{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از تو کبریتی خواستم

از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پله‌ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستان‌ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان‌ات را به من سپردی
زمان کهنه شدو مرد ...
دیدگاه ها (۴)

متحرک

پرسه در جنگل... شب...باران هنوز آرام روی شیشه‌های عمارت می‌ب...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁶ویو: ویکتورچند ثانیه به مرد روبه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط