادی؟
به این جواب نشنیدنا عادت کرده بود.
_وقتی کوچیک تر بودی خیلی شبا میاوردمت اینجا.
انگار محمودم توی خاطرات خودش غرق شده بود.با خودش خندید و گفت:
_من و مادرت اینجا با هم آشنا شدیم.دقیقا اینجا ازش خواستگاری کردم.اونم عاشق تماشا کردن ماه بود. مثل من...
کیان توی ذهنش به این شباهت پوزخند زد.
_کاش میشد برگردم به عقب و اشتباهمو جبران کنم.
کیان در حالی که به آسمون نگاه می کرد گفت:
_حتی اگه برگردی هم تغییری نمیکنی.
از جاش بلند شد و گفت:
_بریم.
دوست داشت بیشتر بمونه ولی مرور خاطرات بچگی براش سخت بود. محمودم از جا بلند شد.یه دفعه نور آبی رنگی توجه کیان رو جلب کرد .محمود داشت جلوتر میرفت ولی کیان ایستاد و به عقب نگاه کرد. نوری درست بین زمین و آسمون ایجاد شد. بادی شروع به وزیدن کرد. اول به صورت نسیمی ملایم ولی بعد شدید و شدی تر شد. کیان به نور آبی ای که هر لحظه بیشتر میشد خیره شده بود و نمیتونست لحظه ای ازش چشم برداره.حالا دیگه چشماشو میزد. دستشو حائل چشماش کرد ولی انگار محصور شده بود. تکون نخورد. محمود برگشت
_کیلن چرا نمی...
حرفش با دیدن اون نور ناتموم موند.
نور شدید و شدید تر شد و بعد تبدیل به شکاف شد. شکافی توی آسمون که پایین و پایین تر کشیده میشد. نیرویی کیان رو سمت خودش کشید. کیان انگار به خودش اومد سریع به سمت ماشین دویید ولی حالا اون نیرو چند برابر شده بود و میتونست کیان رو بلند کنه.محمود به سمت کیان دویید و دستش رو گرفت.کیان توی هوا معلق شده بود. باد اجازه نمیداد چشماشون به اندازه ی کافی باز بمونه.
نیروی جذب شکاف به قدری زیاد شده بود که محمود رو هم از بلند کرد. دست کیان از دست محمود بیرون کشیده شد و پرتاب شد. محمود داد زد
_کیان...
کیان به سمت شکاف پرت شد و توی نور آبی گم شد. محمود سعی کرد ازونجا دور شه ولی نور آبی اون رو هم بلعید و در عرض چند لحظه همه چیز به حالت عادی برگشت. همون مکان،بدون حتی نسیم و ذره ای نور، و البته بدون کیان و محمود...
- ۳.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط