#دوست_پسر_شیطون_من
#دوست_پسر_شیطون_من
Part:4
لباسامو عوض کردم و اومدم غذا بخوریم.
نابی: هممم. واقعا خوشمزس.
هیونجین: واقعا!! نوش جونت.
ذهن نابی: اون کلمه عشقم که بهم گفت هی داره توی سرم میچرخه.
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لپشو بوس کردم.
هیونجین ماتش برده بود.
هیونجین: (خندید) این چی بود دیگه؟!
نابی: چیه؟؟ خوشت نیومد؟؟ باشه از این به بعد دیگه نمیبوسمت.
هیونجین: نه نه نه معلومه خوشم اومد. (مکث) میشه یجای دیگه رو هم ببوسی؟!(با نیشخند)
نابی: هوی، پرو نشو دیگه غذا تو بخور.
هیونجین: ای بابا، باشه.
خلاصه غذا رو خوردیم و میز رو جمع کردیم داشتم ظرف هارو میشتم که هیونجین منو از پشت بغل کرد.
نابی: (هینی کشید) ترسوندیم.
هیونجین: ببخشید.
یهویی هیونجین گردنمو بوسید.
نابی:هیوووون.
هیونجین: باشه باشه ببخشید دیگه نمیبوسمت.
ذهن نابی یکم مضطرب بودم یکمم خجالت کشیده بودم که بغلم کرده بود اما دیگه گفتم بخیال
دستامو شستم و روی گونهاش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن باش اونم همراهیم کرد هیونجین منو به سمت عقب میبرد تا رسید به اُپن منو گذاشت روی اُپن و همراییم میکرد.
بعد چند دقیقه نفس کم اوردم و جدا شدیم پیشونیامون بهم چسبیده بود و هیونجین نفس نفس میزد یه یهویی براید بغلم کرد.
هیونجین: من هنوز سیر نشدم بیبی.
نابی: نه نه نه، هیون برای امروز بسه.
هیونجین: نه برای من نه یه کوچولو دیگه میخوام طعم لباتو بچشم.
منم وسوسه شدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لباشو دوباره بوسیدم هیونجین منو برد داخل اتاق و تیشرت خودش و منو در اورد اما به تاپ زیر لباسم دست نزد و شروع کرد به بوسیدن لبام و گردنم.
ادامه دارد...
حیح اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیاددد ناناسااا🥹🎀🫂
Part:4
لباسامو عوض کردم و اومدم غذا بخوریم.
نابی: هممم. واقعا خوشمزس.
هیونجین: واقعا!! نوش جونت.
ذهن نابی: اون کلمه عشقم که بهم گفت هی داره توی سرم میچرخه.
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لپشو بوس کردم.
هیونجین ماتش برده بود.
هیونجین: (خندید) این چی بود دیگه؟!
نابی: چیه؟؟ خوشت نیومد؟؟ باشه از این به بعد دیگه نمیبوسمت.
هیونجین: نه نه نه معلومه خوشم اومد. (مکث) میشه یجای دیگه رو هم ببوسی؟!(با نیشخند)
نابی: هوی، پرو نشو دیگه غذا تو بخور.
هیونجین: ای بابا، باشه.
خلاصه غذا رو خوردیم و میز رو جمع کردیم داشتم ظرف هارو میشتم که هیونجین منو از پشت بغل کرد.
نابی: (هینی کشید) ترسوندیم.
هیونجین: ببخشید.
یهویی هیونجین گردنمو بوسید.
نابی:هیوووون.
هیونجین: باشه باشه ببخشید دیگه نمیبوسمت.
ذهن نابی یکم مضطرب بودم یکمم خجالت کشیده بودم که بغلم کرده بود اما دیگه گفتم بخیال
دستامو شستم و روی گونهاش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدن باش اونم همراهیم کرد هیونجین منو به سمت عقب میبرد تا رسید به اُپن منو گذاشت روی اُپن و همراییم میکرد.
بعد چند دقیقه نفس کم اوردم و جدا شدیم پیشونیامون بهم چسبیده بود و هیونجین نفس نفس میزد یه یهویی براید بغلم کرد.
هیونجین: من هنوز سیر نشدم بیبی.
نابی: نه نه نه، هیون برای امروز بسه.
هیونجین: نه برای من نه یه کوچولو دیگه میخوام طعم لباتو بچشم.
منم وسوسه شدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لباشو دوباره بوسیدم هیونجین منو برد داخل اتاق و تیشرت خودش و منو در اورد اما به تاپ زیر لباسم دست نزد و شروع کرد به بوسیدن لبام و گردنم.
ادامه دارد...
حیح اینم پارت بعدییی امیدوارم خوشتون بیاددد ناناسااا🥹🎀🫂
- ۶۶۶
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط