{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردن

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
دیدگاه ها (۱)

ﭘﺴﺮﻩ:ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪﺩﺧﺘﺮ:ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣ...

تک پارتیعشقی بدون شرط مکان : دره ی ...ویلیام جیمز موریارتی پ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

یک سال با اژدها

.. دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کرد...

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ...

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ...

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. ...

دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. ...

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط