{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با پلک خودت، باز کنی پنجره ها را

با پلک خودت، باز کنی پنجره ها را
بر هم بزنی خلوت این منظره ها را
قرص رخت از هندسه ی ماه فراتر
مجذوب تماشا بکنی دایره ها را
شاید که به فردای خودت چشم بدوزی
تا سرد کنی داغ ترین خاطره ها را
عاشق بشوی، بغض کنی، اشک بریزی
بالا ببری لرزش این حنجره ها را
انگار که بر مشکل دل خرده گرفتی
تا کور کنی، چشم تمام گره ها را
ای کاش که دنیای تو را فتح کنم، تا
آسوده ببخشم به تو، مستعمره ها را
دیدگاه ها (۱)

زندگی چون برده‌داری پیر در بازار عمرداشت یوسف را به مشتی خاک...

در چشم آفتاب چو شبنم زیادی امچون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی...

مرا تو راحت جانی و من تو را نــگرانگناهِ کیست که من با توام،...

شبیه نوح اگر هیچکس به دین تو نیستتو با خدای خودت باش و ناخدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط