{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو
هر دو لبریز غزل غرق گل افشانی تو
دلکم عرض ادب کرد و همان گوشه نشست
من همه محو دل و او همه حیرانی تو
شب شعری که به پا بود در آن صبح لطیف
برد ما را به تب خیس و غزلخوانی تو
من دچار تو شدم وقتی نگاهم کردی
دل گرفتار همان موسم بارانی تو

چشم تو خلوت خوبی است اگر بگذارند
من و دل زائر آن معبد روحانی تو

روزی سرشار تر از حس شکفتن در باد

روز آغاز من و خلوت عرفانی تو
آسمان نیز ورق خورد همان روز که باز

من و دل آمده بودیم به مهمانی تو......
دیدگاه ها (۳)

آسمان آبی ام را یک نفر دزدید و رفتهر چه عاشق تر شدم این نکته...

چند روزی می شود در خواب صحبت می کنماز تو و احساسِ دلتنگی شکا...

ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘــﺎ ﮔﺮ ﺑﺸﮑﻨﺪ ؛؛ ﺑﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻲ ﺷﻮﺩﭼﺸﻢ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﻣﻲ ...

ای که از چشم من احساس مرا می خوانیاحتیاجی به سخن نیست ،خودت ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

از دلِ روزهایی که نفس در سینه‌ام به تنگ آمده، هنوز گاهی به ت...

*آبان و خورشید*آن هایی که به طناب ها می‌نگریستند، طناب هایی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط