𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلاممم ناناصیز های راشل روز دخترتونم پیشاپیش مبارکککک 🥳 ( فک کنم فردا باشه نمیدونم 🗿)
اینم پارت جدید خدمتتون( و اینکه میخوام گشادیم رو بزارم کنار و هرروز یه پارت بدم که رمان رو زود تموم کنم چون واسه رمان جدید کلییی ایده دارممم یه قرن دارم اینو مینویسم😍)
انقد زر نزن راشلللل خب دیگه من برم گم شم☺️
𝙋𝙖𝙧𝙩22
دریک
بعد از اون همه اتفاق برگشتیم خونه.
روی کاناپه لم دادم و سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم.
خاله فلا هنوز هم نسبت به حرکت من ناراحت بود.
عمو پاسکال که حال خاله رو دید با حالت خیلی سرد بهم گفت: دریک تو واقعا فک میکنی یه خار توی دستمونی؟ بعد از اون همه لطف هایی که بهت کردیم، فکر میکردم دیگه برات یجور خانواده حساب میشیم. تو واقعا قلبمون رو شکوندی.
عمو این حرف رو گفت و با حالتی نا امید انگار که اصلا انتظار این کار رو از من نداشت، خونه رو ترک کرد.
خاله دستش رو روی سرش کشید و ابرو هاش جمع شد. انگار دردی رو توی سرش احساس میکرد.
رو به منی که کاملا ساکت شده بودم و نمیدونستم چی بگم گفت: من سرم درد میکنه. میرم دراز بکشم.
خاله به سمت اتاق میرفت و من تو دوراهی بین صدا کردنش و نکردنش مونده بودم و در آخر تصمیم گرفتم ساکت بمونم.
وقتی خاله رفت رو به لویا که حالا تظاهر میکرد که از اتفاق شوکه شده و از بحث های خانوادگی ما دوره، زل زدم. با دستپاچگی انگشت هاش رو فشار میداد و یک گوشه نشسته بود.
بعد سکوت خیلی زجر آور توی فضا بلاخره به حرف زدن رو آورد و گفت: خب، منم بهتره برم به اتاقم.
و از اونجا رفت.
آهی عمیق کشیدم و رفتارم رو مرور کردم. اینکه این اتفاق درست کنار دختری که اصلا از هیچی خبر نداشت میافتاد باعث میشد سرم رو بکوبم به دیوار.
موهام رو با حرص تکون دادم و شروع به لرزوندن پاهام کردم. عادتی که همیشه وقتی عصبی ام انجام میدم.
کتم رو با حرص درآوردم و گوشه ای پرت کردم و همونجا روی کاناپه دراز کشیدم.
سعی کردم برای اینکه افکارم رو آزاد کنم چشم هام رو ببندم و به یک نقطه ی سفید توی ذهنم فکر کنم.
داشت کم کم چشم هام گرم میشد که صدای جیر جیر دری رو شنیدم.
با کلافگی چشم هام رو باز کردم و بلند شدم و به سمت صدا رفتم.
صدا از توی آشپزخونه میومد.
وارد آشپزخونه شدم و با چهره ی شوکه شده لویا روبه رو شدم. داشت زورش رو میزد که در یخچال رو ببنده.
تقلاش برای بستن در یخچال باعث لبخند کمرنگی توی چهره ام شد و با صدای نسبتا بلند گفتم: تو واقعا مایه ی عذابی.
لویا که متوجه من شده بود سرش رو پایین انداخت و با گونه های سرخ شده گفت: ایوای بیدارت کردم؟
لبخندی زدم و گفتم: انگار که قرار نیست بزاری که بخوابم.
بهش نزدیک شدم و به یخچال چسبید به چشماش نگا کردم و گفتم: اگه نمیتونستی درش رو ببندی چرا بازش کردی؟
از خجالت رویش نمیشد به من نگا کند کاملا میتونستم بدن جمع شده و خجالتیش رو حس کنم.
دستم رو روی در یخچال فشار دادم و یخچال با صدای محکمی بسته شد.
خم شدم که قدم رو باهاش یکی کنم و خودم رو به صورتش نزدیک کردم.
به خوبی ضربان قلبش رو احساس میکردم با لبخندی که بخواد اذیتش کنه گفتم: یا شاید هم بهانه ای برای این کار داشتی؟
بلاخره بهم نگاهی کرد و با لکنت گفت: من من فقط میخواستم آب بردارم ولی انگار آب سرد ندارین.
چند قدمی ازش فاصله گرفتم و گفتم: واقعا نامردی که یکی رو بخاطر این بیدار کردی. و به فریزر اشاره کردم و گفتم: یه آب یخ شده تو اونجا هست بردار و صبر کن آب بشه و بخورش.
سری تکون داد و با دستپاچگی گفت: باشه ممنون.
کنار سینک ظرفشویی رفتم و لیوانی برداشتم و روی میز گذاشتم و گفتم: اینم لیوان.
با دست های لرزون لیوان رو برداشت و بدو بدو به سمت اتاقش رفت.
خنده ای کردم و گفتم: اون واقعا عجیبه.
ناگهان دوباره درد های خودم یادم اومد و با افسوس دوباره به کاناپه لم دادم.
فکر اینکه خاله فلا رو ناراحت کردم من رو عذاب میداد.
افکارم من رو مثل یک هزارتو تو خودشون گیر انداخته بودن.
همین که توی فکر بودم، با صدای لویا از فکر پریدم.
با صورتی نگران به من نگاه کرد و گفت: هی، حالت خوبه؟
چند باری هست که گوشیت زنگ خورده ولی نشنیدی.
به خودم اومدم و خودم رو توی کاناپه جمع کردم و با دستپاچگی گفتم: عامم من خوبم. به اون زنگ ها اهمیتی نمیدم.
لویا کنارم نشست و انگار که بخواهد حرف رو شروع کند گفت: از خاله شنیدم که تو چه مخمصه ای گیر افتادی.
میتونی راجبش باهام حرف بزنی من شنونده ی خوبیم.
لحظه ای با این رفتارش شوکه شدم .
ابرویی بالا انداختم و گفتم: چرا اهمیت میدی؟ چرا طوری رفتار میکنی که انگار من رو میشناسی؟
لویا انگار که حرفم بهش بر بخورد کمی بدنش رو منقبض کرد و گفت: چون یجورایی احساس میکنم درکت میکنم.
میدونی احساس میکنم احساس میکنم...
#fic
#Recovery_tears
سیلاممم ناناصیز های راشل روز دخترتونم پیشاپیش مبارکککک 🥳 ( فک کنم فردا باشه نمیدونم 🗿)
اینم پارت جدید خدمتتون( و اینکه میخوام گشادیم رو بزارم کنار و هرروز یه پارت بدم که رمان رو زود تموم کنم چون واسه رمان جدید کلییی ایده دارممم یه قرن دارم اینو مینویسم😍)
انقد زر نزن راشلللل خب دیگه من برم گم شم☺️
𝙋𝙖𝙧𝙩22
دریک
بعد از اون همه اتفاق برگشتیم خونه.
روی کاناپه لم دادم و سعی کردم خودم رو آروم جلوه بدم.
خاله فلا هنوز هم نسبت به حرکت من ناراحت بود.
عمو پاسکال که حال خاله رو دید با حالت خیلی سرد بهم گفت: دریک تو واقعا فک میکنی یه خار توی دستمونی؟ بعد از اون همه لطف هایی که بهت کردیم، فکر میکردم دیگه برات یجور خانواده حساب میشیم. تو واقعا قلبمون رو شکوندی.
عمو این حرف رو گفت و با حالتی نا امید انگار که اصلا انتظار این کار رو از من نداشت، خونه رو ترک کرد.
خاله دستش رو روی سرش کشید و ابرو هاش جمع شد. انگار دردی رو توی سرش احساس میکرد.
رو به منی که کاملا ساکت شده بودم و نمیدونستم چی بگم گفت: من سرم درد میکنه. میرم دراز بکشم.
خاله به سمت اتاق میرفت و من تو دوراهی بین صدا کردنش و نکردنش مونده بودم و در آخر تصمیم گرفتم ساکت بمونم.
وقتی خاله رفت رو به لویا که حالا تظاهر میکرد که از اتفاق شوکه شده و از بحث های خانوادگی ما دوره، زل زدم. با دستپاچگی انگشت هاش رو فشار میداد و یک گوشه نشسته بود.
بعد سکوت خیلی زجر آور توی فضا بلاخره به حرف زدن رو آورد و گفت: خب، منم بهتره برم به اتاقم.
و از اونجا رفت.
آهی عمیق کشیدم و رفتارم رو مرور کردم. اینکه این اتفاق درست کنار دختری که اصلا از هیچی خبر نداشت میافتاد باعث میشد سرم رو بکوبم به دیوار.
موهام رو با حرص تکون دادم و شروع به لرزوندن پاهام کردم. عادتی که همیشه وقتی عصبی ام انجام میدم.
کتم رو با حرص درآوردم و گوشه ای پرت کردم و همونجا روی کاناپه دراز کشیدم.
سعی کردم برای اینکه افکارم رو آزاد کنم چشم هام رو ببندم و به یک نقطه ی سفید توی ذهنم فکر کنم.
داشت کم کم چشم هام گرم میشد که صدای جیر جیر دری رو شنیدم.
با کلافگی چشم هام رو باز کردم و بلند شدم و به سمت صدا رفتم.
صدا از توی آشپزخونه میومد.
وارد آشپزخونه شدم و با چهره ی شوکه شده لویا روبه رو شدم. داشت زورش رو میزد که در یخچال رو ببنده.
تقلاش برای بستن در یخچال باعث لبخند کمرنگی توی چهره ام شد و با صدای نسبتا بلند گفتم: تو واقعا مایه ی عذابی.
لویا که متوجه من شده بود سرش رو پایین انداخت و با گونه های سرخ شده گفت: ایوای بیدارت کردم؟
لبخندی زدم و گفتم: انگار که قرار نیست بزاری که بخوابم.
بهش نزدیک شدم و به یخچال چسبید به چشماش نگا کردم و گفتم: اگه نمیتونستی درش رو ببندی چرا بازش کردی؟
از خجالت رویش نمیشد به من نگا کند کاملا میتونستم بدن جمع شده و خجالتیش رو حس کنم.
دستم رو روی در یخچال فشار دادم و یخچال با صدای محکمی بسته شد.
خم شدم که قدم رو باهاش یکی کنم و خودم رو به صورتش نزدیک کردم.
به خوبی ضربان قلبش رو احساس میکردم با لبخندی که بخواد اذیتش کنه گفتم: یا شاید هم بهانه ای برای این کار داشتی؟
بلاخره بهم نگاهی کرد و با لکنت گفت: من من فقط میخواستم آب بردارم ولی انگار آب سرد ندارین.
چند قدمی ازش فاصله گرفتم و گفتم: واقعا نامردی که یکی رو بخاطر این بیدار کردی. و به فریزر اشاره کردم و گفتم: یه آب یخ شده تو اونجا هست بردار و صبر کن آب بشه و بخورش.
سری تکون داد و با دستپاچگی گفت: باشه ممنون.
کنار سینک ظرفشویی رفتم و لیوانی برداشتم و روی میز گذاشتم و گفتم: اینم لیوان.
با دست های لرزون لیوان رو برداشت و بدو بدو به سمت اتاقش رفت.
خنده ای کردم و گفتم: اون واقعا عجیبه.
ناگهان دوباره درد های خودم یادم اومد و با افسوس دوباره به کاناپه لم دادم.
فکر اینکه خاله فلا رو ناراحت کردم من رو عذاب میداد.
افکارم من رو مثل یک هزارتو تو خودشون گیر انداخته بودن.
همین که توی فکر بودم، با صدای لویا از فکر پریدم.
با صورتی نگران به من نگاه کرد و گفت: هی، حالت خوبه؟
چند باری هست که گوشیت زنگ خورده ولی نشنیدی.
به خودم اومدم و خودم رو توی کاناپه جمع کردم و با دستپاچگی گفتم: عامم من خوبم. به اون زنگ ها اهمیتی نمیدم.
لویا کنارم نشست و انگار که بخواهد حرف رو شروع کند گفت: از خاله شنیدم که تو چه مخمصه ای گیر افتادی.
میتونی راجبش باهام حرف بزنی من شنونده ی خوبیم.
لحظه ای با این رفتارش شوکه شدم .
ابرویی بالا انداختم و گفتم: چرا اهمیت میدی؟ چرا طوری رفتار میکنی که انگار من رو میشناسی؟
لویا انگار که حرفم بهش بر بخورد کمی بدنش رو منقبض کرد و گفت: چون یجورایی احساس میکنم درکت میکنم.
میدونی احساس میکنم احساس میکنم...
#fic
#Recovery_tears
- ۳۹۳
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط